حقیقت دور

حقیقت دور

تا حالا شده دلت بخواد یکی بغلت کنه و بگه هیچی مهم نیست عزیزم شده دلت نوازش یه دستایی رو بخواد و داغون باشی اما هیچ کس حتا ازت نپرسه چته ؟

تا حالا برات اتفاق افتاده سر یه دو راهی قرار بگیری و ندونی باید چی کار کنی و بعد از شدت فشار وایسی و هیچ کاری نکنی فقط وایسی آخرشم همه چیز به بدترین شکل پیش بره؟اونقدر احساس فشار کنی که حتا خودتم بمونی که چی درسته و چی نادرست احساس کنی هیچ چیز طرف تو نیست و هیچ راهی جز ادامه دادن نداشته باشی؟

شده با فشار فکری و تن خسته طوری که اون روز از همه حتا خودت خسته باشی احساس کنی اینا همه برات زیاده بخوای یه ساعت و نیم بخوابی بعد همسایه بالایی تلویزیون رو روشن کنه صداش بلند باشه و بی خیالم نشه داغون بیای بیرون و بعد همون لحظه یکی دیگه تلویزیون رو روشن کنه و زنه تو تلویزیون شروع کنه به جیغ و... این خنده دار بود نه؟                                           

شده دوست دوران بچگیت رو ببینی -که حالا حتی تو رو نمی شناسه-  سر کوچتون با دوست دخترش که اتفاقا خیلی داغونه و تقریبا همه به اون نگاه می کنن قرار داشته باشه و بعد به این فکر کنی که چی شد من این شدم و اون این ؟ چطور همه اینا اتفاق افتاد و بعد احساس بدی بهت دست بده چون دوستت واقعا داره به بیراهه میره فرداش بخوای جای دوستت باشی؟

شده حس رقابت زندگیت رو ازت بگیره؟

تا حالا شده ؟ برا من این هفته ها همین طور میگذره هر روز خسته تر از دیروز میشم و می ترسم از این که از کسی بخوام برا چند لحظه بغلم کنه
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 17:32 توسط mahsa|

وقتی تو اینجایی همه چیز رنگ دیگری میگیرد تو خود می دانی مرا درگیر چه حسی می کنی اما آیا این احساس متقابل است پرسشی که همیشه برایم زنده است و تنها بامنطق ات بی رحمانه می فهمم که همه چیز یک دروغ بزرگ است آیا این احساسی گذراست؟ اگر هست پس چرا پایان نیافته؟ حال می فهمم که بلایی را که خود بر سر دیگری آوردم چگونه دنیا به من بازمی گرداند و من تنها در گیر این حسم که تو با نگاهت آنرا پر رنگ تر می کنی لبخندت وقتی رویت را بر می گردانی و نگاه بی پروایم از پشت عینک که می کوشد نقصی در تو پیدا کند و تو آگاهانه در برابر همه این ها تنها می خندی من در حالی که بوی عطرت آزارم می دهد احساس تنهایی شدیدی می کنم این یکی را حتا به تو هم نمی توانم بگویم دوباره می شکنم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:8 توسط mahsa|

من همیشه تو را فریاد می زنم و می دانم تو به سوی من در حرکتی وشاید من هم به سویت در حرکتم گاه سنگینی نگاهت را حس می کنم و بر می گردم تو نیستی اما نگاهت هست نمی دانم آیا تو هم مثل من از شدت خاموشی می نویسی وقتی می گریم احساسم می کنی؟ روحم هنوز آن روز را که به ناچار یک دیگر را ترک کردیم به یاد دارد آن احساس هنوز در من باقی است من در عمق وجودم سردم در نفس کشیدن تردید دارم دستانم نوازش تو را می خواهد من فقط تو را می خواهم این حقیقت من است یک دختر رویایی ؟ شاید .

نقشی را که هر روز بازی می کنم با همه ی این ها در ستیز است موجود مسخره ای که سعی در اثبات خودش دارد همیشه با همه در جنگم بیقرار و دلگیرم هیچ چیز نیازم را پاسخ نمی دهد هیچ کس به من آرامش نمی دهد به دنبال اینم

آرامش. و می دانم که همه می گویند آرامش را باید در درون خود یافت ولی من از این حرف ها 

خسته ام !

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 22:12 توسط mahsa|

ت و ل د من

دیروز

 تنفر

 فقط دوستان دور

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 19:37 توسط mahsa

در سکوت با نگاهی خالی به توضیحاتش گوش می کنم از چند ثانیه پیش فهمیده ام نمی توانم قانعش کنم صورتم با وجود بیماری کمی بیش از حد عادی است اما اگر حرفی بزنم صدایم همه چیز را عیان خواهد کرد دستانم می لرزند لبخندی می زنم زیر لب می گویم:" درسته" و بعد به صندلی تکیه می دهم حوصله حرف زدن ندارم تا از خودم دفاع کنم و فقط به این می اندیشم که چقدر همه از من دورند نگاهم خیره می ماند بقیه شب بدون من طی می شود به سختی نفس می کشم وشاید از فردا دیگر هیچ چیز نبینم و یا شاید شاهد نابود شدن خودم باشم.
نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:54 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ