حقیقت دور
حقیقت دور
ت می گوید بیا ببوسمت می گویم نه در حالی که دستم را نوازش می کند حالت نگاهش تغییر می کند انگار می خواهد بگوید از من انتظار بیشتری دارد و اصلا این چه کاریست که می کنم ولی خودش چیزی نمی گوید و چشمانش به جایش هزار بار حرف می زنند من به صحبت به اصطلاح جدی ام ادامه می دهم و او می شنود و من فکر می کنم فقط به خاطر این چهره ی جدیدی که دیده ام باید هزار بار ببوسمش من کم نمیاورم و او صبر می کند می دانم باهوش است و هرچه بیشتر صحبت کنم بیشتر لو میروم اما دیر یا زود این اتفاق می افتد و من دیگر رها کرده ام عاقبت می بوسمش و هزاربار بیشتر می خواهم ببوسمش حاضرم برایش از همه چیز بگذرم و او هنوز نمی داند
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ساعت
10:12 توسط mahsa|
| قالب برای بلاگ |