حقیقت دور

حقیقت دور

اینروز ها کتاب خندیدن بدون لهجه فیروزه جزایری را می خوانم دیدگاه این نویسنده به همه چیز خیلی جالب است در بخشی که ورودش به دانشگاه را توصیف می کند شباهت های زیادی با داستان من دارد داستان غم انگیزی که به شدت خنده دار است به شدت! این نوعی انتقاد به خودم است مثلا همین داستان ((سوختن دستم ))می توانست با ورژن بسیار خنده داری نوشته شود و واقعیت این است که من می توانم چنین دیدگاهی به واقعه داشته باشم اما هفته ها بعد این اتفاق می افتد جمله های اولم هنگام آشنایی با آقای ایکس آنقدر پر از کنایه و بزرگنمایی و... بود که به طور کلی موضوع اصلی را رها کرد و پرسید:طنز مینویسی؟ کاملا مشخصه. حال بماند که آقای ایکس فقط چون هم جناح با او بودم داشت لذت می برد وگرنه می توانست به غایت عصبانی هم باشد و از نظر علمی اصلا برایم قابل توجیه نبود و کمی شیرین هم:) ...بگذریم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:59 توسط mahsa|

می توانم از زندگیم لذت ببرم

از این روزهای بیکاری باقی مانده

از این روز هایی که همه 

همه

می گویند دلم برایشان تنگ می شود

چون 2سال دیگر 

دیگر نخواهند بود

و لذت می برم

و آنقدر سریال های آمریکایی می بینم

و آنقدر میبینم

که دیگر فراموش می کنم

خاورمیانه و من کجاییم

و مگر اوج خوشبختی با این چقدر فاصله دارد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:29 توسط mahsa|

میدانی؟

یادم رفته بود

که اینجا چه می کردم

ماه های پیش

و پیش از آن

عاقبت یافتم

من اینجا بودم چون

جایی نداشتم

چون همه چیز خالی بود

چشمهایی که نمیخواهند باز شوند

تابستان یادمان می آورد که چقدر بدبختیم

که نه تنها دنیا

بلکه خودمان هم

نمی خواهیم کاری برای خودمان بکنیم

بیشتر ترجیح می دهیم

بکنیم

یا 

...شویم

پیاده رو های شهرمان گنجایش مرا ندارد

بیا با هم

بلاگفا را قدم بزنیم

چاره ای نیست

یا باید شجاع باشم

یا همین جا بمانم

گزینه دوم لطفا!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:18 توسط mahsa|

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگی است چه باشی چه نباشی

 

 

صداش تا عمق نفوذ میکنه

احساسش

این انرژی بی نظیره

این ترانه بی نظیره

مرا بگذر و بگذار

 

 

#پسر بی چهره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ساعت 1:48 توسط mahsa|

یه بار دیگه شروع می کنم 

دنبال گذشته ها نمیرم اگر هم برم پیداشون نمی کنم پس نمیرم

دیگه * هم نمیتونه منو ببینه

شاید همه اینا به خاطر اون باشه

نا امیدی بزرگی که بلاگفا رو دو سال عقب برد و بخشی از بهترین خاطراتم رو دفن کرد

خیلی ها ناپدید شدن 

ولی من هنوز هستم

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:30 توسط mahsa

تاریک است

از در پشتی وارد محوطه می شویم نفس نفس می زنم سوزش دستم ...

از کنار تخت ها می گذریم کنار هم ... سفید ...

بیمارستان سیاه است هر چقدر هم همه جا پر از لباس سفید ها باشد هر چقدر سعی کنند موفق نمی شوند

....................

-تو بهت میاد شمالی باشی...من اولش فکر می کردم ترکی

می خندم ...

-نه

...................

سوزش دستم از جایی نزدیک مچ دستم شروع می شود و تا آرنج ادامه دارد ورودی اورژانس خیلی شلوغ نیست چشمانم بین تخت ها دنبال یک نگاه آشناست رویا را می بینم نزدیک می روم تازه دیشب همدیگر را دیده بودیم علت آشنایی تبادل چند فیلم...

-برو اتاق عمل سرپایی تا من بیام

..................

-لعنتی وسط امتحانات ...اصلا وقتش نبود

کمی حرف می زنیم در حالی که دور می شود می پرسد

-راستی اسمت چی بود؟

..................

دختر روی تخت نشته است می گرید

-می خوام بمیرم...درد داره

آرایش صورتش...عینک دوستش...صدایش...

-ببینمش

دستم را نگاه می کند صورت مردانه آرامی دارد

-چی شده؟

-آب جوش

-چیزی نیست خوب شده

-آخه هنوز درد داره

-این خانوم خودکشی کردن؟

-چی؟

-این خانوم ...خودکشی کردن؟

-آره مثلا

لبخند می زنم

-معمولا در ماه چند تا کیس خودکشی دارین؟

-داریم...حالا این که الکیه...خیلی که محکم نبستم؟

خیلی نه ولی محکم بسته

.......................

به چهره اش نگاه نمی کنم عاقبت می پرسم

-بیمارستان آزمایش HIVهم می گیره

چهره دختر جوانی به صورتم حمله می کند

-نه باید بری ...

-ایدز داری؟

می خندم

-نه

-چرا میخوای آزمایش بدی؟

-وسواس فکری...توی آزمایشگاه بیوشیمی احتمالا سرم بیمار رفته تو دهنم

-یعنی خوردیش؟

-نمی دونم

-ولش کن اگه فقط واسه اینه نمیخواد بری

.......................

از این شخصیت محکم و آسیب ناپذیر لجم می گیرد

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:7 توسط mahsa|

آدمها را احساس کن

من آنقدر در عمق سیاهی هایش فرو رفتم که

با لمس واقعیت فاصله چندانی نداشتم

من از اوج تاریکی دوباره برخاستم

اگر آنروز ها نمی ترسیدم

اگر لمس می کردم

امروز یکی از آنها بودم

و به خاطر همین می دانم 

می جنگم

یکی از این لحظه ها

من دیگر نخواهم ترسید و هویت آنروزم

....

فقط لحظه ای کنارشان باش

سختی هایشان را در آغوش بگیر

فکر کن

یک لحظه خودت را جای آنها بگذار

اگر به حال خودت نگریستی

برو و هر آنچه می خواهی باش

تو از سنگ هم 

سنگ تری

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:30 توسط mahsa|

نوشتن هیچوقت بهانه نمی خواست دروغ انتهای یک پوچی مطلق است پس دروغ چرا!من این بودم ...
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:59 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ