حقیقت دور
حقیقت دور
تا حالا برات اتفاق افتاده سر یه دو راهی قرار بگیری و ندونی باید چی کار کنی و بعد از شدت فشار وایسی و هیچ کاری نکنی فقط وایسی آخرشم همه چیز به بدترین شکل پیش بره؟اونقدر احساس فشار کنی که حتا خودتم بمونی که چی درسته و چی نادرست احساس کنی هیچ چیز طرف تو نیست و هیچ راهی جز ادامه دادن نداشته باشی؟ شده با فشار فکری و تن خسته طوری که اون روز از همه حتا خودت خسته باشی احساس کنی اینا همه برات زیاده بخوای یه ساعت و نیم بخوابی بعد همسایه بالایی تلویزیون رو روشن کنه صداش بلند باشه و بی خیالم نشه داغون بیای بیرون و بعد همون لحظه یکی دیگه تلویزیون رو روشن کنه و زنه تو تلویزیون شروع کنه به جیغ و... این خنده دار بود نه؟ شده دوست دوران بچگیت رو ببینی -که حالا حتی تو رو نمی شناسه- سر کوچتون با دوست دخترش که اتفاقا خیلی داغونه و تقریبا همه به اون نگاه می کنن قرار داشته باشه و بعد به این فکر کنی که چی شد من این شدم و اون این ؟ چطور همه اینا اتفاق افتاد و بعد احساس بدی بهت دست بده چون دوستت واقعا داره به بیراهه میره فرداش بخوای جای دوستت باشی؟ شده حس رقابت زندگیت رو ازت بگیره؟ نقشی را که هر روز بازی می کنم با همه ی این ها در ستیز است موجود مسخره ای که سعی در اثبات خودش دارد همیشه با همه در جنگم بیقرار و دلگیرم هیچ چیز نیازم را پاسخ نمی دهد هیچ کس به من آرامش نمی دهد به دنبال اینم آرامش. و می دانم که همه می گویند آرامش را باید در درون خود یافت ولی من از این حرف ها خسته ام ! دیروز تنفر فقط دوستان دور
| قالب برای بلاگ |