حقیقت دور

حقیقت دور

من همیشه تو را فریاد می زنم و می دانم تو به سوی من در حرکتی وشاید من هم به سویت در حرکتم گاه سنگینی نگاهت را حس می کنم و بر می گردم تو نیستی اما نگاهت هست نمی دانم آیا تو هم مثل من از شدت خاموشی می نویسی وقتی می گریم احساسم می کنی؟ روحم هنوز آن روز را که به ناچار یک دیگر را ترک کردیم به یاد دارد آن احساس هنوز در من باقی است من در عمق وجودم سردم در نفس کشیدن تردید دارم دستانم نوازش تو را می خواهد من فقط تو را می خواهم این حقیقت من است یک دختر رویایی ؟ شاید .

نقشی را که هر روز بازی می کنم با همه ی این ها در ستیز است موجود مسخره ای که سعی در اثبات خودش دارد همیشه با همه در جنگم بیقرار و دلگیرم هیچ چیز نیازم را پاسخ نمی دهد هیچ کس به من آرامش نمی دهد به دنبال اینم

آرامش. و می دانم که همه می گویند آرامش را باید در درون خود یافت ولی من از این حرف ها 

خسته ام !

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 22:12 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ