حقیقت دور

حقیقت دور

درست لحظه ای که شانه هایت بر خاک ساییده می شوند

زمانی که ضربه فنی را اعلام می کنند

چند لحظه ای قبل از برخاستن

نگاه خیره ات به سقف سالن

نگاه خیره ای که انتهایش معلوم نیست 

اما عمقش

از عظمت شکستت هم ژرف تر است

تمام پیروزی ها را کنار بگذار

بگذار یک جهان

بزرگی شکستت را ببیند

یک جهان 

مثل من

تمام لحظه های شکستش را 

کنار شکستت

بشکند.

 

 

پیوست: بازهم بپرسید چطور کشتی را دنبال می کنم...بپرسید چرا...ژست زنانه ای بگیرید و من  را از خودتان جدا کنید...

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:56 توسط mahsa|

عقربه ها همه به یک سمت می گردند

همه جا

آسمان آبی است

نیم نگاه هایت به عقب را کنار بگذار

تو شاهد من باش

تو جهان باش

تو کوه و دریا و باد باش

در موسیقی ها حضور داشته باش

تو صدای آخر کنار وجدان باش

تو نگرانی شیرین همیشگی باش

غم کناره های پیاده رو باش

قدم های خشمگین بی دلیل باش

آب سرد بعد از جنون ها

نگهدارنده افسار

عذاب

میانه های استرس

عشقی جهان سومی

نگران خطوط چهره ها نباش

زمانش که برسد 

همه آماده ایم

بلندی فریادی پایان یافته

همچنان پس از فریاد ادامه دارد...

 

 

پیوست:"تو تنهایی هاتو بذار رو دوش من

              صدای تو لالایی میشه تو گوش من"

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۵ساعت 14:56 توسط mahsa|

هر روز از خواب بیدار می شوی شاید مسواک بزنی شاید به باشگاه نزدیک خانه ات بروی شاید تصمیم بگیری به جای دفترت در خانه کارها را راه بیندازی بین هزاران و شاید میلیون ها شایدی که در زندگیت وجود دارد همیشه لحظاتی در پیش است که تنها خودت هستی و خودت.

تو هرگز حتا فکرش را هم نمی کنی چه برسد به آنکه از تنهایی پیش رویت بترسی دلیلی برای ترس نیست تو عاقل و بالغ هستی از آن بیچاره هایی که مشکل روانی دارند هم نیستی شکی نداری که برخواهی گشت و صبحی دیگر را آغاز خواهی کرد.

او هم از کسانی بود که فرصت فکر کردن به خیلی چیزها را نداشت هر روز سرکار می رفت و در یکی از بیمارستان های نزدیک شهر جایگاه نسبتا شناخته شده ای داشت خودش پزشک نبود اما همسرش پزشک بود و از این روی رسیدگی به بیماران فامیل هم عملا جزیی از زندگی آنها محسوب می شد علاوه بر کار تصمیم گرفت ادامه تحصیل هم بدهد در همین بین باردار شد که البته با تمام وجود این بچه را می خواست وقتی پسرش به دنیا آمد هیچ تغییری ایجاد نشد او همچنان سرکار می رفت و دانشگاه هم ادامه داشت پس از اینکه مدرک اولیه را گرفت برای بالاتر از آن کنکور داد و قبول شد و جلوی چشمان حیرت زده همه کت منتظر بودند برای پسرش مدتی تحصیل را کنار بگذارد دانشگاهش را با هدف افزایش حقوق و با شعار"مگه کارم چیه" ادامه داد پسرش در کنار پدربزرگ و مادربزرگ و پرستار بزرگتر شد و با کمک آنها و پدر و مادرش مثل همه بچه های هم سن و سالش شد اما این پایان داستان نبود هفت سال بعد از تولد فرزند اولش دوباره باردار شد با توجه به سنش کسی اصراری به فرزند دوم نداشت اما خودش می خواست پسرش تنها نباشد اینبار هم به علت سن بالای مادر مانند بارداری اول آزمایش های مختلف برای اطمینان از سلامت جنین انجام شد همه چیز نرمال بود اما او استرس داشت می ترسید فرزندش نقصی داشته باشد.

با بی حسی نخاعی مثل هزاران زایمان سزارین دیگر دخترش را به دنیا آورد دخترش سالم بود اما او دچار سردرد های شدیدی شد که انگار تمامی نداشت صدا و نور آزارش می داد یک هفته از زایمان گذشت اما همچنان سردرد ها ادامه داشت می گفتند که این سردرد ها از عوارض بی حسی نخاعی است و به زودی برطرف خواهد شد  تا اینکه یک شب در خانه خودش ،همانجایی که دختر و پسرش هم حضور داشتند دچار تشنج شد همسرش با توجه به تجربیاتش اقدامات لازم را انجام داد اینبار MRI انجام شد و خونریزی مغزی تایید شد دست و پای راستش دیگر مثل قبل نبودند انگار کنترلشان مشکل شده بود پس از گذر چندین روز در ICUبه خانه برگشت.

اینبار او از تنهایی و تکرار این واقعه می ترسید دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود او نیاز داشت کسی کنارش باشد او نیاز به کسی داشت که در نگهداری از فرزندش به او کمک کند

تا به حال تصورش را کرده ای؟ ما هر روز به بدنمان اطمینان می کنیم اگرنتوانیم اطمینان کنیم...اگر اینبار کم بیاورد...

او نگران خودش نبود نگران فرزندش بود

شاید بد نباشد یکی از این صبح ها نگران خودت باشی...

 

پ ن: او کوچکترین عمه من بود.

پ ن2: او کوچکترین عمه من هست.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ساعت 0:55 توسط mahsa|

دوست عزیزی که مینویسی "روزمرگی های من با دخترای معمولی فرق داره"

شما دقیقا فکر میکنی کی هستی؟

 

پ ن :کاش برای بزرگ کردن خودمون بقیه رو زمین نزنیم

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 12:15 توسط mahsa

عزیز دلم

فدات بشم 

آدم به هر چیزی که دلش میخواد نمیرسه اونایی که اینو میگن دروغ میگن 

همشون دروغ میگن

خیلی کم هستن اونایی ک توی هر چیزی ک بخوان موفق میشن

و ما از اونا نیستیم

چون

اونا شکی ندارن و چنین چیزایی رو نمینویسن و نمیپرسن میدونن ک میتونن

چقدر منو یاد خودم انداختی

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:34 توسط mahsa

آیا تا به حال مایوس شده ای؟

صبر کن

اول باید چک کنیم که آیا معنی کلمه مایوس را می دانی؟

حتما برایتان پیش آمده که کسی را خالصانه دوست بدارید و قسم بخورید او با بقیه فرق دارد و بعد

در یکی از همین روزهای معمولی در عین شادی کودکانه و احمقانه متوجه شوید او شما را تحقیر می کند

این لحظه لحظه سختی است

شما این لحظه را نمی خواهید

لحظه ای که

"او هم مثل آن..."

لحظه ای که می خواهید برگردید و فریاد بزنید اما نمی توانید چون فقط احمق تر جلوه می کنید

لحظه ای که تصمیم می گیرید تمامش کنید

از دستش می دهید

کسی را که

هیچوقت نداشته اید.

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:15 توسط mahsa|

اونقدر عاشق بودی که این بار به خودت بگی 

این فقط موقتیه بعد دو ماه تمومه

؟

بودی؟

من؟

آره بودم

چی؟

این عشق نبوده؟

پس هنوز اونقدر که من بودم عاشق نبودی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:4 توسط mahsa

آخرین باری که کسی به تو تبریک گفت چه زمانی بود؟

آیا خوشحال شدی؟

آیا به نظر خوشحال بودی؟

چه زمانی منتظر تبریک بودی اما تبریکی دریافت نکردی؟

کدام تبریک ها برایت درست زمانی که تبریک گفتند زهر شد؟

پاسخ این پرسش ها برای من وحشتناک است 

اینطور نیست که از سر خوشی زیاد به فکرش افتاده باشم اما از آن شب هایی است که دلم چیزی می خواهد که لایق تبریک گفتن باشد 

و دلم تبریک می خواهد

مثل

تبریک میگم شما موفق شدین

از آن تحسین هایی می خواهم که تمام نشدنی باشد 

بین خودمان باشد

اما

از آن واژه هایی که

نوازشت کند

دلم برای واژه ها تنگ است 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 0:53 توسط mahsa|

شب ها را راحت می خوابی؟

اگر بتوانم بخوابم بله

خودمانیم، به چیزی فکر می کنی؟

چی؟ آهان!نه!نه.

میگرن نیست

می دانم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 1:48 توسط mahsa

هر چیزی که اینجا نوشته میشه مربوط به لحظه است

اما اون چیزی که پایدار و زیبا هست هیچوقت نوشته نمیشه

و اینکه چرا اینطوریه به خودم مربوطه

 

پ ن:g f y

نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 20:11 توسط mahsa

بیا همین امشب را غمگین باشیم اما به غم هایمان فکر نکنیم

بیا فقط فکر نکنیم

بخوابیم

از فکرها

از تلاش ها

و از موفق نشدن ها

دست بکشیم

موفق شویم

که جایی میان

غم هایمان

بخوابیم

و خواب یک فراموشی است

اگر هشت ساعت بخوابیم از بار غم ها کاسته می شود

حقیقت این است 

زمان غم ها را می شوید و

یادمان می دهد چطور غم های دیگر را بغل کنیم

من دیگر مرز بین نگرانی و غم را نمی فهمم

دلتنگم

نگرانم

غمگینم

و میان همه اینها می خوابم

یک خواب اندوهگین

رویاهایم مهم نیستند

فردا

هیچکدام را به خاطر نخواهم داشت.

نوشته شده در شنبه نهم مرداد ۱۳۹۵ساعت 2:18 توسط mahsa|

هم چای شیرین داشته باشی هم آرامش.

کتاب خوب

گیم خوب

لذت بهتر شدن

:)

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۵ساعت 14:54 توسط mahsa


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ