حقیقت دور
حقیقت دور
سرم را روی شانه اش می گذارم و برایم داستان اسفندیار را تعریف می کند میان صحبتش هر چند وقت یکبار بوسه ای روی صورت یا موهایم می نشاند می بوسد نوازش می کند و تعریف می کند کمی جا به جا می شوم و گاهی آسوده چشم هایم را می بندم و در صدایش غرق می شوم... داستانش که تمام می شود خیره به من می گوید چقدر دلم برای شما تنگ شده بود و اینبار من بیتاب می بوسمش برایم داستان تعریف می کند و انگار من هم نقش اصلی یک داستان عاشقانه قدیمی هستم همزمان نقش همه را بازی می کند و با اینحال هیچکس مثل او نیست نگاهم به نگاهش و فکرم به صدایش گره می خورد و وابسته می شود و عاقبت خودم را جمع و جور می کنم تا کمی فاصله بگیرم و آخ چقدر فاصله از او سخت است ساعت از ۱۱ که می گذرد آرام یادآوری می کند که کم کم باید برویم و عاقبت آنقدر طولش می دهم که می گوید باشد نمی رویم ولی آماده شو لبخند می زنم به راحتی به حرفهایش گوش می کنم و دیگر بقیه را خودش تنظیم می کند و آخرش خودم را لوس می کنم و می گویم پس ما رو به زور میرسونی خونه جدی پاسخ می دهد شما فردا شیفت سخت داری و من می دانم چقدر نمی خواهد بروم و با اینحال کاری که درست است را انجام می دهد زیر اولین باران جدی پاییز از او دور می شوم و اینبار لحظه آخر نگاهش می کنم نگاهم نمی کند قطره های باران روی شیشه در پس زمینه و نقطه های نور روی صورتش وقتی پیاده می شوم می گوید بالا رفتی پیام بده و من راحتتر می روم و به این فکر می کنم که بعد از اولین بار که از من پرسید رسیده ام یا نه چقدر ترسیدم که به این پیگیری هایش عادت کنم و بعد هم بگذارد برود و ... او هنوز نرفته و همچنان هم پیگیری هایش ادامه دار شده و من هم به همه چیز عادت کرده ام و برای اولین بار در طول زندگیم دوست داشته شدن را بارها و بارها لمس می کنم ت می گوید بیا ببوسمت می گویم نه در حالی که دستم را نوازش می کند حالت نگاهش تغییر می کند انگار می خواهد بگوید از من انتظار بیشتری دارد و اصلا این چه کاریست که می کنم ولی خودش چیزی نمی گوید و چشمانش به جایش هزار بار حرف می زنند من به صحبت به اصطلاح جدی ام ادامه می دهم و او می شنود و من فکر می کنم فقط به خاطر این چهره ی جدیدی که دیده ام باید هزار بار ببوسمش من کم نمیاورم و او صبر می کند می دانم باهوش است و هرچه بیشتر صحبت کنم بیشتر لو میروم اما دیر یا زود این اتفاق می افتد و من دیگر رها کرده ام عاقبت می بوسمش و هزاربار بیشتر می خواهم ببوسمش حاضرم برایش از همه چیز بگذرم و او هنوز نمی داند دوباره اینجاست افسردگی اینجاست پروژسترون در حال پیک زدن و من تمام و کمال در اختیارش نیاز به چیزی بهتر طعمی قوی تر دوپامینی بیشتر صدایی دوستانه تر نیاز به خواسته شدن بی انتها توسط خودم من فقط تنها و نادیده احساس شکست دارم یک جای کار می لنگد فقط هنوز نمیدانم کجا از دور می بینمش تا کنون از نزدیک ندیده ام اما می دانم رضا است اندکی صحبت از این در و آن در عاقبت کلافه می شود و مشخص می کند که آشناییم حرفهایی درباره اینکه خودت خواستی بروی و من دور می شوم از آن دست دور شدن هایی که هنوز صدایش را می شنوی ولی پاسخت تنها دورتر شدن است نزدیک جمعی می شوم که احتمالا با آنها به این مکان زیبا آمده ایم از دور آنها را می بینم که نزدیک می شوند پس صبر می کنم وقتی آن دو نزدیک می شوند می بینم و می فهمم که آن دو نیستند فقط هیکلشان از دور شبیه آنهاست ولی به هر حال به سمتی اشاره می کنند و به آن سمت می رویم آنگاه او را می بینم روی ماسه های کنار ساحل و سرتاپا خیس است جمعیت با فاصله دور او حلقه زده موقعیت را ارزیابی می کنم محل حادثه اندکی شیب دار و از جایی که ایستاده ام عمیق تر است اما خطرناک نیست با این حال به جمعیت خیره می شوم و می گویم فکر می کنم نفس می کشه عاقبت دختری از میان جمعیت به سمتش می رود و روی مچ دستش دنبال نبض می گردد ذهنم فریاد می زند: گردنش، کاروتید رو پیدا کن ولی زبانم قفل است و آن دختر دور می شود و می گوید مرده نگاهش می کنم که آیا مدتهاست در آب بوده؟ بدنش به نظرم باد نکرده و فکر نمی کنم دست کشیدن از یک دختر نوجوان به این زودی صحیح باشد به سمتش می روم و جمعیت همچنان میخ ایستاده کنارش زانو می زنم و دستم را روی گردنش می کشم چیزی لمس نمی شود و دستانم برای ماساژ قلبی به پایین حرکت می کند قبل از فشار اول می بینم که نفس می کشد... زنده است مغزم سریع می پرسد حالا چه کار کنم و پاسخ با عمل یکی می شود به پهلو می چرخانمش و اندکی آب از دهانش بیرون می ریزد گریه می کند گریه می کنم نمی دانم چرا ولی گریه می کنم روی شانه هایش دست می کشم و سر و شانه اش را نوازش می کنم فکر می کنم باید گرمش کنیم به سختی حرف می زند: مامان... میخوام برم پیش مامان به او اطمینان می دهم: برمی گردیم پیش مامان از خواب که بیدار می شوم اندکی بعد اشکها شروع می شود چاره ای نیست باید ادامه داد... خیلی ساده بود من کنار تو خوشبخت ترین دختر دنیا بودم میخواستم فقط برای تو باشم و تو فقط برای من باشی مرزهای قدرت و فروپاشی و عشق آنقدر نزدیک شده بودند که دیگر تفکیک ممکن نبود تو قبلا خواسته شده بودی من قبلا خواسته شده بودم ولی چیزی کم بود نبود؟ هرچه کم بود حالا دیگر جایش پر شده بود وارد اورژانس که می شوم آقای الف در کنار یکی نشسته و من ابتدا کمی خجالتی ظاهر می شوم بیش از یک هفته است که نرفته ام و آقای الف بار قبلی ک کوتاه مرا دیده بود به کنایه گفته بود که آوازه ام را شنیده است محیط پر از آدم های غریبه سرشناس است و من احساس غریبی می کنم به همکار باتجربه ام احترام می گزارم و کنار می ایستم تا خودش کارهای باقی مانده اش را پیش ببرد خیلی سر و صدا نمی کنم و خیلی هم اجتماعی و خوش مشرب ظاهر نمی شوم در راه خانم راننده کلی پر حرفی کرده و نگذاشته مرورهایم را انجام دهم و کمی احساس خستگی می کنم می دانم که آقای الف احتمالا مثل بقیه در اولین برخورد ارزیابی را شروع می کند و با این حال زیاد به او فکر نمی کنم زمان که می گذرد و همکار باتجربه بالاخره محیط را ترک می کند اولین بیمارم وارد می شود و ناگهان از آن آدم خجالتی خسته دیگر خبری نیست دستم سریع است و مغزم سریعتر به سرعت کاغذ ها پر می شوند و کارها انجام می شود بعد از چند دقیقه آقای الف می گوید فلان چیز را درخواست بده و با جمله داده ام مواجه می شود کمی بعد می گوید فلان چیز را بنویس و با جمله نوشته ام دست مریض است مواجه می شود همراه های زیاد را از بالای سر آقای الف دانه دانه به دنبال کارهای بیمار می فرستم و محیط خالی می شود اردر هایم که زیر دستش می رود می دانم که دیگر مرا مثل قبل نمی بیند تیرخلاص آنجایی می خورد که جلوی پای مریض برای معاینه زانو می زنم یا آنجایی که در کمتر از چند ثانیه چیزی که تشخیص نداده بود را در مریض دیگری پیدا می کنم را نمی دانم ولی می دانم تیر خلاص می خورد و خیلی ساده بعد از ۲ ساعت آنچنان می درخشم که دیگر اما و اگری نمی ماند که این کارش درست است و جدا از آن درست حسابی هم هست حالا رفتارها محترمانه تر می شود و میان شب هم بیدارم نمی کند و هوایم را مثل قدیمی تر ها دارد رفتارها رفته رفته صمیمی تر می شود و من هم به دختری فکر می کنم که شب گذشته سرش را روی شانه های ت گذاشته بود و تکان نمی خورد و حرف نمی زد و غرق لذت بود دختری که جایی درون من میان تمام این فشارها و تنشها همچنان زنده بود و وادارم می کرد لبخند بزنم ورق برگشته بود و محیط پذیرش را از مدتها پیش آغاز کرده بود... احساس غریبی دارم احساس تنهایی دارم درست است که آدمها هستند و حسابی هم حواسشان به من بوده ولی هنوز هم... دلم برای ک تنگ نشده اتفاقا آن خداحافظی قشنگ خیلی زیاد هم به دلم نشسته اصلا دیگر برایم به نظر مهم نمی رسد خوشحالم که دیگر خبری از آنها نخواهم داشت اطلاعات و بار اضافی بود که حذف شده قرار آخر هفته هم گذاشته ام و اتفاقا خیلی هم به نظر همه چیز خوب پیش می رود ولی این فشار زندگی فردی امانم را بریده و حقیقی است احساس خفگی داشتم و از خانه بیرون زدم اضطراب و خفقان اینبار خودش را به راحتی نشان داده وقتی موقع خواب تنش های عضلانی زیاد شد فهمیدم که حالم خوش نیست و باید بیرون بزنم حالا وسط کافه ای درست نزدیک خانه نشسته ام و سیگاری که تحملش مشکل است را می کشم و فکر می کنم چرا اینهمه فشار... البته که هرکسی به جز من دلایلش را به راحتی می شمارد ولی دلیل اصلیش شلوغی و اضطراب مادری است که تمام زندگیم اینطور بوده و حالا به نظر ناموزون می رسد خسته ام نیازمند آرامشم و باید خودم پیدایش کنم با اینحال پیدا کردنش اصلا آسان نیست فقط مجبورم جایی بیرون خودم را اصلاح کنم و بعد کارهای اصلی و بعد برگردم شاید شلوغی ها تمام شده باشد شاید آماده تر باشم وقتی برای بوسه اول جلو می آید توان عقب کشیدن ندارم احساس شرم سراسر وجودم را گرفته ولی آنقدر خوب و شیرین است که بدنم از همان ابتدا راه را برای بدنش باز می کند و وقتی دستش روی گردنم حرکت می کند فقط یک خشونت آرام کافی است تا نه فقط جسمم که ذهنم هم برایش بیقرار شود دفعه بعد بیشتر پیش می رود و من روی نفسهایم تمرکز می کنم دستانش پشت گردنم بین موهایم روی لاله گوشم...و بدنم انگار سالهاست با او آشناست دستم را روی بازو و بعد ساعدش حرکت می دهم تا آرام تر باشد و بگذارد کنار بکشم می گذارد سرم را پایین میاندازم و لبخند میزنم قدرتش راحت و مردانه است آنقدر با وجودش عجین شده و آنقدر طبیعی است که اصلا شاید متوجهش هم نباشد خیلی راحت فقط با یکی دو بوسه غالب می شود و بازی به هم می ریزد از حالا دیگر می دانم که مهره ها را من نه بلکه او حرکت می دهد دفعه بعدی که به چشمانش نگاه می کنم آنقدر آرام و آسوده است که صد برابر بیشتر خجالت می کشم خیلی راحت و مطمئن است و من دیگر هیچ دفاعی ندارم ایندفعه خیلی واضح است که کار تمام شده... وقتی می خواهم بروم برای بار سوم تاکید می کند که منتظر پیامم است و چشمی می گویم بدون نگاه آخر می روم اگر ببینمش ترک کردنش سختتر است دیگر نگران نیستم و راحتتر از حضورش و امنیتش لذت میبرم دلم می خواهد بگویم دوستش دارم اما نمی گویم دلم می خواهد بداند پس از سالها جایی بیرون از خانه احساس امنیت می کنم و همه اینها به خاطر اوست ولی زود است نباید بگویم باید راحتش بگذارم که بتواند بدون عذاب وجدان و ترحم ارزیابی کند هرچند انگار ذهن او طور دیگری پردازش می کند و مثل من نگران ندیدن ها و در نظر نگرفتن ها و نسنجیدن ها نیست عشق همینطور است بی هوا وارد می شود و مثل صاحبخانه رو به رویت می نشیند و ساده لوحانه است که او را به نبرد دعوت کنی وقتی آمد باید قدمش را روی چشمت بگذاری و سپاسگزار لطف زندگی باشی آنوقت است که دیگر جبر خاورمیانه و شرقی بودن و دلار ۱۱۱ تومانی هیچکدام ارزش نیم نگاهی هم ندارد چون خودت را در برابر عشق می بینی و می دانی تا زمانی که هست باید نگاهش کرد و لبخند زد و در وجودش رها شد به نظر همه چیز در حال فروپاشی دوباره است امشب یک قدم عقبتر رفتم ح و م با من تماس گرفتند و گفتم باید مدتی از همه فاصله بگیرم ک در جاده بود و به این خاطر هنوز به او نگفته ام ولی احتمالا به زودی به او هم خواهم گفت این یک قدم عقبتر برای همه بهتر است از ابتدا هم تصمیم من همین بود باید هرچقدرم که سخت باشد ساکت شوم و به زندگی خودم ادامه دهم و شاید هم همه چیز دوباره خراب شد ویرانی نزدیک است و باید دل بکنم برای خودم مهم ترین دلیل شاید همین باشد نگرانتم خیلی نگرانتم کاش می شد جلویت را بگیرم که کمی عقبتر بایستی و کمی کمتر عجله کنی ولی تو سر به هوا و بی پروایی و مثل همیشه عاشق کشف ناشناخته ها حالا وسط این آشفته بازار چطور جمع و جورت کنم؟ میدانم نور رضایت بخش امیدی که بر ما می تابد به سبب بی پروایی و پاکی و آزادگی توست می دانم که چقدر خوب و رهایی و همیشه با عشق بی رغیب یکه و تنها به دل ماجرا میزنی ولی نگرانتم که باز تو را نفهمند که باز مجبور شوی پاسخگوی شکستهایت باشی که باز ناامیدت کنند تو را تو که تنها امید من هستی فرزند من هستی و از وجود من برای من هر بار می ایستی و من به سان مادری شرمنده و از پای افتاده فقط نظاره گرم که چطور دنیا هر بار تو را به آتش می کشد و تو باز از خاکسترها برای من پر میکشی نگرانتم و با این حال توان منعم نیست اما نترس هرجا که سخت شد به آغوش من بیا هرجا که تو را نخواستند به آغوش من بیا که تو تا ابد اینجا امن و دوست داشتنی و خواستنی هستی تو تمام منی و من اینجا تا به همیشه منتظر و مشتاق تو صبح به سختی از خواب بیدار می شوم شب گذشته با تو سر شده و آنقدر سرخوش و سرحال بودم که خوابم نمیبرد هرچقدرم سعی می کردم فایده نداشت نتیجه ساعتها بیداری با چشمان بسته و رویاپردازی درباره تو بود هنوز نگرانم که در پی این آمدنت رفتنی باشد که مرا در دل تاریکی ها بیندازد ولی خب به تو نگفته ام و آنقدر لذت زیاد شده که بیخیال احتمال رفتنت از وجودت لذت میبرم شب گذشته کنارت پشت هم سیگار روشن کردم و تو به نظر کمی نگران رسیدی ولی نمیدانستی که برای من آنقدر لذت ایجاد کرده ای که مجبورم با سیگار خودم را استیبل کنم که مبادا... دوست داشتم که زیر میز بزنم و ببوسم برایت دلبری کنم و اصلا فرداها هم مهم نبود اما دلم نمیخواست عاشقانه هایمان با شتاب درهم بریزد صمیمیت آرامی که بینمان جا باز می کند آنقدر دلنشین است که نگرانم اگر مراقبش نباشم ... آخر تو نمیدانی... کنار تو بودن و تمایلم برای معاشقه با تو آنقدر زیاد است که اگر شروع شود شاید جای همه چیز را پر کند به خاطر ندارم اینچنین بی تاب بوده باشم و چشم انتظار وقتی دکمه اول لباست را به بهانه دیدن زنجیر دور گردنت باز کردم سرزنشگر درونم به سرعت دستم را پس خواست و نگذاشت لمست کنم و من از شب گذشته در این فکرم که کاش انگشتانم کمی بیشتر پوستت را خط رویش موهایت را و شاید حتا کمی بیشتر ها را لمس کرده بود تو نمیدانی چقدر سخت بود و نمیدانی چقدر همان چند لحظه دیدن لذت بخش بود از دیشب هرچه به پونه التماس کرده ام که کمی صبور تر باشد گوشش بدهکار نیست و از فکر هم آغوشی با تو کام می گیرد و بال و پر بیشتری به داستانش می دهد هرچقدر به او گوشزد شده که خانم باشد و کناره گیری کند و صبر کند تا امنیت مقدم بر تمایلات جسمانی شود طوری رفتار کرده که انگار چیزی نشنیده و همه اینها خزعبلاتی بیهوده است دوست داشتنت را آغاز کرده و دیگر متوقف کردنش ممکن نیست و چنان شهوت و عشق در هم آمیخته که همه ما به جز او و شیطنت هایش شرمگین شده ایم... بیدار می شوم به زور خودم را از تخت جدا می کنم خسته ام بدنم بیدار و مغزم هوشیار است ولی اینموقع صبح اصلا طبیعی نیست هوشیاری اینچنینی و خستگی بی اندازه حالم گرفته و نگاهم خالی است مغزم تکرار می کند نه نه نه امروز صبح ادامه شب گذشته است صبح پیام د.ف را می بینم که مجدد برایم توضیح داده مهر را از همان زمان که گفتم کجا گذاشته و تاکید کرده فقط خودش می داند نفس راحتی می کشم پس بالاخره باور کرده پس بالاخره حمایت سه نفر را بین همکارانم جلب کرده ام با خودم تکرار می کنم قوی باش ادامه میدیم دقیق و قوی باش سخت است درست و صحیح بودن و حفظ وجدان سخت ترین کار در محیط کار به نظر می رسد بدن خسته ادامه می دهد او نیست ولی آدم های زیادی حمایتم کرده اند شاید پاسخ حمایت های بی توقع سالها پیشم باشد شاید از خوبی خود آدم ها است شاید هم به قول ک آنقدر کار بزرگی انجام داده ام که کوچولوی درونم باور نمی کند کار خودم باشد سالها پیش در اتوبوس به س گفتم گاهی آدم در یک ماه سالها بزرگ می شود گاهی آدم در ۶ ماه به اندازه سالها تجربه می کند نگران خاطره نداشتن بودم و حالا سرشار از خاطره هایی که خیلی هایشان را نمی خواهم خب پس فرض می کنم اصلا اتفاق نیفتاده بیا وانمود کنیم همه چیز از امروز صبح شروع شد به دوستم پیام می دهم و می گویم برای اینکه آرایشم کند آنجا نخواهم رفت می نویسم که روزی میروم که برای آنکه می خواهدم زیباتر باشم نه برای آنکه دلی را ببرم تصمیم گرفته ام خودم باشم پس میروم و لباسهایی که خیلی وقت بود میخواستم بخرم را میخرم سعی می کنم استایل را کامل کنم و آخر کار هم یک لاک سریع و یک خط چشم نازک و گردنبندی ظریف و دستبندی قدیمی و ساعت همیشگی و تمام نه خوب دیده ام و نه می دانم ماشینش چیست قبل من رسیده و به نظر مسلط تر به رفتارش می رسد شب خوبی است حتا کمی بیشتر می مانم که حرف بزنیم به نظر همه چیز خوب و نرمال و کمی خنده دار است رفتارش برایم آشناست و شوخ طبعی متوسط و خوبی دارد در هرحال دنیایمان اشناست عصر فردا که وارد بیمارستان می شوم با او چشم در چشم مقابل هم قرار می گیریم و چیزی بی اهمیت را می سپارد و فکر می کنم آیا چیزی به هم ریخته آیا می خواهد بیشتر بماند؟ از او متنفرم جوابی سرسری می دهم و سکوت می کنم و در آرامش مشغول ادامه تنفرم می شوم آخرین نفس های حضور تو در حال کمرنگ شدن است شبها دلم آغوشت را نمی خواهد و اصلا از ابتدای جدایی هم میلی به تماس با تو نداشتم نه آخرین آنلاین بودن هایت را چک کردم و نه مشتاق دیدن استوری هایت بودم از همان روز که از تصویر سرم که به دستت می رسید استوری گذاشتی تمایلم برای دیدن استوری هایت از بین رفت بلند گفتم که درد واقعی هیچوقت به استوری نمی رسد و این حقیقت بود تو به دنبال توجهی فراتر از توجه من بودی فراتر که وجود نداشت تو به دنبال توجهی جدید و متفاوت بودی و من از سطح حضورت حالم به هم خورد اما به روی خودم نیاوردم که چقدر تاسف بار شدی آن زمان هنوز به بازگشتت امید داشتم آنقدر بزرگ شده ام که بدانم همه ذهنها پر از بازی هستند و ذهن من و تو در این داستانها تفاوتی ندارد ولی تو از ذهن فراتر رفتی مگر نه؟ نگرانت هم نمی شوم اصلا برایم مهم نیست که حتا به عنوان رفیقم زندگیت را بر باد دادی نگران هیچکدامتان نیستم مشتاق دیدار که اصلا دوست دارم چشمم را ببندم و آخرین حضورتان هم برای همیشه محو شود اصلا حوصله درام هایتان را ندارم تو مرا به بحران های ساختگی متهم می کردی و من حالا شاهد بحران های ساختگی شما هستم کودک ترینها پیش شما بزرگسال به نظر می رسند حالا که دورتر شده ام می بینم که شما چقدر آلوده بودید و چقدر هر آنکه کنارتان بود را آلوده کردید و هرچقدر بیشتر می بینم بیشتر مشخص می شود که ما سه دختری که کنارتان بودیم درست از زمانی که ایستادیم و خواستیم زندگیمان را معنایی جدید ببخشیم و درست زمانی که از دود دور شدیم آرام آرام از زندگیتان محو شدیم می دانم که حالا میان دود وید و سیگار و باشگاه رفتنهایت گم شده ای و فکر می کنی حالت خیلی هم خوب است و فقط من می دانم به محض اتمام اثرش چقدر پر شتاب به سمت دختر بعدی حرکت می کنی تا احساساتت را خاموش کنی ولی او هم خواهد رفت مثل من و مثل اویی که قبل از من بود آنقدر نخواهیم بود تا تغییر کنی و وقتی تغییر کردی من کیلومترها و سالیان دراز از تو دور شده ام آنقدر دور که هر چقدر دستت را دراز کنی و سعی کنی بازهم نخواهی توانست ما دیگر بازی نخواهیم کرد ولی تو قرار است بارها و بارها بازی بخوری فقط منتظر باش و تماشا کن از خواب که بیدار می شوم فکر می کنم که بهتر شده ام تا خوابی که دیده بودم را به خاطر میاورم همه بودیم هر ۴ نفرمان به مسافرت رفته بودیم و به نظر می رسید ساکن خانه ای شده بودیم که صاحبخانه مهربانی داشت روزهای پایانی مسافرت بود صبح بود و در حال جمع کردن وسایل بودم که در چارچوب در ظاهر شد و گفت زود باش نگاهش می کنم و باشه ای تحویلش می دهم سرم را که بالا می آورم نیستند جمع می کنم بیرون ساختمان ایستاده ایم و یادم می آید چیزی جا گذاشته ام بهشان می گویم و بر می گردم اینبار تنها هستم و پله ها نیست پله ها نیست به بالا نگاه می کنم دلهره دیر رسیدن دارم و نمیخواهم معطل بماند و بعدا منت بگذارد که من منتظر تو بودم با خودم مرور می کنم و خودم را سرزنش می کنم که چرا به رابطه ای برگشتم که نگران عصبانیت طرف مقابلم هستم سعی می کنم ولی بالا رفتن سختتر شده از دو خانم حاضر کمک می گیرم آنها هم گیج شده اند که چرا می خواهی برگردی ولی من باید برگردم چیزی جا مانده عاقبت پله هایی موقت کنار هم قرار می دهند لعنتی چقدر بالا رفتن سخت تر شده انگار وزنه ای روی دوشم استمن به خانه میرسم و از اتاق چیزی بر می دارم و به سرعت برمی گردم و فکر می کنم آن دو نفر شاید رفته باشند و حوصله ایستادن نداشته اند و حالا جواب او را چه بدهم که تنها ایستاده و حالا که کسی نیست شاید تندتر هم بپرد که معطل من شده است میرسم مات و مبهوت نگاه می کنم نیستند هیچکدام نیستند و رفته اند تنهایم خواب تمام نمی شود ماشین میگیرم و خودم تنها داخل جاده به مقصد نامعلومی حرکت می کنم روی تخت فکر می کنم که نبودنش همه چیز را سختتر کرده پله ها حتا دیگر نیستند بالا رفتن که به کنار درد رها شدن هم به کنار به خودم که میام زودتر از ماشین پیاده میشم میزنم به خیابون و بعد پیاده روی جلوی در می ایستم تا جلوی در مطبش میرم و بعد خیلی ساده به شماره روی در زنگ میزنم میدانم که فقط اگر این پزشک بگه چیزی نیست خیالم تخت می شود و با تمام عقب انداختن ها اینجام خانم پشت تلفن بهم میگه فقط یک روز در هفته میاد و باید سه شنبه مجدد تماس بگیرم بالاخره میفهمم چرا نمیتونستم ازش وقت بگیرم بعد از اون بلافاصله یه پاکت سیگار میخرم و میرم توی یه کافه تنها میشینم آخرین باری که تنها کافه رفتم کی بود؟ سالها گذشته و حالا خودمو دوباره توی همون جریان میبینم چای سفارش میدم چون دیگه نمیتونم قهوه بخورم و شروع می کنم به کشیدن کسری از ثانیه اتفاق میفته آروم میشم دیگه خیلی نمیتونم نخ به نخ پشت هم بکشم ولی هنوزم قیافم همونطوریه موقع کشیدن بالاخره گریه اتفاق افتاده ولی حال خونه رفتن ندارم فقط میخوام خیلی بیرون بمونم قراره هر دفعه بعد دیدنش بیقرار بشم ؟ تنها و تحت فشارم بذار بکشم تا حداقل استیبل تر بتونم ادامه بدم هیچ راهی به جز ادامه تحصیل نیست دوباره توی همون گرداب قدیمی هستم میدونم که اگر بخوام ازش بیام بیرون فقط میتونم ادامه بدم که مجبور نباشم جلوی هرکسی سر خم کنم اونایی که ادامه دادن و مردن چی؟ اون زنی که با بچه ۹ ماهه توی شکمش خودکشی کرد چی؟ جمعش کردم ولی یه تیکه از خودم که کم شد چی؟ کاش تموم بشه این زندگی لعنتی کاش یه بیماری مهلک باشه و تمام سیاه بشه همه چیز سیاه و تموم و بی جان مزخرفه درس و یادگیری و زمان درست و این حرفا اگر درسته پس چرا من دوباره برگشتم به این نقطه شاید بپرسی چرا دقیقه به دقیقه می نویسم چون میخوام روند این ذهن لعنتی کند تر بشه و دست از سرزنش هر لحظه من برداره میخوام ساکت بشه همه چیز ساکت بشه و بعد اون صدای آروم بگه پونه جان پونه تموم شد دیگه تموم شد دیگه میتونی چشمات رو ببندی و تو بغل من استراحت کنی و فقط عشق من باشه و تو فقط ما باشیم من و اون زنی که هیچوقت نبود و انقدر نبود که الان هیچ جایی توی خودم نمیتونم پیداش کنم آره من می ترسم و می ترسیدم و اگر ترسیدن همراه با شرمه من این شرم رو می پذیرم به کی بگم که من فقط سه تا شوک آنافیلاکسی منیج کردم تو جایی که هیچی نبود و با شهر فاصله زیادی داشت به کی بگم که بارها ساعت سه صبح وسط خواب عمیق بیدار شدم و درگوش زنی گفتم من نمیذارم برات هیچ اتفاقی بیفته در حالی که دارو نداشتم در حالی که تنها بودم و فقط من بودم چقدر استرس داشتم و دارم از اینکه اتفاقی بیفته و برای همیشه سقوط کنم که درد و رنجم از اینی که هست بیشتر بشه من خیلی می ترسم و شغلم ترسناک ترین کار دنیاست مرگ عادی ترین اتفاق دنیاست و من باید جلوش رو بگیرم برای خودم برای تو بدون حضور زنی که میگه تموم شد دیگه آروم باش من ازت مراقبت می کنم هیچکس مراقبت نیست هیچکس به کمکت نمیاد و تمام من برای پایان دادن به این بدبختی خیلی کمه ولی هست یه گوشه ای کنار تو که از خانه دریا برگشتی و تو کافه نشستی داره به مرگ و بدتر از اون زندگی بدتر از مرگ فکر میکنه برام از زیبایی های دنیا بگو از برنده شدن بگو از رقابتی بگو که ازش بیزارم از حمایتی که هیچوقت نداشتم خسته ام و بالاخره اتفاق می افتد مشکلات و بلوک های زیاد ناشی از ناشی بودن سرزنش ذهنی همراه با چشمهایی که می خواهد گریه کند و رییس بخش مربوطه هم بی رحمانه به سمت من گارد می گیرد حرف که می زند می دانم حق دارد می دانم او قدیمی است و من جدید و انتظار این برخورد را ندارد من هم انتظار این زندگی را ندارم ولی ربطی ندارد آخرش با او حرف می زنم عذرخواهی می کنم و ادامه می دهم بدون اینکه گریه کنم ادامه می دهم بدون معطلی ادامه می دهم تنها کاری که بلدم را انجام می دهم که مساوی با ادامه دادن است دلش به حالم می سوزد و آرامتر و مهربانتر با من حرف میزند خبر از من و حال بدم موقع ورود به این مکان ندارد نمی داند قرار بود چه شود و چه شد و خب بیرحمانه توهین می کند چون اینجا قلمرو اوست و به قول ک من در این شهر هیچکس را ندارم اصلا حقیقتا نمیدانم اینجا چه می کنم نباید اینجا می بودم ولی اینجا بهترین جایی است که می توانم کار کنم و لذت ببرم اینجا تنها جایی است که لذت میبرم و تنها مکانی است که می توانم ادامه دهم تراژدی و کمدی زندگی من در کنار دیدن پسری که روزی آشنا بود و حالا شیفت تحویل می گیرد تکمیل می شود پسری که قرار بود تمام زندگیم باشد و حالا فقط سربار زندگیش به نظر میرسم قطعا از بودن من در این مکان متنفر است صبح به سختی چشمهایم را باز می کنم تقریبا در همه عضلات درد و خستگی را احساس می کنم چرا بدنم کار نمی کند؟ به خاطر بی خوابی است یا به خاطر این که کارم زیاد شده یا شاید هم عادی نیست... و این عادی بودن یا نبودن دوباره روی روانم راه می رود با هر رنج و زحمتی هست می نشینم به تصویر بدنم در آینه نگاه می کنم و چند ثانیه نگاهمان با هم تلاقی می کند دیگر به برگشتش امیدی ندارم ذهنم تکرار می کند دیگر امیدی ندارم لعنتی آنقدر گذشته که دیگر امیدی ندارم صدای دادش توی گوشم می پیچد : دیگه وید تو خونه ممنوعه با ناراحتی می گویم که باشه ولی آرام تر بگو با لحن بهتری بگو من که اصلا مشکلی با کنار گذاشتنش ندارم اصلا خیلی وقت نیست که دوباره شروع کرده ام اصلا ادیکت نیستم دوباره داد می زند هیچ لحن بهتری وجود نداره اینجا خونه منه می گویم باشه اگر خودت هم نمی کشی باشه چند روز بعد با صدای بلند دوباره می گوید خونه خودمه هرکاری بخوام می کنم و می دانم که کشیده و نتوانسته مقاومت کند مراجع خانمی رو به من می گوید نه دیگه سمتش نمیرم دیگه تموم شد می پرسم چی شد که حالا تصمیم گرفتی تریاک رو ترک کنی مطمئنی دیگه نمی کشی میگوید دیگر تمام شد دیگه سمتش نمیرم منت سرم میذاشتن با خودم تکرار می کنم: منت سرم میذاشتن دیگه تمام شد خیالاتم را کنار میزنم شالم را مرتب می کنم و لبخند میزنم خوب است بد نیست موفق شده ام رنج هایم از چهره ام معلوم نیست دیروز ک را دیدم که قبلا از حلقه دوستان نزدیک بود و حالا دیگر نبود حالش خوب نبود و فردا تولدش بود پس به کافه ای رفتیم تا حرف بزنیم هر دو خسته بودیم هر دو ناراحت بودیم و حرف از جدایی می زد هردویشان را می شناختم و جالب بود که نمی شد ایرادی گرفت حالم بد شد و بعد خیلی خوب شد و صبح دوباره خیلی بد بود نیاز به یک تغییر بزرگ داشتم و حالا دیگر واضح بود شاید دیگر چاره ای جز ترک خانه برای همیشه نبود به خودم که آمدم داشتم جلوی صورتش داد میزدم و با دستم به شانه اش ضربه می زدم از بس که مرا ندیده بود و نمی دید صدایم بلند و پرقدرت و بدنم آماده حمله بود و هرچه به ذهنم رسید در کسری از ثانیه در فاصله کم از صورتش فریاد زدم و بعد... رفتم درست مثل کاری که تمام شده بود و خشمی که تخلیه شده بود و دیگر اهمیتی نداشت از صورتش و از حالتی که گرفت متنفر بودم از اینکه سعی می کرد عذاب وجدان را تزریق کند منفجر شدم پدری که بود ولی بودنش کامل نبود درست مثل دوست پسری که زمانی بود ولی بودنش کامل نبود و عادتی که من به این آشفته بازار داشتم و باعث شده بود بیشتر در رابطه ای بمانم که شاید از خیلی وقت پیش مرده بود عصبانی بودم که چرا خودم را بیشتر دوست نداشتم و چرا مرا بیشتر دوست نداشت چرا به جای توانمند کردن من به زمینگیر کردن من کمر بسته بود منی که تمام زندگی طبق خواسته های او پیش رفته بودم و حالا در چنان گردابی بودم که بیرون آمدن ناممکن بود یکسال بود که به خانه برگشته بودم و بدترین یکسال زندگی من رقم خورده بود برگشت به اوج بحرانها در حالی که تمام کسی که داشتم همان دو نفر بودند و دیگر هیچکس نبود واقعا دیگر هیچکس نبود و تنهایی ناخواسته داشت وجودم را از درون می خورد از اینهمه بی آدم بودن و از این همه درگیری فقط نیاز به یک چیز داشتم و آن هم نبودن بود من به خاطر تنهایی نیاز به کمی خودکشی داشتم دوباره و دوباره و دوباره در یک نقطه یکسان در حال نفس نفس زدن بودم چرا دردش تموم نمیشه؟ محمدرضا نمیدونم هنوزم میخونی یا نه ولی فکر می کنم دارم تاوان کاری که باهات کردم رو پس میدم اگر میخونی بدون که هزار بار معذرت میخوام هزار بار التماس می کنم که ببخشی حقت رو هنوزم فکر نمی کنم راهی برای خوشبختی ما باشه ولی بابت دردی که بهت تحمیل کردم منو ببخش تو نمیخواستی من خواستم و من نتونستم و تو خیلی کشیدی میدونم که نوشتی به امید این که بخونم و خوندم و همیشه از خدا ممنون بودم که هستی و سلامتی میدونم اهمیتی برات نداره الان ولی جوابی ندادم چون باید ازم میگذشتی چون دوستت داشتم و نمیخواستم زندگیت رو به من ببازی چون میدونستم میگذری و بهترشو پیدا میکنی و چون به یکی دیگه متعهد بودم منو ببخش خیلی درد کشیدی و منم حقم بود که بفهمم باهات چیکار کردم کاش حالت خوب باشه و مرسی که فضا رو باز کردی ک جایی باشه که امروز بتونم بنویسم من هنوزم بدهکارم بهت
| قالب برای بلاگ |