حقیقت دور

حقیقت دور

به دوستم پیام می دهم و می گویم برای اینکه آرایشم کند آنجا نخواهم رفت می نویسم که روزی میروم که برای آنکه می خواهدم زیباتر باشم نه برای آنکه دلی را ببرم

تصمیم گرفته ام خودم باشم پس میروم و لباسهایی که خیلی وقت بود میخواستم بخرم را میخرم سعی می کنم استایل را کامل کنم و آخر کار هم یک لاک سریع و یک خط چشم نازک و گردنبندی ظریف و دستبندی قدیمی و ساعت همیشگی و تمام

نه خوب دیده ام و نه می دانم ماشینش چیست قبل من رسیده و به نظر مسلط تر به رفتارش می رسد

شب خوبی است حتا کمی بیشتر می مانم که حرف بزنیم به نظر همه چیز خوب و نرمال و کمی خنده دار است رفتارش برایم آشناست و شوخ طبعی متوسط و خوبی دارد

در هرحال دنیایمان اشناست

عصر فردا که وارد بیمارستان می شوم با او چشم در چشم مقابل هم قرار می گیریم و چیزی بی اهمیت را می سپارد و فکر می کنم آیا چیزی به هم ریخته آیا می خواهد بیشتر بماند؟ از او متنفرم جوابی سرسری می دهم و سکوت می کنم و در آرامش مشغول ادامه تنفرم می شوم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۴ساعت 14:23 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ