حقیقت دور

حقیقت دور

خسته ام

و بالاخره اتفاق می افتد

مشکلات و بلوک های زیاد ناشی از ناشی بودن

سرزنش ذهنی همراه با چشمهایی که می خواهد گریه کند و رییس بخش مربوطه هم بی رحمانه به سمت من گارد می گیرد

حرف که می زند می دانم حق دارد می دانم او قدیمی است و من جدید و انتظار این برخورد را ندارد

من هم انتظار این زندگی را ندارم ولی ربطی ندارد

آخرش با او حرف می زنم عذرخواهی می کنم و ادامه می دهم

بدون اینکه گریه کنم ادامه می دهم بدون معطلی ادامه می دهم تنها کاری که بلدم را انجام می دهم که مساوی با ادامه دادن است

دلش به حالم می سوزد و آرامتر و مهربانتر با من حرف میزند

خبر از من و حال بدم موقع ورود به این مکان ندارد نمی داند قرار بود چه شود و چه شد و خب بیرحمانه توهین می کند چون اینجا قلمرو اوست و به قول ک من در این شهر هیچکس را ندارم

اصلا حقیقتا نمیدانم اینجا چه می کنم نباید اینجا می بودم ولی اینجا بهترین جایی است که می توانم کار کنم و لذت ببرم

اینجا تنها جایی است که لذت میبرم و تنها مکانی است که می توانم ادامه دهم تراژدی و کمدی زندگی من در کنار دیدن پسری که روزی آشنا بود و حالا شیفت تحویل می گیرد تکمیل می شود پسری که قرار بود تمام زندگیم باشد و حالا فقط سربار زندگیش به نظر میرسم قطعا از بودن من در این مکان متنفر است

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 12:59 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ