حقیقت دور
حقیقت دور
امشب شاید یکی از آخرین شب های زندگیمان باشد حس می کردم به سوی مرگ در حرکت هستم این ماه ها که گذشت بارها چنین حسی داشتم و حالا که از هر زمانی به ما نزدیکتر است حسی شبیه به خارش ته گلویم مرا ترغیب به سرفه می کند اما من ایستادگی می کنم برای بابا هم همینطور شروع شد فقط یک روز سرفه های شبه آلرژیک داشت و بعد دیگر خبری از سرفه نبود من اما حتا احساس خستگی ندارم من خوب هستم و حقیقتا حس می کنم بدنم کمی آرامتر است قلبم هم آرامتر می زند ولی کاش می توانستم به راحتی سرفه کنم من ساعتها از ماسکی استفاده کردم که بوی خاک و غبارش را حس می کردم حتما به همین خاطر است بدنم در حال پس فرستادن غبارها است... چرا ما عبرت نمی گیریم؟ چرا هیچ چیز درست نمی شود؟ شاید دیگر هیچوقت برنگشتیم شاید دیگر هیچ چیز مثل قبل نشد ما هم آدم های دیگری شدیم به هر حال دیگر رویاهای بزرگی در سر نداریم
| قالب برای بلاگ |