حقیقت دور
حقیقت دور
وقتی که دستم رو می شه وقتی که ساکت میشم و حرفی نمی زنم چون دیگه هیچ دفاعی ندارم پیوست:مثل یک ... انبوهی از لباسهایم را با دست شستم روزهای عجیب! بسیار جذاب تر است هر چه حقیقت دورتر جذاب تر! به جز تغییرات کوچکی ک در پی تغییرات بزرگ آمد برای یک هفته همه چیز خوب و عالی بود فقط یک هفته و بعد شناختم اما نشناختند پیش از آنکه بشناسند از آنها بریدم منفور ها گوشه گیرها عصبانی ها مجهول ها سرد ها اینها همه از اینجا شکل می گیرند هر اسمی می خواهی بگذار هر چقدر می خواهی بخند و تا جایی که توان داری قضاوت کن و برایم داستان بساز من برنمی گردم فقط مصمم تر یک قدم دیگر دور می شوم. یعنی اولین بار بود من هیچوقت جلوی آینه آرایش را تمرین نکرده بودم یعنی هیچوقت بدون علت آرایش نکرده بودم یعنی از این دخترها نبودم یعنی بر سر پوشیدن دامن ساعتها بحث می کردم یعنی مهم نبود که زیبا باشم یعنی یک روز همه اینها افتخارم بود اولین بار بود به دنبال چه بودم خیلی دیر شده خیلی خیلی از چه کسی زیبا تر باشم؟ برای چه؟ چرا؟ چرا این رفتار را نشان دادم؟ قطعا از فکر کردن بهتر بود و بعد اضافه کردن زخم های دستم از اینها بهتر بود ولی... فقط نه این که بد باشد یا به دور از فرهیختگی نمی دانم چرا من... حس می کنم یک عذرخواهی به خودم بدهکار هستم زیبایی آرایش تمرین حتا هیچکدام بد نیست اما اگر دلیلش را ندانی و مثل یک احمق تقلید کنی یک عذرخواهی بدهکاری کشنده تر از خود جنگ است هیچوقت فکر نمی کردم با تو بجنگم ولی چاره ای نیست نگرانم نگران خودم و فقط نگران خودم یک لحظه لغزیدن شاید سالها تاوان داشته باشد اشتباه، اشتباه است حتا اگر تمام سعیت را کرده باشی من تمام سعیم را کردم که اشتباه نکنم ولی حالا که اینجا هستم سرزنش فایده ای ندارد با کودک و والدم نمی جنگم فقط بالغم تصمیم می گیرد کم کم همه چیز تغییر می کند جایی فقط حس انتقام می ماند این انسان ها خطرناک هستند چون دیگر هیچ ندارند ارزشمندند چون درد را درک کرده اند همان لحظه است که به زنجیر می کشندشان سعی می کنند جسم را مهار کنند و درک انسانی را در برابر جسم ضعیفش به زانو در بیارورند سیستم های دیگر را که به اندازه اعصاب پیشرفت نکرده اند به زنجیر بکشند و با آن ها قدرت برتر را نابود کنند و نابود میشویم و ضعیف می مانیم ما در حقیقت یک مشت بازنده ایم که هیچ راه فراری نداریم ما باید بمیریم تا کشته نشویم یا کشته شویم تا زنده بمانیم ما عاشق می شویم تا دلیلی به زندگیمان داده باشیم در حالی که هر روز تحقیر می شویم قرار نیست برنده باشیم تلاش بیشتر فایده نخواهد داشت راهش را پیدا می کنند تا زمینت بزنند قوی تر سریع تر بالا تر دوست من تو هر چه که هستی هر که که هستی سالیان دراز دوام آورده ای تو محصول سالها تکاملی با همین چشم ها با همین دستان همین پاها این دوره دوره انقراضت نیست قرار نیست با تحقیر خودت بزرگ شوی قرار نیست نسلت را ادامه دهی تو فکرت را ادامه می دهی همراه همه آنها که با همین چشم ها همین دست ها... ما هیچگاه بازی را نخواهیم برد ما بازنده به دنیا آمدیم خوب ببین بازنده سعی نکن ترکش کنی مثلا آن تصویر یک ماه پیش همان دختری که با چاقو به حمام می رفت تصویر را کنار نزن چون فقط یک تصویر است همراه دختر به حمام برو اگر خواستی اینبار واقعا چاقو را به حمام ببر اتفاقی نمی افتد اما تصویر را کنار نزن سعی نکن فراموشش کنی به همه تصویر ها فرصت بده آنها بی دلیل اینجا نیستند دلیل که برود آنها هم می روند ریشه ها را پیدا کن و دخترک را در آغوش بگیر. سالها بی هدف نوشته ام برای فراموش نکردن می نوشتم برای تصمیم درست می نوشتم ولی آخرش عوام ترین تصمیم ها را گرفتم حاضر نشدم برای خودم گام بر دارم این روزها که خسته و غمگین و تنها قدم بر می دارم تاوان سختی را برای منطقم می پردازم ای کاش انسان دیگری بودم ولی نیستم ولی... تمام نوشته هایم به کنار، ولی دیگر هیچ شکی ندارم که عاشقانه ترین دقایقم هنوز میان خط هایم جریان دارند هنوز جسمی را نخواسته ام هنوز ... اعتراف می کنم که پاهایم سست شدند میان حرف هایش گم شدم برایم تازه بود هرگز کسی ...هرگز کسی ... بگذار کمتر خودم را تحقیر کنم می دانم که باید کنارش می گذاشتم و کنارش گذاشتم چون تمام افتخارم این روزها این است که با وجود همه صخره ها و همه واقعیت ها افکاری بلندپرواز دارم هنوز هم امیدوارم از گذرها گذر کنم با وجود چند قدمی که به عقب برداشته ام هنوز هم عاشقانه با افکارم چای می نوشم من نگرانم نگران حرف نزدن هایم در مورد یک کتاب تازه.نگران خط های گم شده ام در بلاگفا. تو لیاقت مرا نداشتی تو مرا به اندازه خودت کوچک می کردی و سوالی پرسیدی که دلم را شکست -تو می خواهی چیزی را تغییر دهی؟ بله من می خواستم جهان را تغییر دهم امروز شاید نخواهم جهان را تغییر دهم ولی می خواهم جهانم را تغییر دهم اگر بخواهم با قدم هایم زمین را به لرزه در می آورم برای همین است که زمین زیر پایت می لرزد از جهانم بیرون برو تا این لرزیدن ها تمام شود هیچوقت نگذاشتم وارد شوی به اجبار حضورت را برای اندک زمانی تحمل کردم شاید هیچوقت به هیچکدام از خواسته هایم نرسم اما این شاید ها نماد واقع گرایی من است اندیشه هایم مرا می ستایند چون فرق دارم من متفاوتم و کسی مرا نمی فهمد آخر شماها... شماها... من هرگز یک قدم دیگر عقب نخواهم رفت این شخصیت و گفتار هویت من است من حتا خشم ناشی از اندوه سرکوب شده ام را هم می پرستم من دوباره خودم را در آغوش گرفتم بار دیگر مبارزه هایم را ستودم ما خسته می شویم فرسوده و رنجور گره می خوریم عاقبت ما این است با یک اندوه سرکوب شده با تمام عشق و احساسم به سوی این فرسودگی می روم من تبلور تمام بازنگری یک جهانم من شیشه ای با ترکیب متفاوتم قرار نیست دوست داشته شوم جهان از دریچه من بار دیگر خودش را می بیند لمسم کن تمام حس من همین لحظه است. زمان هایی هست که در اوج لذتی لحظه فراموشی همه چیز و بیشتر از همه چیز خودت
| قالب برای بلاگ |