حقیقت دور

حقیقت دور

تاریک است

از در پشتی وارد محوطه می شویم نفس نفس می زنم سوزش دستم ...

از کنار تخت ها می گذریم کنار هم ... سفید ...

بیمارستان سیاه است هر چقدر هم همه جا پر از لباس سفید ها باشد هر چقدر سعی کنند موفق نمی شوند

....................

-تو بهت میاد شمالی باشی...من اولش فکر می کردم ترکی

می خندم ...

-نه

...................

سوزش دستم از جایی نزدیک مچ دستم شروع می شود و تا آرنج ادامه دارد ورودی اورژانس خیلی شلوغ نیست چشمانم بین تخت ها دنبال یک نگاه آشناست رویا را می بینم نزدیک می روم تازه دیشب همدیگر را دیده بودیم علت آشنایی تبادل چند فیلم...

-برو اتاق عمل سرپایی تا من بیام

..................

-لعنتی وسط امتحانات ...اصلا وقتش نبود

کمی حرف می زنیم در حالی که دور می شود می پرسد

-راستی اسمت چی بود؟

..................

دختر روی تخت نشته است می گرید

-می خوام بمیرم...درد داره

آرایش صورتش...عینک دوستش...صدایش...

-ببینمش

دستم را نگاه می کند صورت مردانه آرامی دارد

-چی شده؟

-آب جوش

-چیزی نیست خوب شده

-آخه هنوز درد داره

-این خانوم خودکشی کردن؟

-چی؟

-این خانوم ...خودکشی کردن؟

-آره مثلا

لبخند می زنم

-معمولا در ماه چند تا کیس خودکشی دارین؟

-داریم...حالا این که الکیه...خیلی که محکم نبستم؟

خیلی نه ولی محکم بسته

.......................

به چهره اش نگاه نمی کنم عاقبت می پرسم

-بیمارستان آزمایش HIVهم می گیره

چهره دختر جوانی به صورتم حمله می کند

-نه باید بری ...

-ایدز داری؟

می خندم

-نه

-چرا میخوای آزمایش بدی؟

-وسواس فکری...توی آزمایشگاه بیوشیمی احتمالا سرم بیمار رفته تو دهنم

-یعنی خوردیش؟

-نمی دونم

-ولش کن اگه فقط واسه اینه نمیخواد بری

.......................

از این شخصیت محکم و آسیب ناپذیر لجم می گیرد

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:7 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ