حقیقت دور
حقیقت دور
و فرد احمقی که زمان بدی را انتخاب کرده گوشی ام را برمی گردانم تا صفحه را نبینم پرش های ذهنی ام به حداقل می رسند چون زمانی برایشان نیست و فقط پس از پایان است که غم همیشگی باز می گردد از فردا پنج روز تنها خواهم بود Just let it go از نگاه امروز دوستت که بگذریم ...فقط در همین حد که هردو نگاهمان را برگرداندیم سریع، بدون تردید. این دختر واقعا مشکل دارد امروز برایم از دوست دختر قبلیت حرف می زد و طوری داستان پردازی می کرد انگار... نمی دانم شنیده یا نه حدس زده یا نه فقط می دانم اگر جایی در آخرین نقطه ذهنش ذره ای می داند پست ترین رفتار ممکن را نسبت به من و آن دختر در پیش گرفته به جرم این که ما هردو حریم شخصیمان را حفظ کردیم و نمی خواهم کسی چیزی بداند حرف هایش را می شنوم و اهمیتی نمی دهم ولی نمی دانم او چه فکر می کند. آرامم و استرس ندارم این از همه چیز در حال حاضر مهم تر است روز آرامی بود همین عصبانی شدم کسی نمی توانست نزدیکم شود پای خستگی و گرسنگی ام گذاشتند و باز هم تمام مکالمه های سریالی اش با تو را برایم تعریف کرد همان چیزهایی که به تعجب وا می داشتت و اینبار من هم نمی فهمیدم چرا برای من تعریف می کند اما کمی که گذشت همه چیز را کنار هم گذاشتم همه چیز عادی بود حتا نیامدنت. همه چیز عادی اتفاق افتاده بود آرام شدم گذاشتند پای رفع گرسنگی ام. و آهنگی که باعث شد یادم بیاید... زمان که می گذرد آسان تر است باورم نمی شود لازم است خودم را محصور کنم و ببینم به کدام دلیل لعنتی چنین رفتاری را نشان دادم اینبار که همه به خانه می روند من همینجا می مانم چه زود زمینگیر شدم. انگار تمام دنیا به من خیره شده امروز مدام صدای آن روز را می شنیدم وقتی از حالت بعد از تصادف می پرسیدم آرام گفتی:نگران نباش. نگرانم خیلی نگرانم برای دختری که نه می گوید اما فراموش نمی کند. امروز درست جایی که ذهنم از تعادل خارج می شد پدر زنگ زد و با همه حرف زدم تصویر میز گردی در ذهنم رنگ می گیرد الکل را رد می کنم و می گویم نمیتوانم بخورم درباره یک جنین رویاپردازی می کنم من، خودم را باردار تصور می کنم ! امروز بعد از ظهر خواب دیدم که مردم. خودم را گناهکار می بینم. بسیار سخت و طاقت فرسا به نظر می رسد پس از فرایند آسفالت شدن و صیقل خوردن میان درس های این ترم ،چنین پایانی با نیشخند به ما نگاه می کند و مثل آن مارهای مارپله موذی به نظر می رسد این روز ها درس ما را می خواند. شانه ام بی دلیل درد دارد دلم برایش می سوزد حتا دلیل هم ندارد. روز پر ماجرایی بود... آدم های قوی خودکشی می کنند و چقدر درست نوشته و چقدر فهمیده دختری را می بینی که همیشه خودش را سرزنش می کرده همیشه و همیشه لعنتی باز هم خواستی همه چیز را کنترل کنی باز هم میان تمام اشتباه های گذشته ناب ترینشان را انتخاب کردی و...تکرار کردی شاید حق با آنها است شاید ما هیچگاه تغییر نمی کنیم شاید دیگر فرصتی نیست قرار است تکرار کنیم و تکرار کنیم زندگی در میان تنهایی واژه سختی است می خواهی حقیقت دور دیگری را بشنوی؟من هیچگاه تنها نبودم همیشه اطرافم پر از آدم ها بود و من میان آنها بدترینشان بودم آنقدر زندگیشان پوچ است که چیزی برای زندگی ندارند غیرقابل تحمل هایی که ای کاش هرجا باشم ولی کنارشان نباشم و به این ترتیب به سمت تنهایی می دوم چیزی در عمق تنهایی است که لذتی بی اندازه دارد صدای احمقانه اش را نشنوی خنده های بلند احمقانه اش با هدفی احمقانه تر را نشنوی بوی عرق همیشگی اش را حس نکنی حرص هایش برای نمره را نشنوی آویزان شدن هایشان را نبینی و بگو خوشبختی با چنین تنهایی چقدر فاصله دارد؟چقدر؟
| قالب برای بلاگ |