حقیقت دور
حقیقت دور
وارد اورژانس که می شوم آقای الف در کنار یکی نشسته و من ابتدا کمی خجالتی ظاهر می شوم بیش از یک هفته است که نرفته ام و آقای الف بار قبلی ک کوتاه مرا دیده بود به کنایه گفته بود که آوازه ام را شنیده است محیط پر از آدم های غریبه سرشناس است و من احساس غریبی می کنم به همکار باتجربه ام احترام می گزارم و کنار می ایستم تا خودش کارهای باقی مانده اش را پیش ببرد خیلی سر و صدا نمی کنم و خیلی هم اجتماعی و خوش مشرب ظاهر نمی شوم در راه خانم راننده کلی پر حرفی کرده و نگذاشته مرورهایم را انجام دهم و کمی احساس خستگی می کنم می دانم که آقای الف احتمالا مثل بقیه در اولین برخورد ارزیابی را شروع می کند و با این حال زیاد به او فکر نمی کنم زمان که می گذرد و همکار باتجربه بالاخره محیط را ترک می کند اولین بیمارم وارد می شود و ناگهان از آن آدم خجالتی خسته دیگر خبری نیست دستم سریع است و مغزم سریعتر به سرعت کاغذ ها پر می شوند و کارها انجام می شود بعد از چند دقیقه آقای الف می گوید فلان چیز را درخواست بده و با جمله داده ام مواجه می شود کمی بعد می گوید فلان چیز را بنویس و با جمله نوشته ام دست مریض است مواجه می شود همراه های زیاد را از بالای سر آقای الف دانه دانه به دنبال کارهای بیمار می فرستم و محیط خالی می شود اردر هایم که زیر دستش می رود می دانم که دیگر مرا مثل قبل نمی بیند تیرخلاص آنجایی می خورد که جلوی پای مریض برای معاینه زانو می زنم یا آنجایی که در کمتر از چند ثانیه چیزی که تشخیص نداده بود را در مریض دیگری پیدا می کنم را نمی دانم ولی می دانم تیر خلاص می خورد و خیلی ساده بعد از ۲ ساعت آنچنان می درخشم که دیگر اما و اگری نمی ماند که این کارش درست است و جدا از آن درست حسابی هم هست حالا رفتارها محترمانه تر می شود و میان شب هم بیدارم نمی کند و هوایم را مثل قدیمی تر ها دارد رفتارها رفته رفته صمیمی تر می شود و من هم به دختری فکر می کنم که شب گذشته سرش را روی شانه های ت گذاشته بود و تکان نمی خورد و حرف نمی زد و غرق لذت بود دختری که جایی درون من میان تمام این فشارها و تنشها همچنان زنده بود و وادارم می کرد لبخند بزنم ورق برگشته بود و محیط پذیرش را از مدتها پیش آغاز کرده بود...
| قالب برای بلاگ |