حقیقت دور
حقیقت دور
تو هرگز حتا فکرش را هم نمی کنی چه برسد به آنکه از تنهایی پیش رویت بترسی دلیلی برای ترس نیست تو عاقل و بالغ هستی از آن بیچاره هایی که مشکل روانی دارند هم نیستی شکی نداری که برخواهی گشت و صبحی دیگر را آغاز خواهی کرد. او هم از کسانی بود که فرصت فکر کردن به خیلی چیزها را نداشت هر روز سرکار می رفت و در یکی از بیمارستان های نزدیک شهر جایگاه نسبتا شناخته شده ای داشت خودش پزشک نبود اما همسرش پزشک بود و از این روی رسیدگی به بیماران فامیل هم عملا جزیی از زندگی آنها محسوب می شد علاوه بر کار تصمیم گرفت ادامه تحصیل هم بدهد در همین بین باردار شد که البته با تمام وجود این بچه را می خواست وقتی پسرش به دنیا آمد هیچ تغییری ایجاد نشد او همچنان سرکار می رفت و دانشگاه هم ادامه داشت پس از اینکه مدرک اولیه را گرفت برای بالاتر از آن کنکور داد و قبول شد و جلوی چشمان حیرت زده همه کت منتظر بودند برای پسرش مدتی تحصیل را کنار بگذارد دانشگاهش را با هدف افزایش حقوق و با شعار"مگه کارم چیه" ادامه داد پسرش در کنار پدربزرگ و مادربزرگ و پرستار بزرگتر شد و با کمک آنها و پدر و مادرش مثل همه بچه های هم سن و سالش شد اما این پایان داستان نبود هفت سال بعد از تولد فرزند اولش دوباره باردار شد با توجه به سنش کسی اصراری به فرزند دوم نداشت اما خودش می خواست پسرش تنها نباشد اینبار هم به علت سن بالای مادر مانند بارداری اول آزمایش های مختلف برای اطمینان از سلامت جنین انجام شد همه چیز نرمال بود اما او استرس داشت می ترسید فرزندش نقصی داشته باشد. با بی حسی نخاعی مثل هزاران زایمان سزارین دیگر دخترش را به دنیا آورد دخترش سالم بود اما او دچار سردرد های شدیدی شد که انگار تمامی نداشت صدا و نور آزارش می داد یک هفته از زایمان گذشت اما همچنان سردرد ها ادامه داشت می گفتند که این سردرد ها از عوارض بی حسی نخاعی است و به زودی برطرف خواهد شد تا اینکه یک شب در خانه خودش ،همانجایی که دختر و پسرش هم حضور داشتند دچار تشنج شد همسرش با توجه به تجربیاتش اقدامات لازم را انجام داد اینبار MRI انجام شد و خونریزی مغزی تایید شد دست و پای راستش دیگر مثل قبل نبودند انگار کنترلشان مشکل شده بود پس از گذر چندین روز در ICUبه خانه برگشت. اینبار او از تنهایی و تکرار این واقعه می ترسید دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود او نیاز داشت کسی کنارش باشد او نیاز به کسی داشت که در نگهداری از فرزندش به او کمک کند تا به حال تصورش را کرده ای؟ ما هر روز به بدنمان اطمینان می کنیم اگرنتوانیم اطمینان کنیم...اگر اینبار کم بیاورد... او نگران خودش نبود نگران فرزندش بود شاید بد نباشد یکی از این صبح ها نگران خودت باشی... پ ن: او کوچکترین عمه من بود. پ ن2: او کوچکترین عمه من هست.
| قالب برای بلاگ |