وقتی نوشته هایت را می خوانم همانجا بین پله ها می ایستم می نشینم و رویم را به سمت دیوار برمی گردانم و گریه می کنم چند ثانیه ای زمان می برد تا بفهمم اوضاع دارد از کنترلم خارج می شود به سمت حمام می روم صدایم بین صدای آب گم می شود پس دیشب همینجا بودی بازهم کنار دیوار های خوابگاه ایستادی پس ترسم بی دلیل نبود شاید همان لحظه که می نوشتم اینجا بودی شاید هم زمانی که...و از سیگار نوشتی تو یک پیاده روی شبانه را به تصویر نکشیدی تمام غمت را به تصویر کشیدی خیلی ها از عشق حرف می زنند خیلی ها...خیلی ها از درد حرف می زنند خیلی ها...ولی هیچکس نمی فهمد تا خودش تجربه کند رنگ هیچ واقعه ای مثل دیگری نیست تمام دنیا را کنار بذار و شبیه هیچکس نباش من نمی دانم در کدامین لحظه همه چیز تغییر کرد اما بار این غم می کشد من از کجا جان و عمر کسی شدم و خبر نداشتم...ادامه روز وقتی می خندم از خودم متنفر می شوم سایه های غمت کم کم محو می شود حتا وقتی شب خاطراتشان را با تو مرور می کنند هیچ حسی ندارم انگار به هیچ چیز حسی ندارم کمی آرام می شوم با این که می دانم فردا هرطور شده آرامشم را می گیری ولی تنها چیزی که می خواهم این است که بیایی و همه چیز عادی باشد گرچه دیگر هیچ چیز مثل قبل عادی نیست.
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ساعت
0:46 توسط mahsa|