حقیقت دور

حقیقت دور

دلم یک جای دور می خواهد

از آن جا هایی که هیچ کس کاری به کارت ندارد

از این همه فشار خسته ام

می خواهم بروم جایی و بخوابم

به اندازه یک عمر بخوابم

بیدار که شدم هیچ آینده نوشته شده ای نباشد

یک بار دیگر خانه اول را تجربه کنم

اینبار هیچکس نباشد

خودم انتخاب کنم

تنها

بدون هیچ دینی

شاید اگر شروع مارپله را تغییر دهم

بین مارها و نردبان هایش اسیر نشوم

اندکی سرگردانی ام کاسته شود

این بازی

نردبان هایش هم مار هستند

خسته ام

غم دارم

هیچ چیز نیست که بگویم

مهم نیست اگر همه چیز را از دست دادم...

نگرانم

استرس و نگرانی و غم

بازو و ساعدم را می خراشم

تا لحظه ای درگیر زخمی شوم

تا زخم مرا لحظه ای از زخم ها دور کند

و وقتی به خودم می آیم

انبوه خراشیدگی های نازک

حتا زمان ندارم که به درمانش فکر کنم

دو هفته دیگر

یک روز دیگر

هیچوقت زمان فکر کردن به خودم نمی رسد

غصه می خورم

مهمانی بعدی هر لباسی بپوشم این زخم ها پوشانده نمی شوند

به کتاب روبه رویم خیره می شوم

بار دیگر دستانم...

و او

خسته ام

می خواهم آزاد باشم

آزاد

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت 2:49 توسط mahsa|

من چه می خواستم؟

من چه می خواستم؟

من چه کار کردم؟

باید بپرسم باید پاسخ دهم اما...پاسخی نمی دهد

خودم

پاسخ تمامش هستم

من چه کار کردم؟!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان ۱۳۹۴ساعت 3:19 توسط mahsa|

اتاق ها را پی بیمار اسکیزوفرنی می گردم

به جایش اما

او را می بینم 

که پایش را از دست داده 

شرح حال تصویر غریبی است 

کسی که روی تخت نشسته فراتر از یک مجروح جنگی با قطع عضو است

فراتر از ترکش هایی که باعث تشنج می شوند

نگاهش 

صدایش

آرامشش

همه خارج می شویم

برمی گردم

باید با او صحبت کنم

چند جمله

و لبخندش

برای تمام دنیا کافی است

جنگ خوب نیست هزینه اش را انسان های خوب می پردازند

هزینه اش را او می پردازد

ما می پردازیم

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 12:50 توسط mahsa|

یک صبح عادی 

یک بیداری عادی

یک آرایش عادی

همه چیز عادی است

نگاه اولم به تخته

شروع می کنم

این چیه؟چ وضعیه و...

و ناگهان میخکوب می شوم

حافظا را قرمز نوشته ای

تو 

نوشته ای

خودت نیستی اما

تقریبا شک ندارم که تو نوشته ای

تمام کلاس به تخته خیره می شوم

یک شعر ساده

که اصلا

ساده نیست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:45 توسط mahsa|

چطور به این راحتی چیزهایی را فراموش می کنم

که نباید فراموش کنم

که

نباید

فراموش کنم

می خواهم این بار

به جای عصبانی بودن

غمگین باشم

ناراحت باشم که چطور

که چه اندازه 

احمق بودم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:26 توسط mahsa|

من همانی هستم که باعث شدم حالت خوب شود

اگر غیر از این بود...

روز بعد وقتی او را کنارت دیدم خیالم راحت شد

لبخند زدم

از فردایش همه چیز برایت بهتر شد

وقتی با او صحبت می کردم

هیچ ایده ای نداشت

آشکار تعجب کرده بود متوجه نمی شد

شاید هم خیلی خوب متوجه شد

فقط...

چرا شماره مرا از تو نگرفت؟

اگر تو به او نگفتی

پس چطور آن چیزها را نوشت

من حرفی از نگرانی نزدم

من خواستم متوجه شود

ولی...

یک قطعه از پازل این اتفاق نیست

هرچه می گردم نیست

از آن داستان هایی که

هیچ وقت کامل نمی شود

از همان پایان های بازی که

که

بستمش

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:9 توسط mahsa|

تنها باشی و

تنهایی آزارت ندهد 

بریده باشی و

بریدن درمانت باشد

درد باشدو

درد

سیر درمانت باشد

 

 

شبیه خودم نیستم

انگار جهانم

خودم

تغییر کرده

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 1:24 توسط mahsa|

گاهی

دلت

تنگ می شود

برای

روزهایی

که

تنهایی

نمی گذاشت

کسی

ناراحتت کند.

روزهایی که دیگران بهترین ها بودند و غم فقط نبودنشان بود

روزهایی که نمی دانستی 

لعنتی

ری استارت!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 1:6 توسط mahsa|

نزدیکیم خیلی نزدیک 

ولی مرا نمی بیند

می بیند ولی نمی بیند

هیچوقت نخواهد فهمید که من

کجای داستان بوده ام

شده ام دانای کل داستانی که

خودم ننوشته ام

آدم هایی که خواسته یا ناخواسته

وارد زندگیشان شدم

امروز می فهمم که آرزوط دوران کودکیم یک کابوس است

این که از بالا زندگی افراد را ببینی

ببینی بی آنکه بدانند

کاش هیچوقت

هیچوقت

نمی دیدم

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:3 توسط mahsa|

تو نمیتونی 

تو با اینا نمیتونی

تو دنبال چیزایی که میفهمیشون نیستی

اینا هیچ چیز تازه ای برای کشف ندارن

من مطمعنم که نمیتونی

بگو که درست میگم

 

 

 

پی نوشت:دلم برایت تنگ می شود خیلی زیاد خیلی زیاد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان ۱۳۹۴ساعت 1:14 توسط mahsa|

آخرش چه کار می کنی؟

نهایتا چه کار می کنی؟

الان چه کار می کنی؟

انگار هیچوقت قرار نیست تمام شود

هیچوقت

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:54 توسط mahsa|

من آرام آرام محو می شوم

می بینم که چطور به گوشه گیری ها و نبودن هایم واکنش نشان می دهند

هرکسی هنگام عبور تلافی می کند

نیش و کنایه هایشان 

سکوت هایشان

حالا برایشان محو شده ام

نمی پرسند

نیست...چه بهتر!

تمام من هیچ چیز برای ارایه و بودن ندارد

بهتر است که نباشم

جایی میان خنده هایش گم می شوم

خنده هایش به جای آرامش زمینم می زند

هم راضیم

هم ناراضی

گاهی هیچکس...

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 1:17 توسط mahsa|

همراهشان نمی روم در گوشه امنم گلوله می شوم اندکی تنهایی و بدون آنها بودن را با جان و دل می پذیرم

نمی خواهم ببینمت نمی خواهم تورا بشنوم می خواهم تنها باشم

جایی میان پرش های ذهنی و جملات کتاب روبه رویم خودم را گم کرده ام پس من چه شدم من کجای قصه هستم آن داستان طولانی دوست داشتنی چه شد

زندگی مرا جلو می برد بی آنکه بدانم کجا می روم

مهم نیست کجا باشم

مهم نیست چه می خواهم

فعلا فقط من مانده ام و یک کتاب درسی که باید خوانده شود

چرا باید

نمی دانم 

احتمالا به دوره کودکی باز می گردد

ولی این هم تمام می شود

بعد از پایان کتاب فقط پرش های ذهنی باقی خواهد ماند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:42 توسط mahsa|

تو ایستاده ای در مورد من حرف می زنی 

می شنوم 

فاصله می گیرم

می فهمی که فاصله گرفته ام

فقط خدا می داند که چه می گذرد

در ذهنت

در ذهنم

خدایی که به آن اعتقاد نداری

خدایی که نمی دانم هست یا نیست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 2:8 توسط mahsa|

چشمانم را می بندم حواسم نیست که چشمانم را می بندم او بعدا به من می گوید 

با صدای آرام می گویم اگر قرار است در مورد ...من صحبت کنیم من میرم اگر چیز دیگه ای هست می مونم...

...

اتفاقات بعدی مثل قبل است اما چیزی متفاوت است

میان درک یک موضوع و عمل به آن یک شکاف عمیق هست 

من امشب آن شکاف را پر کرده ام

همان یک لحظه چشم بستن بعد از بلند شدن صدایش 

همان صدای آرامی که پاسخش را داد

حفظ آرامش

آرامش

آرامش

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 2:5 توسط mahsa|

من با سه جمله ساده به تو نه گفتم

؛هرکس هر کاری می کند به من ربطی ندارد هر کس مسعول اعمال خودش است من فقط مسعول اعمال خودم هستم؛

تو بیشتر می فهمیدی و فهم عمیق تری داشتی تو بهتر بودی تو عاشق بودی ولی...ولی من عاشق نبودم تو اشک می ریختی و من به جلو نگاه می کردم زمانی به خاطر این که هیچکس نبود که مرا بخواهد گله می کردم و حالا به خاطر این که تو هستی نمی توانم گله کنم می خواهم برایت دعا کنم اما نمی دانم به درگاه کدام خدا دعا کنم خدایی که نپذیرفتی یا خدایی که هنوز وجودش را یک علامت سوال گذاشته ام

من امشب برایت خواهم گریست

به تو گفتم

دوستت دارم ولی به اندازه کافی نیست دوستم داری ولی دوست داشتن کافی نیست

ببخشید

همین

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۴ساعت 0:22 توسط mahsa|

ارزش عمیق بعضی چیزها را کمی دیر می فهمی ولی اینبار برای پیدا کردنشان خیلی دیر نشده بود

*نگاه

اگر تو و من نگاه به چهره هم می کنیم و عمق نگاه یکدیگر را می پرستیم

اگر با تمام جای خالی های حرف هایم آشنایی و پر میکنی من را

روزها را برای این شناخت صرف کرده ایم

سال ها را کنارهم حرف زده ایم و خورده ایم

جای تو را فقط تو پر می کند

ترک کردنت بزرگترین شکنجه است ولی

همیشه آسان ترک کرده ام

این نگاه پر احساسمان

منطق بی رحمم را آرام نمی کند

تو را مینویسم تا جایی که یادت دارم

آنقدر مینویسم که هیچگاه بودنت را فراموش نکنم

رفت آن روز ها

1393/10/27

*زخم باز مانده

هرکسی را امیدی است در این باران دریاچه ارومیه خشک شده ،او را منطقی نیست

و مرا که همیشه منطقی بود این بار منطقی نیست

و تمام این شبگردی اسیدی را تلاشی برای درمان نیست

زیرا که درمان را درد بسیار است و درد درمان را درمانی نیست

1393/10/28

*زمین

آخرش یک روز تمام این عشق های مدفون شده

به رستاخیز می رسند

وآنگاه که مقابل خدایشان ایستادند

به جای جواب پس دادن

پاسخ هر سوال را با سوال دیگری می دهند

و در واپسین لحظه ها

هر کدام ادعای خدایی می کنند

آنوقت تو چه می کنی؟

آیا

همه را یک بار دیگر

این بار به جرم ادعای خدایی

اعدام می کنی؟

و بعد در گور دسته جمعی دلت مدفون می کنی؟

با مرحله دوم رستاخیز چه می کنی؟

آیا فرصت هست که بار دیگر همه را به زمین تبعید کنی؟

آیا زمین در آن زمان مثل امروز خواهد بود؟

وای به روزی که جلوی بندگانت

به جای زانو زدن

خودت را گردن بزنی

1393/10/28

*خجالت

اصلا یه قدرتی پشت این قضیه هست خدا...

آره اصلا میدونی فقط شما خدا دارین تیم مقابل که خدا نداره!میدونی اصلا شاید خدای اونا با خدای ما فرق داره خدای ما قوی تره واسه همین اون موقعیت ایجاد شد و قوچان نژاد اونجا ایستاده بود همش کار خدا بود میدونی چرا داعش در حال گردن زدن مردم عراق و سوریه است؟آفرین به خاطر اینه که خدا تمام تمرکزش رو گذاشته که ما امسال قهرمان آسیا بشیم خدا همراه ماست !

1393/10/29

*روزنوشت!

دلم می خواست یه شغل مثل یه کارمند بانک داشته باشم آروم و بی دغدغه

خشک و اداری

اصلا دلم میخواست کارمند بانک باشم یا یه معلم یا یه مدیر مدرسه مثل مدیر مدرسه آل احمد

دیگه نهایتا دلم میخواست یه دکان داشته باشم

من آرزوهای کوچکی داشتم ولی نشد متاسفانه دنیا راه دیگری را برایمان در نظر گرفت

از همان لحظه که وسط این دشت سرسبز (ایران عزیز) فرود آمدیم

پ ن:میخواستم بهش بگم من مجبور نیستم به مزخرفاتت گوش کنم ولی رییس بانک بود نمیشد...

پ ن2:خیلی خوشحالم خیلی روزمو با شوخی یه کارمند بانک شروع کردم(بیخود نیست مردم معطل میشن)

پ ن 3:خاله شادونه (صبح امروز):کیا میخوان شغل پدر مادراشونو ادامه بدن؟

[عده زیادی از بچه ها دستشان را بالا می برند]

خاله شادونه:شما میخوای شغل باباتو ادامه بدی؟

دختر موطلایی:آره

-شغل پدر چیه؟

-کارگر

1393/11/1

نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:31 توسط mahsa|

این وبلاگ را که مرور می کنم انگار همین امروز اینها را نوشته ام 

چقدر دنیایم تغییر کرده است و چقدر اخلاقم تغییر نکرده است

مرا میان دوراهی های بزرگ رها کردی قصد کنار کشیدن نداری و من می دانم که اگر همین طور بمانی نتیجه می گیری آرزو می کنم که اینطور نمانی و آرزو می کنم که محکم بایستم

هر چقدر می خواهم با دید یک حیوان در موردت تصمیم بگیرم موفق نمی شوم

اگر تو را بپذیرم از خیلی چیزها گذشته ام

می شود 19سال به نتیجه ای رسید و بعد از آن فهمید که اشتباه است؟تو هر چقدر هم که انعطاف پذیر باشی این را نمی توانی بپذیری

روزهای سختی شروع شده اند روزهایی که هیچگاه تکرار نمی شوند و هیچگاه فراموش نمی شوند

نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۹۴ساعت 10:54 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ