حقیقت دور

حقیقت دور

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گر بسوزم رواست

تو را گریه و سوز باری چراست؟

بگفت ای هوادار مسکین من

برفت انگبین یار شیرین من

چو شیرینی از من بدر می‌رود

چو فرهادم آتش به سر می‌رود

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

فرو می‌دویدش به رخسار زرد

که ای مدعی عشق کار تو نیست

که نه صبر داری نه یارای ایست

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

همه شب در این گفت و گو بود شمع

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

نرفته ز شب همچنان بهره‌ای

که ناگه بکشتش پری چهره‌ای

همی گفت و می‌رفت دودش به سر

همین بود پایان عشق، ای پسر

ره این است اگر خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی از سوختن

مکن گریه بر گور مقتول دوست

قل الحمدلله که مقبول اوست

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

چو سعدی فرو شوی دست از غرض

فدائی ندارد ز مقصود چنگ

وگر بر سرش تیر بارند و سنگ

به دریا مرو گفتمت زینهار

وگر می‌روی تن به طوفان سپار

 یادم نیست چرا حفظش کردم و هنوز هم کامل حفظ نیستم اما لذت خواندنش پایان نمی یابد 
من که یک سال و چند روزی است که تن به طوفان سپردم بهتر میفهمم که ترس طوفان از خودش طولانی تر و مخرب تر است.
 
پ ن : من بنده چند قطره اشکی هستم که نتوانستی پنهانش کنی و تشنه ی آغوشت برای بوسیدن گریستن چنگ زدن مشت زدن و ..‌.
و خوابیدن
 
 
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 9:56 توسط mahsa

حالا ما اینهمه نوشتیم جبر و بی عدالتی و اینا

ما بردیم

با تقلب هم بردیم دوست عزیز

بدون که وقتی با ما در میفتی هرچقدرم بی ادبانه حرف بزنی و قلدری کنی و پشتت به جمعیت بیشترت گرم باشه

آخرش ما به هر نحوی شده شکستت میدیم

چون شاید از ما به خاطر شرایط قوی تر باشین

ولی ما مغزمون بهتر کار میکنه و وای به روزی که برای زمین زدنت به من بهانه بدی 

اونوقت باید دعا کنی که فرصتش پیش نیاد چون اگر پیش بیاد من آماده ام که خیلی چیزا رو زیر پا بذارم برای اینکه برنده باشم

خلاصه اینکه حواستون باشه ما تقلب می کنیم درحالی که شما حتا به ذهنتون خطور نمیکنه که چطور ممکنه اینکارو کرده باشیم

فکردید بازیمون دادید اما بازی خوردین

و ی نکته برای آدمای مثل خودم بگم که ما وقتی با هم باشیم خیلی قوی تریم

من تنها فردی نبودم که باعث شد ببریم 

ولی یکی از خوشحال ترین ها بودم

افتخارم اینه که دورتون زدم حقتون همینه

هیچوقت آدمایی مثل منو عصبانی نکنین 

ما نه خوبی ها یادمون میره و نه بدی ها و هرچقدرم طول بکشه تلافی می کنیم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 20:40 توسط mahsa|

بیتا حرف می زند و من می شنوم همراه با داستانش چشمانم از اشک پر و خالی می شود عاقبت پیش از من خودش گریه می کند من دیگر از حال و هوای داستان خارج می شوم و دستمالی می دهم تا اشک هایش را پاک کند اهل آغوش گرفتن نیستم اشاره می کند که بار سوم است که پیش من گریه می کند چیزی نمی گویم 

"روحیه شما خیلی لطیفه"

پاسخ می دهم که چه جالب! همه عکسش را می گویند اما ذهنم مشغول می شود نکند همینطور باشد؟

"چرا بی تفاوتی رو انتخاب نمی کنید؟"

پاسخ نمی دهم ولی کاش می توانستم دوباره فکر می کنم نمی توانم؟

مگر تمام دنیا به ما بی تفاوت نیست ما هم نسبت به دنیا بی تفاوت باشیم هان؟ 

 

زبان تند و تیزی که ... 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:31 توسط mahsa|

چه تراژیک این روز با احوال من موازی شده

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 23:42 توسط mahsa

امروز از پشت دیدمت

نه اینکه به پشتت علاقه داشته باشم

فقط جلوم بودی

ی دختری کنارت راه میرفت 

نمیشناختمش

ولی تو رو شناخته بودم!

لباس هات و شیوه راه رفتنت

وقتی برگشتم یکی دیگه هم دیده بودت

دختره رو شناخته بود

می گفت آندیا ست

لعنتی

داری چه غلطی میکنی با دوست دختر سابقت؟

برام مهم بود؟

نه

ناراحت شدم؟

نه

فقط حرفات توی ذهنم بود

من دیگه عاشق نمیشم تو آخرینشی تو با همه فرق داری

همونموقع هم میدونستم یا منو خر فرض کردی

یا خودت خری

شهر خیلی کوچیکه نه؟

بدبخت بیشعور

و دختری ک...

وضعش از منم خراب تره

 

 

پیوست: میخواین در مورد پشتش توضیح بدم؟!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 2:44 توسط mahsa|

بازهم من و بیخوابی های شبانه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 2:17 توسط mahsa

هیچ مشکلی واقعا اونقدر بزرگ نیست نه؟

یعنی فکر کنم هر اتفاقی که بیفته اطرافیانت همین نظر رو داشته باشن

فقط مرگ مشکل بزرگیه

یعنی اگر یکی این وسط مرده باشه دیگه نمیگین این که چیزی نیست

یا تجاوز

نظرت در مورد اسید چیه؟

شایدم یه چیزای دیگه مثل قتل و آدم کشی

دوست خوبم

آیا متوجه نیستی که میشه با یه خودکشی به خاطر مشکلات کوچیک اونا رو به مشکلات بزرگ تبدیل کرد؟! 

یعنی اگر بهت بگم اونقدر عصبیم که میخوام خودمو بکشم حالیت میشه که باید همدردم باشی نه پیر دانای قصه؟

ولی اینو نمیگم چون واقعا نمیخوام خودمو بکشم به این زندگی عادت کردم 

آره نیاز به یه صدای گرم دارم که پشتم باشه ولی اگرم نیست عیبی نداره

بذار من اون بچه پایین شهر بی اعصاب فیلما باشم که با زمین و زمان مشکل دارن و به همه می پرن

دیگه از کار کردن روی خودم خستم

چرا وقتی میخوام تو دهنشون بزنم نزنم؟

ما همه یه مشت وحشی هستیم که به زور داریم همدیگه رو تحمل می کنیم

کاش حداقل یه بار امتحانی بمیرم ببینم راحت شدن از همه اینا چه حسی داره

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 10:29 توسط mahsa|

چشم هایت را باز میکنی

یکی دیگر از بهترین روزهای زندگیت شروع شده

روز پیش رویت خالی است

چشمانت خسته اند

بدنت خسته است

نه میتوانی بگویی و نه آرام می شوی

یکی از روزهایی که در اوج سلامتی 

به سختی نفس میکشی

تاریکی پیش رویت بی انتهاست

 نمی دانی از آدم ها به کجا فرار کنی

پایت را که بیرون اتاقت بگذاری باید یک لبخند آماده تحویل همه بدهی

زندگی جمعی

و فرسایشی که انگار پایان نمی یابد

تنها واکنشت خشونت بیشتر است

خشونتی که روی تمام زندگیت سایه می اندازد

رنگ عوض می کند

منطقی می شود

اما ماهیتش را تا ابد حفظ خواهد کرد

انگار تا ابد ادامه خواهد داشت

چشمانت را باز می کنی...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 8:14 توسط mahsa|

تا حالا شده توی زندگیت از همه طرف به در بسته بخورین؟ ما الان اونجاییم توی ی کلاس مردسالار اسیر شدیم که تعدادشون از ما بیشتره و نظرشون رو تحمیل میکنن دیگه نمیدونم چطور ب خودم دلداری بدم یا خودمو آروم کنم فقط میدونم آهسته آهسته نابود میشیم توی این جامعه ای توی این کلاسهایی توان دو قطبی نشدن رو نداره من واقعا متاسفم به خاطر خودم که دارم اینهمه برای اساسی ترین حق خودم دست و پا میزنم

از خودم نمیرنجم که مدام برای خودم دشمن می تراشم ولی میترسم از وضعیتی که داره روز به روز سخت تر میشه شما بودید سکوت رو ترجیح میدادین یا می جنگیدید؟ من از شنیدن ادعای دفاع از حق ما و عکس عمل کردنش خسته شدم دیگه میخوام فریاد بزنم از این بی عدالتی خسته شدم

آره وضعیتم داره سخت میشه ولی از خودم راضیم ... دروغ چرا از خودم هنوز راضی نیستم دلم میخواد بلندتر فریاد بزنم 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 1:44 توسط mahsa|

جایی در سریال در واقعیت مجازی قلبش را از سینه بیرون می کشد و به عشقش می دهد.

کاش تو بودی و من بودم و یک واقعیت مجازی که واقعا می توانستم حق مطلب خواستنت را ادا کنم 

 

پیوست: دلم برای شنیدن ضربان هایت تنگ شده...

نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند ۱۳۹۶ساعت 14:15 توسط mahsa|

میان همه ی آرزو هایم پیدا شدی 

تو پیدا شدی و تمام قواعد به هم ریخت

حالا تو از همه چیز پررنگ تری

خواستنی تری

دوست داشتنی تری

داستان جدیدی نیست

اما برای همه آنان که دوستشان دارم عشق را آرزو می کنم

یک داستان تکراری 

که تکرارش زندگی بخش است

ما برای عشق به دنیا آمده ایم

هیچ منطقی از عشق منطقی تر نیست.

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:25 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ