حقیقت دور

حقیقت دور

در سکوت با نگاهی خالی به توضیحاتش گوش می کنم از چند ثانیه پیش فهمیده ام نمی توانم قانعش کنم صورتم با وجود بیماری کمی بیش از حد عادی است اما اگر حرفی بزنم صدایم همه چیز را عیان خواهد کرد دستانم می لرزند لبخندی می زنم زیر لب می گویم:" درسته" و بعد به صندلی تکیه می دهم حوصله حرف زدن ندارم تا از خودم دفاع کنم و فقط به این می اندیشم که چقدر همه از من دورند نگاهم خیره می ماند بقیه شب بدون من طی می شود به سختی نفس می کشم وشاید از فردا دیگر هیچ چیز نبینم و یا شاید شاهد نابود شدن خودم باشم.
نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 11:54 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ