حقیقت دور
حقیقت دور
سرم را روی شانه اش می گذارم و برایم داستان اسفندیار را تعریف می کند میان صحبتش هر چند وقت یکبار بوسه ای روی صورت یا موهایم می نشاند می بوسد نوازش می کند و تعریف می کند کمی جا به جا می شوم و گاهی آسوده چشم هایم را می بندم و در صدایش غرق می شوم... داستانش که تمام می شود خیره به من می گوید چقدر دلم برای شما تنگ شده بود و اینبار من بیتاب می بوسمش برایم داستان تعریف می کند و انگار من هم نقش اصلی یک داستان عاشقانه قدیمی هستم همزمان نقش همه را بازی می کند و با اینحال هیچکس مثل او نیست نگاهم به نگاهش و فکرم به صدایش گره می خورد و وابسته می شود و عاقبت خودم را جمع و جور می کنم تا کمی فاصله بگیرم و آخ چقدر فاصله از او سخت است ساعت از ۱۱ که می گذرد آرام یادآوری می کند که کم کم باید برویم و عاقبت آنقدر طولش می دهم که می گوید باشد نمی رویم ولی آماده شو لبخند می زنم به راحتی به حرفهایش گوش می کنم و دیگر بقیه را خودش تنظیم می کند و آخرش خودم را لوس می کنم و می گویم پس ما رو به زور میرسونی خونه جدی پاسخ می دهد شما فردا شیفت سخت داری و من می دانم چقدر نمی خواهد بروم و با اینحال کاری که درست است را انجام می دهد زیر اولین باران جدی پاییز از او دور می شوم و اینبار لحظه آخر نگاهش می کنم نگاهم نمی کند قطره های باران روی شیشه در پس زمینه و نقطه های نور روی صورتش وقتی پیاده می شوم می گوید بالا رفتی پیام بده و من راحتتر می روم و به این فکر می کنم که بعد از اولین بار که از من پرسید رسیده ام یا نه چقدر ترسیدم که به این پیگیری هایش عادت کنم و بعد هم بگذارد برود و ... او هنوز نرفته و همچنان هم پیگیری هایش ادامه دار شده و من هم به همه چیز عادت کرده ام و برای اولین بار در طول زندگیم دوست داشته شدن را بارها و بارها لمس می کنم
| قالب برای بلاگ |