حقیقت دور

حقیقت دور

وقتی تو اینجایی همه چیز رنگ دیگری میگیرد تو خود می دانی مرا درگیر چه حسی می کنی اما آیا این احساس متقابل است پرسشی که همیشه برایم زنده است و تنها بامنطق ات بی رحمانه می فهمم که همه چیز یک دروغ بزرگ است آیا این احساسی گذراست؟ اگر هست پس چرا پایان نیافته؟ حال می فهمم که بلایی را که خود بر سر دیگری آوردم چگونه دنیا به من بازمی گرداند و من تنها در گیر این حسم که تو با نگاهت آنرا پر رنگ تر می کنی لبخندت وقتی رویت را بر می گردانی و نگاه بی پروایم از پشت عینک که می کوشد نقصی در تو پیدا کند و تو آگاهانه در برابر همه این ها تنها می خندی من در حالی که بوی عطرت آزارم می دهد احساس تنهایی شدیدی می کنم این یکی را حتا به تو هم نمی توانم بگویم دوباره می شکنم.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۰ساعت 10:8 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ