حقیقت دور
حقیقت دور
قلبم به تندی می تپید و حس سنگینی روی قفسه سینه ام دست بردار نبود عوارض احتمالی همان ویروسی بود که عمویم را از ما گرفته بود و حالا از دورتر پدرم را می دیدم که با لباس یکسره ای که هزینه اش را هم خودشان پرداخته بودند و البته اجباری بود پیکر برادرش را گرفته بود و به آرامی به درون گودالی که درونش را نمی دیدم منتقل می کرد چه حسی داشت و چه فکری می کرد و چه دردی را تحمل می کرد... پدرم را می دیدم که برادر کوچک ترش را به خاک می سپرد در حالی که پسرعمویم در سمتی دیگر با دو ماسک روی هم داشت نگاهش می کرد می شد به او خرده گرفت؟ او که حتا یک قطره اشک نریخته بود و از لحظه مرگ پدرش تبدیل به تنها مرد خانواده شده بود او که باید خواهر و مادرش را حمایت می کرد درحالی که تا دیروز پسر کوچک خانه بود ... نمی توانستم سرزنشش کنم و نمی توانستم از خودم نپرسم که چرا پدر من. هیچکس دیگری هم نبود... چقدر درد و چقدر دوری چقدر همه چیز تیره و تار بود... کیسه های سیمان و آهک... یکی پس از دیگری و بعد از پایان جمعیت کم کم نزدیک شد من اما به سمت پدرم می رفتم با مایع ضدعفونی و ماسک و دستکش. قلبم به تندی می تپید و چشم هایم تار بود می ترسیدم از خطری که از بیخ گوشش رد شده بود می ترسیدم از نفسی که سالها پیش پس از گاز خردل کشیده بود از ریه ای که نمی دانستم قدرتش چقدر است و از صدای آه مانندی که هنگام سمع ریه پدرم شنیده بودم و از ویروسی که هنوز رد پایش را می دیدم صدای نفس نفس زدن دخترعمه ام را از پشت سرم می شنیدم می گریست چشمانش بی حال بود و به سختی نفس می کشید این هم عوارض ویروسی بود که عمویم را از ما گرفته بود هرچقدر سعی می کردم که خشمگین باشم نمی توانستم می خواستم خودم را به زمین بیندازم و فریاد بکشم اما نمی توانستم می خواستم جهان بایستد از خواب بیدار شوم اما نمی توانستم حقیقت داشت ... صورتم را به بالش فشردم تا صدای جیغم خفه شود ... حقیقت داشت... به تشک مشت زدم تا درد را حس کنم بلکه درونم کمتر درد بکشد بلکه با فاصله گذاری اجتماعی در مراسم خاکسپاری عمویم کنار بیایم ... نشد... آغوش می خواستم... به همه چیز لعنت فرستادم و پدر مبهوتم را محکم در آغوش گرفتم ... از من تشکر کرد ولی من به خاطر خودم اینکار را کرده بود میان هق هق هایم پس از ۶ ماه در آغوش مادرم رها شدم... اینهمه مراعات کرده بودیم و هر بلایی که می شد بر سرمان آوار شده بود دیگر نمی توانستم اصلا نمی خواستم... دیگر صدای قلبم را نمی شنیدم صدا فقط صدای گریه های زن عمو و دختر عمویم بود نزدیک قبرش ایستادم در افق قبرهایی بود که روی سنگ هایش اسم فامیل من ثبت شده بود شاید شش یا هفت سنگ قبر در امتداد هم بودند در روستایی که از آن متنفر بودم... آخرین قبر برای پدربزرگم بود که درست سه سال پیش در همین روزها دفنش کرده بودند مجاور قبرستان روستا باغی بود که ارثیه فرزندان پدربزرگم بود یکی از همان فززندان حالا زیرخاک بود دلم به حال خودمان سوخت به حال و روزمان گریه کردم به صورت پریشان مادربزرگم گریستم وبعد اتفاق افتاد... سنگ قبر خودم را در امتداد قبرهایشان دیدم روزی را دیدم که مرا همینجا در همین به قول عمویم پارک با صفا دفن خواهند کرد مرگ را دیدم که کنارم ایستاده بود نزدیکتر از همیشه بود و دیگر از روستا متنفر نبودم... به مرگ نگاه کردم به کسانی که اطرافم ایستاده بودند نگاه کردم ... کمتر چهره ای نا آشنا بود آخر برگزاری مراسم ممنوع بود و ما هم مشتاق چهره های بیشتر نبودیم ... دوستشان داشتم اما مدتها بود همه کنارهم نبودیم مدتها بود که همه با هم نبودیم و حالا دیگر هیچوقت نمی شد همه با هم باشیم... به سمت مرگ نگاه کردم اما نبود... به پدرم نگاه کردم به سه خط موازی روی پیشانی اش ...به دستهایش... من هم با روستا پیوند خوردم پیوند خاک و خونم را حس کردم حالا احساس تعلق می کردم حالا آنجا را برای همیشه جزیی از زندگیم می دانستم هرچقدر سعی کردم نتوانستم خشمگین باشم ناراحت و اندوهگین بودم و شبها به سقف و روزها به چهره ها اقتدا می کردم من جز سیاهی چیزی ندیدم ولی آنها گفتند که زنده است و جایی بهتر لبخند می زند من سیاه پوشیدم و آنها گفتند پشت این سیاهی نوری است که تو را در برمی گیرد... کاش اعتقاداتی داشتم کاش قرآن و نماز می خواندم ... من پنج سال گذشته را نبودم اما از وقتی پدربزرگم مرد دیگر همه مهمانی ها تمام شده بود و بحث بر سر ارث و میراث داغ بود و هر روز یکی از دیگری دلگیر بود من پنج سال نبودم اما حواسم هست که آخرین شب یلدایی که هیچگاه برگزار نشد قرار بود خانه عمویم برگزار شود کاش برگزار شده بود پنج سال زمان کمی نیست می توانستم صدها بار ببینمش اما آخرین بار خانه خودمان دیدمش آخرین مهمانی بزرگی که خانه ما برگزار شد و همه بودند کمی دیرتر از بقیه رسیدند اما نیمرخش خوب یادم است یادم هست که چند بار شیرینی تعارفش کردم و یادم هست که مثل گذشته شوخ نبود یک روز بیدار شدیم و دنیا دیگر مثل قبل نبود یک روز بیدار شدیم و کرونا می تاخت و سریع هم می تاخت و با اینکه آن اوایل ادعا می کردند خفیف است و با اینکه ((ای بابا این که قرار نیست کاری با زندگیمان بکند ))اما همه چیز تعطیل شد آخرین عید را در خانه نشستیم و فقط چند تلفن و همین ... آخرین عید را پیش از آنکه بدانیم از دست داده بودیم و نمی دانستیم همین رمز موفقیت ما است و قرار است چند ماه تا فاجعه اصلی به ما فرصت دهد عمویم به دخترعمه ام گفت که چانه اش کثیف شده او هم با حرص ساختگی گفت نه این خال هست و بعد خندیدند بارها گفته بود و ما اولین بار بود این جوک را می شنیدیم ولی همه به خال نیمه پنهان زیر کرم پودر لبخند زدیم در اتاقی که همه دخترها داخلش جمع بودند را باز کرد و گفت زینب چرا برا عمه جون مریم کادو خریدی ولی برای من نخریدی؟ باز هم همه خندیدیم ...میخوای برات ساعت بکشم؟ به سمتش می دویدم و با خوشحالی به ساعتی که با خودکار روی دستم می کشید نگاه می کردم هربار که این کار را می کرد برایم جالب و هیجان انگیز بود می گفت سلام عمو جون و بعد دستم را در دستش نگه می داشت و بعد دست دیگرش را روی دستم می گذاشت و با من احوال پرسی می کرد گرمای دستانش را هنوز به خاطر دارم چهره جدی اش هنگامی که حکم بازی می کردیم و یارم بود خوب یادم هست چقدر حرفه ای بود... یک مرد دوست داشتنی یک مرد مهربان و شوخ طبع مردی که وقتی او را می دیدی لبخند می زدی مردی که برای فرزندانش بهترین پدر دنیا بود مردی که کلمه بابا از دهان دخترش نمی افتاد مردی که همسرش عاشقش بود مردی که برای کشورش در خطرناکترین مناطق ایران جنگید مردی که سیگار نمی کشید مردی که با نوشیدنی های الکلی بیگانه بود مردی که خوب با ورق بازی می کرد اما اهل قمار نبود مردی که می خواست جای چک هایش را پر کند و برای همین با وجود بیماری محل کارش را ترک نمی کرد مردی که تا همین دیروز حالش داشت خوب می شد مردی که نمی خواست بمیرد مردی که برای جهیزیه دخترش و خانه پسرش برنامه ریزی می کرد مردی که تازه سه سال بود از دست پدرش نفس راحتی کشیده بود مردی که روی تخت icu گفت مرا رها نکنید مردی که حاضر نبود نمونه خلط بدهد چون از نظرش جلوی دکترها زشت بود مردی که از اینکه برایش سوند گذاشتند شاکی بود مردی که نمی خواست به دستگاه تنفسی وصل شود مردی که گفت مرا رها نکنید مردی که تا همین دیروز داشت حالش خوب می شد ... حالا وقتی پدرم به رو به روی مغازه اش نگاه کند دیگر برادرش را نخواهد دید... هرگز مهمانی دیگری با حضورش برگزار نخواهد شد... هرگز طعم آن میراث نفرین شده را نخواهد چشید... عمویم مردی که به زندگیش امید داشت با امید های فراوانش از بین رفت عمویم مرد عمویم برای نفس کشیدن تقلا می کرد ریه هایش سفید شدند و عمویم مرد دو سال از پدرم کوچکتر بود آمپول های آخرش هنوز داخل ماشین پدرم هستند تنها عمویم مرد و نوه هایش را ندید داماد و عروسش را ندید آخرین بار که همسرش را دید گریست چه کشیدی؟ چطور با مرگ کنار آمدی؟ چقدر ترسیدی عمو؟ چه مرگ بدی چه مرگ بدی چه سوگواری تلخی چه مراسم احمقانه ای کرونا نفسش را گرفت از چین شروع شده بود ما هرگز چین را ندیده ایم عمویم اصلا هیچوقت چین را ندیده بود چرا باید اینطور قربانی شویم؟ چرا ما هیچوقت مرزهایمان را نبستیم؟ رهایش کردیم امشب در سردخانه رهایش کردیم ببخش عمو ببخش که رهایت کردیم ببخش که نتوانستیم وقتی مریض بودی در آغوشت بگیریم ببخش که تنها رفتی ببخش که دیگر نیستی در حالی که باید بودی ببخش ببخش که روی تخت بیمارستان دستانت را نگرفتیم ببخش کاش می توانستم بنویسم از خشم و احساس شکست به سرعت عبور کردم اما احساسات چیزی هستند که هرگز تمام نمی شوند از پس هر حسی حسی دیگر پدیدار می شود و این خود زندگی است نمی توانم تصور نکنم که در حال جنگم بی آنکه بدانم چطور و چگونه، سازوکار این جنگ دست من نیست این جنگ سالها پیش کد نویسی شده و اکنون در حال نبردم شاید در پایان ریه های من نیز با مایعی از وجود خودم پر شد و مثل عمویم سعی کردم میان آن پرشدگی ها نفس بکشم... حالش خوب نیست و این مرگ مثل غرق شدن است همیشه از خفگی می ترسیدم و شنا یاد گرفتم تا دیگر نترسم اما تاثیری نداشت و بازهم می ترسیدم و حالا می دانم چرا کاری از دست هیچکس ساخته نیست میان جبری دست و پا می زنیم که فکر می کردیم قوی تر از آن هستیم ما قوی تر نبودیم هیچکس قوی تر نیست حتا تصورش را هم نمی کردم اما اینبار اعتمادی نیست نمی توان از زنده ماندن مطمئن بود همه چیز شبیه یک سرماخوردگی عادی است اما نمی توان مطمئن بود سقوط یک لحظه است یک لحظه پس از برهم خوردن توازن یک لحظه پس از تمام شدن مقاومت یک لحظه پس از تسلیم شدن ما را می کشند حتا اگر طبق خواسته آنها رفتار کنیم باز هم ما را می کشند حتا اگر به خود لعنتیشان خدمت کنیم بازهم ما را می کشند من از ابتدا در یک زندان به دنیا آمده بودم. در ابتدا باور نمی کنی حتا من هم در ابتدا باورم نمی شد هنوز هم باورم نمی شود اما خودم را روی صندلی بیمار نشاندم و پرسیدم نشانه ساده است حقیقی است و به شدت شاخص است: سرفه بعد احساس شکست تمام وجودم را پر کرد چطور ممکن بود؟ من هرکاری می توانستم برای پیشگیری انجام دادم و حالا... هرکاری؟ هیچوقت هیچکس نمی تواند مدعی رعایت تمام پروتکل ها باشد و من هم لغزش داشتم ولی چند روز باید به عقب برگشت؟ همان لحظه ای بود که به ماسک روی صورتم دست زدم؟ همان لحظه ای بود که کنار فرد مشکوکی عکس یادگاری گرفتم؟ داخل اتوبوس راننده سرفه های بدی داشت... خانم خدمات هم با سرفه های وحشتناک طول حیاط را طی کرد در حالی که ماسک نداشت و به نظر دلش برای ساکنان خوابگاهی که بیمارش کرده بودند نمی سوخت کمتر از هرجا به بیمارستان مشکوکم درحالی که یکی از بهترین مکانها برای ابتلا به کرونا است هنوز نمی شود مطمئن بود اما همه در ابتدا مطمئن نیستند امروز هم مثل همه روزهای دیگر است و من هم به نظر مشابه روزهای گذشته هستم اما روزهای بعدی تعیین کننده خواهند بود من به همه تاکید کردم که زمانی بیمار شوید که سیستم درمان بتواند پاسخگوی شما باشد و اکنون جایی هستم که بیمارستان هایش تخت خالی ندارند و به فرض داشتن تخت خالی خدمات خاصی نمی توانند ارایه دهند می شود زندگی نکرد در حالی که باید زندگی کنی؟ امشب شاید یکی از آخرین شب های زندگیمان باشد حس می کردم به سوی مرگ در حرکت هستم این ماه ها که گذشت بارها چنین حسی داشتم و حالا که از هر زمانی به ما نزدیکتر است حسی شبیه به خارش ته گلویم مرا ترغیب به سرفه می کند اما من ایستادگی می کنم برای بابا هم همینطور شروع شد فقط یک روز سرفه های شبه آلرژیک داشت و بعد دیگر خبری از سرفه نبود من اما حتا احساس خستگی ندارم من خوب هستم و حقیقتا حس می کنم بدنم کمی آرامتر است قلبم هم آرامتر می زند ولی کاش می توانستم به راحتی سرفه کنم من ساعتها از ماسکی استفاده کردم که بوی خاک و غبارش را حس می کردم حتما به همین خاطر است بدنم در حال پس فرستادن غبارها است... چرا ما عبرت نمی گیریم؟ چرا هیچ چیز درست نمی شود؟ شاید دیگر هیچوقت برنگشتیم شاید دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد ما هم آدم های دیگری شدیم به هر حال دیگر رویاهای بزرگی در سر نداریم
| قالب برای بلاگ |