حقیقت دور

حقیقت دور

بیتا حرف می زند و من می شنوم همراه با داستانش چشمانم از اشک پر و خالی می شود عاقبت پیش از من خودش گریه می کند من دیگر از حال و هوای داستان خارج می شوم و دستمالی می دهم تا اشک هایش را پاک کند اهل آغوش گرفتن نیستم اشاره می کند که بار سوم است که پیش من گریه می کند چیزی نمی گویم 

"روحیه شما خیلی لطیفه"

پاسخ می دهم که چه جالب! همه عکسش را می گویند اما ذهنم مشغول می شود نکند همینطور باشد؟

"چرا بی تفاوتی رو انتخاب نمی کنید؟"

پاسخ نمی دهم ولی کاش می توانستم دوباره فکر می کنم نمی توانم؟

مگر تمام دنیا به ما بی تفاوت نیست ما هم نسبت به دنیا بی تفاوت باشیم هان؟ 

 

زبان تند و تیزی که ... 

نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶ساعت 15:31 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ