حقیقت دور

حقیقت دور

من همانی هستم که باعث شدم حالت خوب شود

اگر غیر از این بود...

روز بعد وقتی او را کنارت دیدم خیالم راحت شد

لبخند زدم

از فردایش همه چیز برایت بهتر شد

وقتی با او صحبت می کردم

هیچ ایده ای نداشت

آشکار تعجب کرده بود متوجه نمی شد

شاید هم خیلی خوب متوجه شد

فقط...

چرا شماره مرا از تو نگرفت؟

اگر تو به او نگفتی

پس چطور آن چیزها را نوشت

من حرفی از نگرانی نزدم

من خواستم متوجه شود

ولی...

یک قطعه از پازل این اتفاق نیست

هرچه می گردم نیست

از آن داستان هایی که

هیچ وقت کامل نمی شود

از همان پایان های بازی که

که

بستمش

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:9 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ