حقیقت دور

حقیقت دور

آیا حاضری جلادت را ببخشی؟

بعد از روزهای بسیار طولانی کتابی را که چهار ماه پیش شروع کرده بودم امروز به پایان رساندم روزهای زیادی بود که همان چند صفحه کوتاه به من حس نشانه و راهنما را القا می کرد و روزهای زیادی فقط به کتاب نگاه کردم بارها آن را از خوابگاه به دانشگاه بردم بارها از شهرم به شهری دیگر جابه جایش کردم کتاب کمیابی است چون دست هر کسی که به کتابخانه می رود نمی بینی باید به دنبالش باشی تا به دستش بیاوری گرچه رایگان و در اختیار همه است اما تا نویسنده و مترجم را نشناسی پیدایش نمی کنی گاهی هم نویسنده و مترجم را می شناسی ولی احمقی و به خاطر حماقت نه تنها حقیقت را نمی یابی بلکه کتاب را لمس هم نمی کنی مثل آن همکلاسی که که گفت: وای کتاب غیر قانونی میخونی؟ مضمون همین بود در هر حال خیلی محو می دانست که مترجم کتاب مشکلی دارد اما ... چطور کسی می تواند ندا و آرش حجازی را نشناسد همین لحظه ها است که می گویم :خدایا نجاتم بده.

با این که در این چهار ماه کمتر از نصف کتاب را خوانده بودم اما تجربه های بسیاری را همراهش زندگی کردم مثلا دوستی که صرفا جهت دلجویی از من نام کتاب را می پرسید و درباره نویسنده می پرسید گرچه قبلا پرسیده بود و جواب هایش را گرفته بود در هر حال در آن لحظه نمی توانست نام نویسنده را درست تلفظ کند درباره معدل اول کلاسمان حرف می زنم. یا چندین نفری که نام کتاب را پرسیدند به جای آن که زحمت خواندن را به خودشان بدهند شاید هم فقط می خواستند صحبت کنند اما به جایش با لبخند و صدای با نشاطی مواجه شدند که فقط گفت:((الف))

یا پسری که پرسید:موضوعش چیست؟ و در کمال ناباوری پاسخم را شنید:هنوز نمی دانم درباره یک سفر است

چطور هنوز نمی دانستی وفتی که همیشه با کتاب دیده می شدی؟نکند ژست روشن فکری ات بود؟

و نمی شد گفت وقتی که هنوز به تعریف الف نرسیده بودم چطور می توانستم توضیح دهم گرچه وقتی الف را خواندم فهمیدم که بخش بزرگی از موضوع را قبلا خوانده ام و فقط بر سر این دوراهی ماندم که اگر حقیقت داشته باشد چه؟! نمی خواهم در مورد کتاب بنویسم یا جذابیتی که ناگهان در کتاب کشف کردم و کاری که در عرض چهارماه انجام ندادم دو روزه انجام دادم در مورد اتفاقات این چهار ماه و فراز و نشیب هایش هم نمی نویسم فقط یک سوال:آیا حاضری جلادت را ببخشی؟

چرا هر بار پاسخ ((نه)) است؟ چطور با این که جزیی از داستان نیستم حتا حاضر نیستم جلاد او را هم ببخشم؟ چرا بخشش تا این اندازه برایم سخت و حس انتقام قوی است؟

چند قطره اشک چیز زیادی نیست اما این که چشمانت را از روی خطوط برداری و بگویی نه و تکرار کنی این که میان خط ها دچار تردید شوی که فقط یک صفحه جلوتر بروی و فقط ادامه را نخوانی و باز هم بخوانی.

این طور است که از کتاب خواندن لذت می برم و من فقط نمی خوانم بلکه...مفاهیم کتاب زیاد بود اما جدا از یادگیری، حسم فقط یک جمله بود.

حاضری جلادت را ببخشی؟ مهسا حاضری؟ پونه حاضری؟

نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۹۴ساعت 16:3 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ