حقیقت دور

حقیقت دور

با تمام قدرتم می زنم ضربه های دستم با فریادهایی از ته دل همراه می شود نیرویی که فریاد ها می گیرد خیلی بیشتر از ضربه ها است می بینم که کمرش در اثر ضربه هایم کبود شده و می بینم با این که اینطور به او آسیب زده ام لبخند می زند لبخندش باعث خشم بیشتر می شود دوباره حمله می کنم اینبار اما کسی مرا به عقب می کشد صدایم خش دار شده گریه نمی کنم فقط منتظر فرصتی برای انتقام هستم سعی می کنم برایشان توضیح دهم که دروغ است اما مرا باور نمی کنند هرچه بیشتر تلاش می کنم مغلوب تر می شوم بازی اصلی را لبخند هایش برده است درد بزرگی را تحمل می کنم آنقدر بزرگ که صحنه های حمله ام بار دیگر تکرار می شوند.

بعد از این که بیدار می شوم چیزی به یاد نمی آورم صدای آهنگ باعث می شود تصاویر مبهمی به ذهنم بیایند اما کنارشان می زنم حتما همان تصویرهای بی معنای همیشگی است امروز سرحال تر هستم صبحانه کامل کار خودش را کرده است .

در راه برگشت هستیم که ساناز رو به من می گوید:دیشب خواب دیدم یکی روی صورتم اسید پاشید.

حالا خوابم واضح تر شده و خیلی خوب آن را به خاطر می آورم این که چطور به سمتش حمله می کردم خیانتی که در بیداری از آن وحشت داشتم در خواب اتفاق افتاده بود 

تعریف می کند که صبح صورتش را لمس می کرده تا ببیند حس دارد یا خیر

می گوید :تو خوابت را تعریف کن!

-خواب های بد را تعریف نمی کنند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۴ساعت 14:33 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ