حقیقت دور

حقیقت دور

نگاهش که می کنم فقط یک جمله در ذهنم تکرار می شود :چقدر این دختر زشته!

موضوع زشتی یا زیبایی او نیست به این فکر می کنم که چطور چند ماه پیش از نظرم دختر زیبایی بود و حالا هر بار که به او نگاه می کنم ... از حالت چشمانش گرفته تا رنگ رژ همه به نظرم زشت و زننده است تمام چیزی که به آن افتخار می کند جسمش است و حالا حتا آن نقاط قوتی که به آنها می نازد از نظرم نامتناسب و ناشی از طرز فکری ابلهانه است.

هرچقدر که سعی کند خودش را محکم نشان دهد فایده ای ندارد من می دانم که چطور بازیچه دیگران می شود می بینم که چطور بعد از یک تعریف ساده رام و احمق تر می شود

زمانی فکر می کردم نه تنها زیباتر بلکه خوش فکرتر از من است اما حالا موجود بیچاره ای را می بینم که به جز رژیم غذایی اش به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند و به جای دفاع از خود تسلیم می شود و گریه می کند 

احمقی که تصور می کند آنهایی که او را مورد تمسخر قرار می دهند بی قرارش هستند یا حداقل برای فخر فروشی این حرف ها را می زند و از میان همه من او را خوب شناخته ام و می دانم چطور حقیقت را دور می زند چطور دروغ می گوید

من هم مثل خیلی های دیگر می دانم صاف نیست حتا از روی چهره اش هم می توان این را فهمید

روزی تحسینش می کردم و حالا برایم احمقانه ترین تصویر نزدیک است

مشکل خاصی نداریم اما خودش هم دیگر فهمیده که من نه تنها فرسنگ ها ا او دور هستم خودم هم یک قدم دورتر می ایستم می داند چون دیگر آشکارا جوابش را سنگین تر از همیشه می دهم و به او می فهمانم که چیز هایی که ارزش او هستند از نظرمن نقطه ضعف محسوب می شوند

البته هیچکس مطلق خوب یا بد نیست اما من به هر کس براساس ارزشش احترام می گزارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 11:40 توسط mahsa|

کاش روزی من هم بنویسم

"این آغاز به تمام پایان ها می ارزد"

 

ببینید وب او را:سیگار متبرک ملعون

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۴ساعت 13:51 توسط mahsa|

با تمام قدرتم می زنم ضربه های دستم با فریادهایی از ته دل همراه می شود نیرویی که فریاد ها می گیرد خیلی بیشتر از ضربه ها است می بینم که کمرش در اثر ضربه هایم کبود شده و می بینم با این که اینطور به او آسیب زده ام لبخند می زند لبخندش باعث خشم بیشتر می شود دوباره حمله می کنم اینبار اما کسی مرا به عقب می کشد صدایم خش دار شده گریه نمی کنم فقط منتظر فرصتی برای انتقام هستم سعی می کنم برایشان توضیح دهم که دروغ است اما مرا باور نمی کنند هرچه بیشتر تلاش می کنم مغلوب تر می شوم بازی اصلی را لبخند هایش برده است درد بزرگی را تحمل می کنم آنقدر بزرگ که صحنه های حمله ام بار دیگر تکرار می شوند.

بعد از این که بیدار می شوم چیزی به یاد نمی آورم صدای آهنگ باعث می شود تصاویر مبهمی به ذهنم بیایند اما کنارشان می زنم حتما همان تصویرهای بی معنای همیشگی است امروز سرحال تر هستم صبحانه کامل کار خودش را کرده است .

در راه برگشت هستیم که ساناز رو به من می گوید:دیشب خواب دیدم یکی روی صورتم اسید پاشید.

حالا خوابم واضح تر شده و خیلی خوب آن را به خاطر می آورم این که چطور به سمتش حمله می کردم خیانتی که در بیداری از آن وحشت داشتم در خواب اتفاق افتاده بود 

تعریف می کند که صبح صورتش را لمس می کرده تا ببیند حس دارد یا خیر

می گوید :تو خوابت را تعریف کن!

-خواب های بد را تعریف نمی کنند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:33 توسط mahsa|

به صفحه گوشی که نگاه می کنم همه چیز عادی است پیام ها عادی است هیچ کس با خواندشان حس و حال دیشب را نمی فهمد اول حرف هایم صدایم کرده بودی ولی اهمیتی ندادم و به داستان زیبایی که از مهمانی فردا شب برایت تعریف می کردم ادامه دادم تو هم همراه شدی

عکس های گوشی ام را مرور می کنم به عکس آنروز می رسم خیلی نگذشته بود چند روز پیش به تو ((نه)) گفته بودم آن شب تو نفس نفس می زدی حتا گریه کردی خواهش کردی که خداحافظی نکنم اما من هیچ احساسی نداشتم حتا یک قطره اشک هم نریختم بعد از آن که بدون خداحافظی رفتم هیچ اتفاقی برایم نیفتاد به جایش حس راحتی داشتم آن زمان از شروع رابطه می ترسیدم و شک داشتم نمی دانستم حرف هایت چقدر حقیقت دارد به این نتیجه رسیده بودم که کمبودی در من نیست که وارد چنین رابطه بیماری شوم و حتا از تفاوت پوششم با پوشش خانواده ات هم می ترسیدم نمی خواستم کوتاه بیایم و تو هم مشکلی نداشتی اما ...آن عکس مربوط به چند روز بعد بود به اصرار رزا بعد از مدت ها در یکی از آن جمع های مسخره حاضر شده بودم آنروز حالت خوب بود و خیال منم راحت بود به من نگاه می کردی و من هم می دانستم اما بقیه فکر می کردند به دختر که کنارم نشسته بود نگاه می کردی

میان آن روز و دیشب خیلی تفاوت هست هیچکداممان آدم های آن روز نیستیم چقدر همدیگر را آزار دادیم چقدر فرسوده شدیم

دیشب می لرزیدم و اشک می ریختم ضربان قلبم بالا رفته بود سعی می کردم با نفس های عمیق لرزش و اشک را مهار کنم اما موفق نمی شدم پنجره را باز کردم که با سرما بدنم را آرام کنم اما فایده ای نداشت به جایش تاریکی به صورتم دوید و سرم خم شد و برای چند ثانیه ای تسلیم صدای قلبم شدم اما بعد دوباره ایستادم و با خودم حرف زدم:((فکر کن...فکر کن آروم باش و فکر کن))

شهرزاد شدم با این تفاوت که برای حفظ جانم قصه نمی گفتم برای جانت قصه می گفتم

هم خودم را آرام کردم هم تورا.حس پرستاری را داشتم که می دانست بیمارش آخرین شبش را می گذراند دیشب قطعه هایم را جمع کردم قطعه هایت را جمع کردم چیزی شبیه روز همان عکس ساختم گرچه هیچ چیز شبیه نبود

شاید این انصاف نباشد می دانم برای تو انصاف نیست سردردهایت ضعف چشمانت و حالا لرزش دستانت

اما دنیا نسبت به خیلی ها بی انصاف است دوستم هر شب با صدای فریاد پدرش از درد می خوابد و با فریاد پدرش بیدار می شود خیلی ناگهانی پدرش از آنچه که بود به انسان ناتوانی در تخت بدل شد پشت کردن افراد زیادی را به چشمش دید و بسیار درد کشید یکی دیگر از دوست هایم می گوید پدرش پارانویا دارد و آن دیگر دوستم هم که سالهاست پدرش را ندیده پدر و مادرش به خاطر اعتیاد از هم جدا شدند

اما نگاهشان که می کنی می خندند و سعی می کنند شاد باشند می دانم قابل مقایسه نیست ولی...

من می خواهم شاد باشم راه غم را خوب بلدم مسیر دیگری را می خواهم

دلم می خواست اولین فردی که همراهش می شوم آخرین فرد باشد می دانستم که تحمل دل شکستن و شکسته شدن را ندارم دلم می خواست اولین تصمیم درست ترین تصمیمم باشد ولی نشد

دلم می خواست آن فرد تنها فردی باشد که این وبلاگ را می خواند حالا می دانم که کسی هرگز نخواهد خواند بیش از آن که فکر می کردم نوشتم

شاید دیگر هیچ کسی را قبول نکنم همینطوری هم درها را بسته ام می دانم که سنتی ازدواج نمی کنم دیگر هیچ شکی ندارم .هرگز به وسیله یک واسطه با کسی آشنا نخواهم شد و اخلاقم را همینطور به دور از ...نگه خواهم داشت من عروسک جامعه نیستم که هر طور خواستند رفتار کنم مثل همیشه یک روز بدون آرایش و فردا با آرایش بیرون می روم هرجا که بخواهم حرف می زنم و هر وقت خواستم مثل حالا در یک سکوت بی انتها فرو می روم سکوت همیشه امن تر است

زندگی ادامه خواهد داشت همانطور که پیش از من ادامه داشت

کتاب جدیدی را شروع نخواهم کرد موهایم را کوتاه نمی کنم لباس هایم را تغییر نخواهم داد خیلی ساده فقط...

فقط ادامه می دهم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:17 توسط mahsa|

بعضی روزها چشم هایت را که باز می کنی بیدار شدن و تکان خوردن خیلی سخت تر است

چیزهایی روی قلبت سنگینی می کند که نمیدانی چیست

باید فکر کنی تا دلیل این حس را بفهمی یا

باید با سنگینی اش بسازی چون تا حل نشوند سنگین خواهند ماند

من همیشه سنگین ها را کنار می گذاشتم 

اینبار اما هنوز سنگین است

این بار هنوز سنگین است

می خواستم یک ماه صبر کنم اما نتوانستم

همین امشب هرچه مانده را به آتش می کشم

از حماقت ها و اشتباهاتم می گذرم

می خواهم سبک سفر کنم

می گویند بهتر است

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 2:0 توسط mahsa|

آیا حاضری جلادت را ببخشی؟

بعد از روزهای بسیار طولانی کتابی را که چهار ماه پیش شروع کرده بودم امروز به پایان رساندم روزهای زیادی بود که همان چند صفحه کوتاه به من حس نشانه و راهنما را القا می کرد و روزهای زیادی فقط به کتاب نگاه کردم بارها آن را از خوابگاه به دانشگاه بردم بارها از شهرم به شهری دیگر جابه جایش کردم کتاب کمیابی است چون دست هر کسی که به کتابخانه می رود نمی بینی باید به دنبالش باشی تا به دستش بیاوری گرچه رایگان و در اختیار همه است اما تا نویسنده و مترجم را نشناسی پیدایش نمی کنی گاهی هم نویسنده و مترجم را می شناسی ولی احمقی و به خاطر حماقت نه تنها حقیقت را نمی یابی بلکه کتاب را لمس هم نمی کنی مثل آن همکلاسی که که گفت: وای کتاب غیر قانونی میخونی؟ مضمون همین بود در هر حال خیلی محو می دانست که مترجم کتاب مشکلی دارد اما ... چطور کسی می تواند ندا و آرش حجازی را نشناسد همین لحظه ها است که می گویم :خدایا نجاتم بده.

با این که در این چهار ماه کمتر از نصف کتاب را خوانده بودم اما تجربه های بسیاری را همراهش زندگی کردم مثلا دوستی که صرفا جهت دلجویی از من نام کتاب را می پرسید و درباره نویسنده می پرسید گرچه قبلا پرسیده بود و جواب هایش را گرفته بود در هر حال در آن لحظه نمی توانست نام نویسنده را درست تلفظ کند درباره معدل اول کلاسمان حرف می زنم. یا چندین نفری که نام کتاب را پرسیدند به جای آن که زحمت خواندن را به خودشان بدهند شاید هم فقط می خواستند صحبت کنند اما به جایش با لبخند و صدای با نشاطی مواجه شدند که فقط گفت:((الف))

یا پسری که پرسید:موضوعش چیست؟ و در کمال ناباوری پاسخم را شنید:هنوز نمی دانم درباره یک سفر است

چطور هنوز نمی دانستی وفتی که همیشه با کتاب دیده می شدی؟نکند ژست روشن فکری ات بود؟

و نمی شد گفت وقتی که هنوز به تعریف الف نرسیده بودم چطور می توانستم توضیح دهم گرچه وقتی الف را خواندم فهمیدم که بخش بزرگی از موضوع را قبلا خوانده ام و فقط بر سر این دوراهی ماندم که اگر حقیقت داشته باشد چه؟! نمی خواهم در مورد کتاب بنویسم یا جذابیتی که ناگهان در کتاب کشف کردم و کاری که در عرض چهارماه انجام ندادم دو روزه انجام دادم در مورد اتفاقات این چهار ماه و فراز و نشیب هایش هم نمی نویسم فقط یک سوال:آیا حاضری جلادت را ببخشی؟

چرا هر بار پاسخ ((نه)) است؟ چطور با این که جزیی از داستان نیستم حتا حاضر نیستم جلاد او را هم ببخشم؟ چرا بخشش تا این اندازه برایم سخت و حس انتقام قوی است؟

چند قطره اشک چیز زیادی نیست اما این که چشمانت را از روی خطوط برداری و بگویی نه و تکرار کنی این که میان خط ها دچار تردید شوی که فقط یک صفحه جلوتر بروی و فقط ادامه را نخوانی و باز هم بخوانی.

این طور است که از کتاب خواندن لذت می برم و من فقط نمی خوانم بلکه...مفاهیم کتاب زیاد بود اما جدا از یادگیری، حسم فقط یک جمله بود.

حاضری جلادت را ببخشی؟ مهسا حاضری؟ پونه حاضری؟

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:3 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ