حقیقت دور

حقیقت دور

جایی از زندگی که نمی دانی چه می خواهی هیچ نمی خواهی و همه داشته هایت هیچ است بدترین نقطه در تعریف درماتولینومانیا این است :((تلاش های بسیار برای ترک این عمل)) وقتی علامت تشخیص یک اختلال تلاش برای گریز از آن باشد چطور می توان از چیزی اطمینان داشت دوباره شروع کردم اما بسیار خفیف تر و با سرزنش بیشتر. از فردا روش درمان را تغییر می دهم می دانم می دانم باز هم سخت می گیرم.
نوشته شده در چهارشنبه سی ام دی ۱۳۹۴ساعت 2:35 توسط mahsa|

یکی از همان شب هایی که تا صبح بیدار هستم و درس می خوانم

و فرد احمقی که زمان بدی را انتخاب کرده گوشی ام را برمی گردانم تا صفحه را نبینم 

پرش های ذهنی ام به حداقل می رسند چون زمانی برایشان نیست 

و فقط پس از پایان است که غم همیشگی باز می گردد

از فردا پنج روز تنها خواهم بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۴ساعت 3:20 توسط mahsa|

روانشناسی خوندم و خیلی دوست می داشتم خسته هستم و اصلا یادم نیست این 24ساعت چطور گذشت بعضی روزا فقط میگذره

Just let it go

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۴ساعت 0:43 توسط mahsa|

یک هفته گذشت

از نگاه امروز دوستت که بگذریم ...فقط در همین حد که هردو نگاهمان را برگرداندیم سریع، بدون تردید.

این دختر واقعا مشکل دارد امروز برایم از دوست دختر قبلیت حرف می زد و طوری داستان پردازی می کرد انگار... نمی دانم شنیده یا نه 

حدس زده یا نه

فقط می دانم اگر جایی در آخرین نقطه ذهنش ذره ای می داند پست ترین رفتار ممکن را نسبت به من و آن دختر در پیش گرفته

به جرم این که ما هردو حریم شخصیمان را حفظ کردیم و نمی خواهم کسی چیزی بداند

حرف هایش را می شنوم و اهمیتی نمی دهم ولی نمی دانم او چه فکر می کند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۴ساعت 1:32 توسط mahsa|

فقط شش روز گذشته ولی انگار یک قرن پیش بود

آرامم و استرس ندارم این از همه چیز در حال حاضر مهم تر است

روز آرامی بود

همین

نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۴ساعت 1:3 توسط mahsa|

زمان که می گذرد همه چیز آسان تر می شود امروز سر آخرین کلاس مسخره نیامدی و من ...

عصبانی شدم کسی نمی توانست نزدیکم شود پای خستگی و گرسنگی ام گذاشتند و باز هم تمام مکالمه های سریالی اش با تو را برایم تعریف کرد همان چیزهایی که به تعجب وا می داشتت و اینبار من هم نمی فهمیدم چرا برای من تعریف می کند اما کمی که گذشت همه چیز را کنار هم گذاشتم همه چیز عادی بود حتا نیامدنت.

همه چیز عادی اتفاق افتاده بود آرام شدم گذاشتند پای رفع گرسنگی ام.

و آهنگی که باعث شد یادم بیاید...

زمان که می گذرد آسان تر است 

باورم نمی شود لازم است خودم را محصور کنم و ببینم به کدام دلیل لعنتی چنین رفتاری را نشان دادم اینبار که همه به خانه می روند من همینجا می مانم

چه زود زمینگیر شدم.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 2:35 توسط mahsa|

بعد از ظهرها با سردرد از خواب بیدار می شوم خواب هایم آشفته است اما امروز خواب تو را دیدم نمی دانم این داستان کجا تمام می شود یا اصلا قصد تمام شدن دارد یا خیر.فقط دردمندانه برای فراموشی تلاش می کنم شاید عذاب وجدانم تسکین یابد شاید از نگاه های آنها فرار کنم یا فکر کنم از سر دوستی خیره می شوند

انگار تمام دنیا به من خیره شده 

امروز مدام صدای آن روز را می شنیدم وقتی از حالت بعد از تصادف می پرسیدم

آرام گفتی:نگران نباش.

نگرانم خیلی نگرانم برای دختری که نه می گوید اما فراموش نمی کند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 2:26 توسط mahsa|

امروز آمدی ولی احتمالا نخواستی که دیده شوی و موفق هم شدی من ندیدمت ولی خوب شد که آمدی

امروز درست جایی که ذهنم از تعادل خارج می شد پدر زنگ زد و با همه حرف زدم

تصویر میز گردی در ذهنم رنگ می گیرد الکل را رد می کنم و می گویم نمیتوانم بخورم درباره یک جنین رویاپردازی می کنم من، خودم را باردار تصور می کنم !

امروز بعد از ظهر خواب دیدم که مردم.

خودم را گناهکار می بینم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۴ساعت 1:34 توسط mahsa|

وقتی نوشته هایت را می خوانم همانجا بین پله ها می ایستم می نشینم و رویم را به سمت دیوار برمی گردانم و گریه می کنم چند ثانیه ای زمان می برد تا بفهمم اوضاع دارد از کنترلم خارج می شود به سمت حمام می روم صدایم بین صدای آب گم می شود پس دیشب همینجا بودی بازهم کنار دیوار های خوابگاه ایستادی پس ترسم بی دلیل نبود شاید همان لحظه که می نوشتم اینجا بودی شاید هم زمانی که...و از سیگار نوشتی تو یک پیاده روی شبانه را به تصویر نکشیدی تمام غمت را به تصویر کشیدی خیلی ها از عشق حرف می زنند خیلی ها...خیلی ها از درد حرف می زنند خیلی ها...ولی هیچکس نمی فهمد تا خودش تجربه کند رنگ هیچ واقعه ای مثل دیگری نیست تمام دنیا را کنار بذار و شبیه هیچکس نباش من نمی دانم در کدامین لحظه همه چیز تغییر کرد اما بار این غم می کشد من از کجا جان و عمر کسی شدم و خبر نداشتم...ادامه روز وقتی می خندم از خودم متنفر می شوم سایه های غمت کم کم محو می شود حتا وقتی شب خاطراتشان را با تو مرور می کنند هیچ حسی ندارم انگار به هیچ چیز حسی ندارم کمی آرام می شوم با این که می دانم فردا هرطور شده آرامشم را می گیری ولی تنها چیزی که می خواهم این است که بیایی و همه چیز عادی باشد گرچه دیگر هیچ چیز مثل قبل عادی نیست.
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ساعت 0:46 توسط mahsa|

آخرش یکی از این شب ها که جانم را به لبم می رسانی می میرم اینبار دیگر فقط زمین نمی خورم می میرم. وقتی نقاب هایم را کنار می گذارم و آرام در گوشه تاریکم می خزم و نگاهم به گذشته و آینده نیست حال را می کاوم روزهایی را که با مادرم حرف نزدم را می شمارم روز های باقی مانده پدربزرگ را حدس می زنم و فکر می کنم در چه حالی خبر نهایی را به من می دهند به خانه ای که دلم برایش تنگ نشده فکر می کنم به آخرین مکالمه کمتر از یک دقیقه با پدرم فکر می کنم و تو را کنار می گذارم نمی خواهم نقش قربانی را بازی کنم پس همه را کنار می گذارم و تو را هم کنار می گذارم و در تنهایی خودم غرق می شوم می ترسم ،خیلی می ترسم درد بی دلیل زیر شکمم دوباره شروع می شود در پستوی ذهنم فریاد می کشم نابود می شوم و تو نمی بینی نگرانی هایم را نمی بینی شاید هیچوقت نرفتی شاید هیچوقت کنارم نگذاشتی آن وقت چه می شود یعنی در همین گوشه تاریک تنها خواهم ماند؟درد زیر شکم پایان می گیرد درس هایم هم تمام می شوند شاید تو امتحان بعدی را نیایی و اگر نیایی من چه می شوم؟شاید خودم را خیلی سرزنش کنم می ترسم ترس حس اول و آخر من است.
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۴ساعت 1:7 توسط mahsa|

درگیر آن دوست بزرگوار بودم همان آرتیستی که عکس کارت ملی هوشمندم را هوشمندانه سازمان دهی کرد! واقعا هزاران آفرین بر تو دوست عزیز که این چنین موجبات خنده مرا برای نیم ساعت فراهم کردی آرزو می کنم خداوند به تو برکت و شادی روزافزون عطا کند.

بسیار سخت و طاقت فرسا به نظر می رسد پس از فرایند آسفالت شدن و صیقل خوردن میان درس های این ترم ،چنین پایانی با نیشخند به ما نگاه می کند و مثل آن مارهای مارپله موذی به نظر می رسد این روز ها درس ما را می خواند.

شانه ام بی دلیل درد دارد دلم برایش می سوزد حتا دلیل هم ندارد.

روز پر ماجرایی بود...

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 23:35 توسط mahsa|

دوستمون نوشته

آدم های قوی خودکشی می کنند 

و چقدر درست نوشته

و چقدر فهمیده 

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ساعت 10:17 توسط mahsa

اگر این وبلاگ را مرور کنی

دختری را می بینی که همیشه خودش را سرزنش می کرده

همیشه و

همیشه

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی ۱۳۹۴ساعت 20:15 توسط mahsa

کاش می شد مرگ را کنار نفس های آرام و پر تشنج در آغوش کشید کاش می شد دیگر زندگی نکرد زندگی واژه سختی است وقتی در میان تنهایی قرار می گیرد و حقیقت دور اینبار، شاید این بود که در کنار نقش های پر شمار برای پایان دادن به تنهایی ات در واقع به دنبال تنهایی می دویدی و می دوی.

لعنتی باز هم خواستی همه چیز را کنترل کنی باز هم میان تمام اشتباه های گذشته ناب ترینشان را انتخاب کردی و...تکرار کردی شاید حق با آنها است شاید ما هیچگاه تغییر نمی کنیم شاید دیگر فرصتی نیست قرار است تکرار کنیم و تکرار کنیم

زندگی در میان تنهایی واژه سختی است 

می خواهی حقیقت دور دیگری را بشنوی؟من هیچگاه تنها نبودم همیشه اطرافم پر از آدم ها بود و من میان آنها بدترینشان بودم 

آنقدر زندگیشان پوچ است که چیزی برای زندگی ندارند غیرقابل تحمل هایی که ای کاش هرجا باشم ولی کنارشان نباشم و به این ترتیب به سمت تنهایی می دوم

چیزی در عمق تنهایی است که لذتی بی اندازه دارد

صدای احمقانه اش را نشنوی

خنده های بلند احمقانه اش با هدفی احمقانه تر را نشنوی

بوی عرق همیشگی اش را حس نکنی

حرص هایش برای نمره را نشنوی

آویزان شدن هایشان را نبینی

و بگو

خوشبختی با چنین تنهایی چقدر فاصله دارد؟چقدر؟

نوشته شده در یکشنبه ششم دی ۱۳۹۴ساعت 12:48 توسط mahsa|

بهترین روز این ترم روزی بود که یاد گرفتم که در اتاق چهار نفره در حضور سه همکلاسی دیگر تنها زندگی کنم لحظه ای که خمیردندان را از لیوانش در کنج کمد بر می داشتم و انگار هیچکس نبود در حالی که همه بودند تنها زندگی می کردم بدون آنکه برایم مهم باشد در موردم چه فکر می کنند دیر فهمیدم اهمیتی ندارد ولی بالاخره حریم خصوصی ام را به دست آوردم ولی آن شب منظور پسرعمویم از آن احوال پرسی نابه هنگام را نفهمیدم و نفهمیدم که دقیقا چطور سکوت پررنگش را شکست تا از من اسم چند کتاب را بپرسد شاید دختری در گذرگاه زندگیش ظاهر شده بود ...

نوشته شده در جمعه چهارم دی ۱۳۹۴ساعت 1:50 توسط mahsa|

نگاه های طولانی و درهم ریختگی برایم کافی نبود انگار هیچوقت هیچ چیز کافی نبود به همین ها فکر می کردم وقتی از پنجره اتوبوس ناگهان آسمان زیبای شهر را کشف می کردم آسمان های شهرم هیچوقت به این اندازه زیبا نبود از کوه های خاکستری لذت می بردم و خانه های کاه گلی آرامم می کرد این شهر با تمام دلتنگی هایش آرامم می کرد انگار دوستم داشت و می خواست هر آنچه را که نداشتم به من هدیه دهد. روزهای اول سکوتی را تقدیم کرد که سالها به دنبالش بودم و بعد آسمانش، عاشق آسمانش بودم هیچوقت نمی شد فهمید چرا داستانم از سالها قبل تراژدی است ولی می توانستم میان آبی آسمان این شهر چند ثانیه خودم باشم و آرام بگیرم منی که هیچ چیز کم نداشتم و همیشه انگار چیزی کم بود منی که می خواستم معلم باشم و به جایش وارد راه 7سال و نیمه ای شدم که انگار آن را هیچ پایانی نبود و روز های خوبم می رفت کنار موهایی که تار به تار سفید می شد وچشمانی که روز به روز تارتر می دید و آرزوهایی که دور و دور تر می شد و این اواخر انگار آرزو های جدیدی پدیدار می شد که... برای من نبود.
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ساعت 15:51 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ