حقیقت دور

حقیقت دور

همراهشان نمی روم در گوشه امنم گلوله می شوم اندکی تنهایی و بدون آنها بودن را با جان و دل می پذیرم

نمی خواهم ببینمت نمی خواهم تورا بشنوم می خواهم تنها باشم

جایی میان پرش های ذهنی و جملات کتاب روبه رویم خودم را گم کرده ام پس من چه شدم من کجای قصه هستم آن داستان طولانی دوست داشتنی چه شد

زندگی مرا جلو می برد بی آنکه بدانم کجا می روم

مهم نیست کجا باشم

مهم نیست چه می خواهم

فعلا فقط من مانده ام و یک کتاب درسی که باید خوانده شود

چرا باید

نمی دانم 

احتمالا به دوره کودکی باز می گردد

ولی این هم تمام می شود

بعد از پایان کتاب فقط پرش های ذهنی باقی خواهد ماند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 14:42 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ