حقیقت دور

حقیقت دور

به صفحه گوشی که نگاه می کنم همه چیز عادی است پیام ها عادی است هیچ کس با خواندشان حس و حال دیشب را نمی فهمد اول حرف هایم صدایم کرده بودی ولی اهمیتی ندادم و به داستان زیبایی که از مهمانی فردا شب برایت تعریف می کردم ادامه دادم تو هم همراه شدی

عکس های گوشی ام را مرور می کنم به عکس آنروز می رسم خیلی نگذشته بود چند روز پیش به تو ((نه)) گفته بودم آن شب تو نفس نفس می زدی حتا گریه کردی خواهش کردی که خداحافظی نکنم اما من هیچ احساسی نداشتم حتا یک قطره اشک هم نریختم بعد از آن که بدون خداحافظی رفتم هیچ اتفاقی برایم نیفتاد به جایش حس راحتی داشتم آن زمان از شروع رابطه می ترسیدم و شک داشتم نمی دانستم حرف هایت چقدر حقیقت دارد به این نتیجه رسیده بودم که کمبودی در من نیست که وارد چنین رابطه بیماری شوم و حتا از تفاوت پوششم با پوشش خانواده ات هم می ترسیدم نمی خواستم کوتاه بیایم و تو هم مشکلی نداشتی اما ...آن عکس مربوط به چند روز بعد بود به اصرار رزا بعد از مدت ها در یکی از آن جمع های مسخره حاضر شده بودم آنروز حالت خوب بود و خیال منم راحت بود به من نگاه می کردی و من هم می دانستم اما بقیه فکر می کردند به دختر که کنارم نشسته بود نگاه می کردی

میان آن روز و دیشب خیلی تفاوت هست هیچکداممان آدم های آن روز نیستیم چقدر همدیگر را آزار دادیم چقدر فرسوده شدیم

دیشب می لرزیدم و اشک می ریختم ضربان قلبم بالا رفته بود سعی می کردم با نفس های عمیق لرزش و اشک را مهار کنم اما موفق نمی شدم پنجره را باز کردم که با سرما بدنم را آرام کنم اما فایده ای نداشت به جایش تاریکی به صورتم دوید و سرم خم شد و برای چند ثانیه ای تسلیم صدای قلبم شدم اما بعد دوباره ایستادم و با خودم حرف زدم:((فکر کن...فکر کن آروم باش و فکر کن))

شهرزاد شدم با این تفاوت که برای حفظ جانم قصه نمی گفتم برای جانت قصه می گفتم

هم خودم را آرام کردم هم تورا.حس پرستاری را داشتم که می دانست بیمارش آخرین شبش را می گذراند دیشب قطعه هایم را جمع کردم قطعه هایت را جمع کردم چیزی شبیه روز همان عکس ساختم گرچه هیچ چیز شبیه نبود

شاید این انصاف نباشد می دانم برای تو انصاف نیست سردردهایت ضعف چشمانت و حالا لرزش دستانت

اما دنیا نسبت به خیلی ها بی انصاف است دوستم هر شب با صدای فریاد پدرش از درد می خوابد و با فریاد پدرش بیدار می شود خیلی ناگهانی پدرش از آنچه که بود به انسان ناتوانی در تخت بدل شد پشت کردن افراد زیادی را به چشمش دید و بسیار درد کشید یکی دیگر از دوست هایم می گوید پدرش پارانویا دارد و آن دیگر دوستم هم که سالهاست پدرش را ندیده پدر و مادرش به خاطر اعتیاد از هم جدا شدند

اما نگاهشان که می کنی می خندند و سعی می کنند شاد باشند می دانم قابل مقایسه نیست ولی...

من می خواهم شاد باشم راه غم را خوب بلدم مسیر دیگری را می خواهم

دلم می خواست اولین فردی که همراهش می شوم آخرین فرد باشد می دانستم که تحمل دل شکستن و شکسته شدن را ندارم دلم می خواست اولین تصمیم درست ترین تصمیمم باشد ولی نشد

دلم می خواست آن فرد تنها فردی باشد که این وبلاگ را می خواند حالا می دانم که کسی هرگز نخواهد خواند بیش از آن که فکر می کردم نوشتم

شاید دیگر هیچ کسی را قبول نکنم همینطوری هم درها را بسته ام می دانم که سنتی ازدواج نمی کنم دیگر هیچ شکی ندارم .هرگز به وسیله یک واسطه با کسی آشنا نخواهم شد و اخلاقم را همینطور به دور از ...نگه خواهم داشت من عروسک جامعه نیستم که هر طور خواستند رفتار کنم مثل همیشه یک روز بدون آرایش و فردا با آرایش بیرون می روم هرجا که بخواهم حرف می زنم و هر وقت خواستم مثل حالا در یک سکوت بی انتها فرو می روم سکوت همیشه امن تر است

زندگی ادامه خواهد داشت همانطور که پیش از من ادامه داشت

کتاب جدیدی را شروع نخواهم کرد موهایم را کوتاه نمی کنم لباس هایم را تغییر نخواهم داد خیلی ساده فقط...

فقط ادامه می دهم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۴ساعت 15:17 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ