حقیقت دور
حقیقت دور
من پنج سال گذشته را نبودم اما از وقتی پدربزرگم مرد دیگر همه مهمانی ها تمام شده بود و بحث بر سر ارث و میراث داغ بود و هر روز یکی از دیگری دلگیر بود من پنج سال نبودم اما حواسم هست که آخرین شب یلدایی که هیچگاه برگزار نشد قرار بود خانه عمویم برگزار شود کاش برگزار شده بود پنج سال زمان کمی نیست می توانستم صدها بار ببینمش اما آخرین بار خانه خودمان دیدمش آخرین مهمانی بزرگی که خانه ما برگزار شد و همه بودند کمی دیرتر از بقیه رسیدند اما نیمرخش خوب یادم است یادم هست که چند بار شیرینی تعارفش کردم و یادم هست که مثل گذشته شوخ نبود یک روز بیدار شدیم و دنیا دیگر مثل قبل نبود یک روز بیدار شدیم و کرونا می تاخت و سریع هم می تاخت و با اینکه آن اوایل ادعا می کردند خفیف است و با اینکه ((ای بابا این که قرار نیست کاری با زندگیمان بکند ))اما همه چیز تعطیل شد آخرین عید را در خانه نشستیم و فقط چند تلفن و همین ... آخرین عید را پیش از آنکه بدانیم از دست داده بودیم و نمی دانستیم همین رمز موفقیت ما است و قرار است چند ماه تا فاجعه اصلی به ما فرصت دهد عمویم به دخترعمه ام گفت که چانه اش کثیف شده او هم با حرص ساختگی گفت نه این خال هست و بعد خندیدند بارها گفته بود و ما اولین بار بود این جوک را می شنیدیم ولی همه به خال نیمه پنهان زیر کرم پودر لبخند زدیم در اتاقی که همه دخترها داخلش جمع بودند را باز کرد و گفت زینب چرا برا عمه جون مریم کادو خریدی ولی برای من نخریدی؟ باز هم همه خندیدیم ...میخوای برات ساعت بکشم؟ به سمتش می دویدم و با خوشحالی به ساعتی که با خودکار روی دستم می کشید نگاه می کردم هربار که این کار را می کرد برایم جالب و هیجان انگیز بود می گفت سلام عمو جون و بعد دستم را در دستش نگه می داشت و بعد دست دیگرش را روی دستم می گذاشت و با من احوال پرسی می کرد گرمای دستانش را هنوز به خاطر دارم چهره جدی اش هنگامی که حکم بازی می کردیم و یارم بود خوب یادم هست چقدر حرفه ای بود... یک مرد دوست داشتنی یک مرد مهربان و شوخ طبع مردی که وقتی او را می دیدی لبخند می زدی مردی که برای فرزندانش بهترین پدر دنیا بود مردی که کلمه بابا از دهان دخترش نمی افتاد مردی که همسرش عاشقش بود مردی که برای کشورش در خطرناکترین مناطق ایران جنگید مردی که سیگار نمی کشید مردی که با نوشیدنی های الکلی بیگانه بود مردی که خوب با ورق بازی می کرد اما اهل قمار نبود مردی که می خواست جای چک هایش را پر کند و برای همین با وجود بیماری محل کارش را ترک نمی کرد مردی که تا همین دیروز حالش داشت خوب می شد مردی که نمی خواست بمیرد مردی که برای جهیزیه دخترش و خانه پسرش برنامه ریزی می کرد مردی که تازه سه سال بود از دست پدرش نفس راحتی کشیده بود مردی که روی تخت icu گفت مرا رها نکنید مردی که حاضر نبود نمونه خلط بدهد چون از نظرش جلوی دکترها زشت بود مردی که از اینکه برایش سوند گذاشتند شاکی بود مردی که نمی خواست به دستگاه تنفسی وصل شود مردی که گفت مرا رها نکنید مردی که تا همین دیروز داشت حالش خوب می شد ... حالا وقتی پدرم به رو به روی مغازه اش نگاه کند دیگر برادرش را نخواهد دید... هرگز مهمانی دیگری با حضورش برگزار نخواهد شد... هرگز طعم آن میراث نفرین شده را نخواهد چشید... عمویم مردی که به زندگیش امید داشت با امید های فراوانش از بین رفت عمویم مرد عمویم برای نفس کشیدن تقلا می کرد ریه هایش سفید شدند و عمویم مرد دو سال از پدرم کوچکتر بود آمپول های آخرش هنوز داخل ماشین پدرم هستند تنها عمویم مرد و نوه هایش را ندید داماد و عروسش را ندید آخرین بار که همسرش را دید گریست چه کشیدی؟ چطور با مرگ کنار آمدی؟ چقدر ترسیدی عمو؟ چه مرگ بدی چه مرگ بدی چه سوگواری تلخی چه مراسم احمقانه ای کرونا نفسش را گرفت از چین شروع شده بود ما هرگز چین را ندیده ایم عمویم اصلا هیچوقت چین را ندیده بود چرا باید اینطور قربانی شویم؟ چرا ما هیچوقت مرزهایمان را نبستیم؟ رهایش کردیم امشب در سردخانه رهایش کردیم ببخش عمو ببخش که رهایت کردیم ببخش که نتوانستیم وقتی مریض بودی در آغوشت بگیریم ببخش که تنها رفتی ببخش که دیگر نیستی در حالی که باید بودی ببخش ببخش که روی تخت بیمارستان دستانت را نگرفتیم ببخش
| قالب برای بلاگ |