حقیقت دور

حقیقت دور

اینروز ها کتاب خندیدن بدون لهجه فیروزه جزایری را می خوانم دیدگاه این نویسنده به همه چیز خیلی جالب است در بخشی که ورودش به دانشگاه را توصیف می کند شباهت های زیادی با داستان من دارد داستان غم انگیزی که به شدت خنده دار است به شدت! این نوعی انتقاد به خودم است مثلا همین داستان ((سوختن دستم ))می توانست با ورژن بسیار خنده داری نوشته شود و واقعیت این است که من می توانم چنین دیدگاهی به واقعه داشته باشم اما هفته ها بعد این اتفاق می افتد جمله های اولم هنگام آشنایی با آقای ایکس آنقدر پر از کنایه و بزرگنمایی و... بود که به طور کلی موضوع اصلی را رها کرد و پرسید:طنز مینویسی؟ کاملا مشخصه. حال بماند که آقای ایکس فقط چون هم جناح با او بودم داشت لذت می برد وگرنه می توانست به غایت عصبانی هم باشد و از نظر علمی اصلا برایم قابل توجیه نبود و کمی شیرین هم:) ...بگذریم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 16:59 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ