حقیقت دور

حقیقت دور

زمان که می گذرد همه چیز آسان تر می شود امروز سر آخرین کلاس مسخره نیامدی و من ...

عصبانی شدم کسی نمی توانست نزدیکم شود پای خستگی و گرسنگی ام گذاشتند و باز هم تمام مکالمه های سریالی اش با تو را برایم تعریف کرد همان چیزهایی که به تعجب وا می داشتت و اینبار من هم نمی فهمیدم چرا برای من تعریف می کند اما کمی که گذشت همه چیز را کنار هم گذاشتم همه چیز عادی بود حتا نیامدنت.

همه چیز عادی اتفاق افتاده بود آرام شدم گذاشتند پای رفع گرسنگی ام.

و آهنگی که باعث شد یادم بیاید...

زمان که می گذرد آسان تر است 

باورم نمی شود لازم است خودم را محصور کنم و ببینم به کدام دلیل لعنتی چنین رفتاری را نشان دادم اینبار که همه به خانه می روند من همینجا می مانم

چه زود زمینگیر شدم.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 2:35 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ