حقیقت دور

حقیقت دور

از خواب که بیدار می شوم فکر می کنم که بهتر شده ام تا خوابی که دیده بودم را به خاطر میاورم

همه بودیم هر ۴ نفرمان به مسافرت رفته بودیم و به نظر می رسید ساکن خانه ای شده بودیم که صاحبخانه مهربانی داشت روزهای پایانی مسافرت بود صبح بود و در حال جمع کردن وسایل بودم که در چارچوب در ظاهر شد و گفت زود باش

نگاهش می کنم و باشه ای تحویلش می دهم سرم را که بالا می آورم نیستند جمع می کنم بیرون ساختمان ایستاده ایم و یادم می آید چیزی جا گذاشته ام بهشان می گویم و بر می گردم اینبار تنها هستم و پله ها نیست

پله ها نیست

به بالا نگاه می کنم دلهره دیر رسیدن دارم و نمیخواهم معطل بماند و بعدا منت بگذارد که من منتظر تو بودم با خودم مرور می کنم و خودم را سرزنش می کنم که چرا به رابطه ای برگشتم که نگران عصبانیت طرف مقابلم هستم

سعی می کنم ولی بالا رفتن سختتر شده از دو خانم حاضر کمک می گیرم آنها هم گیج شده اند که چرا می خواهی برگردی ولی من باید برگردم چیزی جا مانده عاقبت پله هایی موقت کنار هم قرار می دهند لعنتی چقدر بالا رفتن سخت تر شده انگار وزنه ای روی دوشم استمن به خانه میرسم و از اتاق چیزی بر می دارم و به سرعت برمی گردم و فکر می کنم آن دو نفر شاید رفته باشند و حوصله ایستادن نداشته اند و حالا جواب او را چه بدهم که تنها ایستاده و حالا که کسی نیست شاید تندتر هم بپرد که معطل من شده است

میرسم

مات و مبهوت نگاه می کنم

نیستند

هیچکدام نیستند و رفته اند

تنهایم

خواب تمام نمی شود

ماشین میگیرم و خودم تنها داخل جاده به مقصد نامعلومی حرکت می کنم

روی تخت فکر می کنم که نبودنش همه چیز را سختتر کرده

پله ها حتا دیگر نیستند

بالا رفتن که به کنار

درد رها شدن هم به کنار

نوشته شده در سه شنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 23:32 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ