حقیقت دور
حقیقت دور
کاش می توانستم بنویسم از خشم و احساس شکست به سرعت عبور کردم اما احساسات چیزی هستند که هرگز تمام نمی شوند از پس هر حسی حسی دیگر پدیدار می شود و این خود زندگی است نمی توانم تصور نکنم که در حال جنگم بی آنکه بدانم چطور و چگونه، سازوکار این جنگ دست من نیست این جنگ سالها پیش کد نویسی شده و اکنون در حال نبردم شاید در پایان ریه های من نیز با مایعی از وجود خودم پر شد و مثل عمویم سعی کردم میان آن پرشدگی ها نفس بکشم... حالش خوب نیست و این مرگ مثل غرق شدن است همیشه از خفگی می ترسیدم و شنا یاد گرفتم تا دیگر نترسم اما تاثیری نداشت و بازهم می ترسیدم و حالا می دانم چرا کاری از دست هیچکس ساخته نیست میان جبری دست و پا می زنیم که فکر می کردیم قوی تر از آن هستیم ما قوی تر نبودیم هیچکس قوی تر نیست حتا تصورش را هم نمی کردم اما اینبار اعتمادی نیست نمی توان از زنده ماندن مطمئن بود همه چیز شبیه یک سرماخوردگی عادی است اما نمی توان مطمئن بود سقوط یک لحظه است یک لحظه پس از برهم خوردن توازن یک لحظه پس از تمام شدن مقاومت یک لحظه پس از تسلیم شدن ما را می کشند حتا اگر طبق خواسته آنها رفتار کنیم باز هم ما را می کشند حتا اگر به خود لعنتیشان خدمت کنیم بازهم ما را می کشند من از ابتدا در یک زندان به دنیا آمده بودم.
| قالب برای بلاگ |