حقیقت دور

حقیقت دور

دیروز ک را دیدم که قبلا از حلقه دوستان نزدیک بود و حالا دیگر نبود حالش خوب نبود و فردا تولدش بود پس به کافه ای رفتیم تا حرف بزنیم هر دو خسته بودیم هر دو ناراحت بودیم و حرف از جدایی می زد هردویشان را می شناختم و جالب بود که نمی شد ایرادی گرفت حالم بد شد و بعد خیلی خوب شد و صبح دوباره خیلی بد بود

نیاز به یک تغییر بزرگ داشتم و حالا دیگر واضح بود شاید دیگر چاره ای جز ترک خانه برای همیشه نبود به خودم که آمدم داشتم جلوی صورتش داد میزدم و با دستم به شانه اش ضربه می زدم از بس که مرا ندیده بود و نمی دید صدایم بلند و پرقدرت و بدنم آماده حمله بود و هرچه به ذهنم رسید در کسری از ثانیه در فاصله کم از صورتش فریاد زدم

و بعد...

رفتم درست مثل کاری که تمام شده بود و خشمی که تخلیه شده بود و دیگر اهمیتی نداشت از صورتش و از حالتی که گرفت متنفر بودم از اینکه سعی می کرد عذاب وجدان را تزریق کند منفجر شدم پدری که بود ولی بودنش کامل نبود درست مثل دوست پسری که زمانی بود ولی بودنش کامل نبود و عادتی که من به این آشفته بازار داشتم و باعث شده بود بیشتر در رابطه ای بمانم که شاید از خیلی وقت پیش مرده بود

عصبانی بودم که چرا خودم را بیشتر دوست نداشتم و چرا مرا بیشتر دوست نداشت چرا به جای توانمند کردن من به زمینگیر کردن من کمر بسته بود منی که تمام زندگی طبق خواسته های او پیش رفته بودم و حالا در چنان گردابی بودم که بیرون آمدن ناممکن بود یکسال بود که به خانه برگشته بودم و بدترین یکسال زندگی من رقم خورده بود برگشت به اوج بحرانها در حالی که تمام کسی که داشتم همان دو نفر بودند و دیگر هیچکس نبود

واقعا دیگر هیچکس نبود و تنهایی ناخواسته داشت وجودم را از درون می خورد از اینهمه بی آدم بودن و از این همه درگیری فقط نیاز به یک چیز داشتم و آن هم نبودن بود

من به خاطر تنهایی نیاز به کمی خودکشی داشتم دوباره و دوباره و دوباره در یک نقطه یکسان در حال نفس نفس زدن بودم

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور ۱۴۰۴ساعت 18:44 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ