حقیقت دور
حقیقت دور
به خودم که میام زودتر از ماشین پیاده میشم میزنم به خیابون و بعد پیاده روی جلوی در می ایستم تا جلوی در مطبش میرم و بعد خیلی ساده به شماره روی در زنگ میزنم میدانم که فقط اگر این پزشک بگه چیزی نیست خیالم تخت می شود و با تمام عقب انداختن ها اینجام خانم پشت تلفن بهم میگه فقط یک روز در هفته میاد و باید سه شنبه مجدد تماس بگیرم بالاخره میفهمم چرا نمیتونستم ازش وقت بگیرم بعد از اون بلافاصله یه پاکت سیگار میخرم و میرم توی یه کافه تنها میشینم آخرین باری که تنها کافه رفتم کی بود؟ سالها گذشته و حالا خودمو دوباره توی همون جریان میبینم چای سفارش میدم چون دیگه نمیتونم قهوه بخورم و شروع می کنم به کشیدن کسری از ثانیه اتفاق میفته آروم میشم دیگه خیلی نمیتونم نخ به نخ پشت هم بکشم ولی هنوزم قیافم همونطوریه موقع کشیدن بالاخره گریه اتفاق افتاده ولی حال خونه رفتن ندارم فقط میخوام خیلی بیرون بمونم قراره هر دفعه بعد دیدنش بیقرار بشم ؟ تنها و تحت فشارم بذار بکشم تا حداقل استیبل تر بتونم ادامه بدم هیچ راهی به جز ادامه تحصیل نیست دوباره توی همون گرداب قدیمی هستم میدونم که اگر بخوام ازش بیام بیرون فقط میتونم ادامه بدم که مجبور نباشم جلوی هرکسی سر خم کنم اونایی که ادامه دادن و مردن چی؟ اون زنی که با بچه ۹ ماهه توی شکمش خودکشی کرد چی؟ جمعش کردم ولی یه تیکه از خودم که کم شد چی؟ کاش تموم بشه این زندگی لعنتی کاش یه بیماری مهلک باشه و تمام سیاه بشه همه چیز سیاه و تموم و بی جان مزخرفه درس و یادگیری و زمان درست و این حرفا اگر درسته پس چرا من دوباره برگشتم به این نقطه شاید بپرسی چرا دقیقه به دقیقه می نویسم چون میخوام روند این ذهن لعنتی کند تر بشه و دست از سرزنش هر لحظه من برداره میخوام ساکت بشه همه چیز ساکت بشه و بعد اون صدای آروم بگه پونه جان پونه تموم شد دیگه تموم شد دیگه میتونی چشمات رو ببندی و تو بغل من استراحت کنی و فقط عشق من باشه و تو فقط ما باشیم من و اون زنی که هیچوقت نبود و انقدر نبود که الان هیچ جایی توی خودم نمیتونم پیداش کنم آره من می ترسم و می ترسیدم و اگر ترسیدن همراه با شرمه من این شرم رو می پذیرم به کی بگم که من فقط سه تا شوک آنافیلاکسی منیج کردم تو جایی که هیچی نبود و با شهر فاصله زیادی داشت به کی بگم که بارها ساعت سه صبح وسط خواب عمیق بیدار شدم و درگوش زنی گفتم من نمیذارم برات هیچ اتفاقی بیفته در حالی که دارو نداشتم در حالی که تنها بودم و فقط من بودم چقدر استرس داشتم و دارم از اینکه اتفاقی بیفته و برای همیشه سقوط کنم که درد و رنجم از اینی که هست بیشتر بشه من خیلی می ترسم و شغلم ترسناک ترین کار دنیاست مرگ عادی ترین اتفاق دنیاست و من باید جلوش رو بگیرم برای خودم برای تو بدون حضور زنی که میگه تموم شد دیگه آروم باش من ازت مراقبت می کنم هیچکس مراقبت نیست هیچکس به کمکت نمیاد و تمام من برای پایان دادن به این بدبختی خیلی کمه ولی هست یه گوشه ای کنار تو که از خانه دریا برگشتی و تو کافه نشستی داره به مرگ و بدتر از اون زندگی بدتر از مرگ فکر میکنه برام از زیبایی های دنیا بگو از برنده شدن بگو از رقابتی بگو که ازش بیزارم از حمایتی که هیچوقت نداشتم
| قالب برای بلاگ |