حقیقت دور

حقیقت دور

دلم یک جای دور می خواهد

از آن جا هایی که هیچ کس کاری به کارت ندارد

از این همه فشار خسته ام

می خواهم بروم جایی و بخوابم

به اندازه یک عمر بخوابم

بیدار که شدم هیچ آینده نوشته شده ای نباشد

یک بار دیگر خانه اول را تجربه کنم

اینبار هیچکس نباشد

خودم انتخاب کنم

تنها

بدون هیچ دینی

شاید اگر شروع مارپله را تغییر دهم

بین مارها و نردبان هایش اسیر نشوم

اندکی سرگردانی ام کاسته شود

این بازی

نردبان هایش هم مار هستند

خسته ام

غم دارم

هیچ چیز نیست که بگویم

مهم نیست اگر همه چیز را از دست دادم...

نگرانم

استرس و نگرانی و غم

بازو و ساعدم را می خراشم

تا لحظه ای درگیر زخمی شوم

تا زخم مرا لحظه ای از زخم ها دور کند

و وقتی به خودم می آیم

انبوه خراشیدگی های نازک

حتا زمان ندارم که به درمانش فکر کنم

دو هفته دیگر

یک روز دیگر

هیچوقت زمان فکر کردن به خودم نمی رسد

غصه می خورم

مهمانی بعدی هر لباسی بپوشم این زخم ها پوشانده نمی شوند

به کتاب روبه رویم خیره می شوم

بار دیگر دستانم...

و او

خسته ام

می خواهم آزاد باشم

آزاد

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۹۴ساعت 2:49 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ