حقیقت دور

حقیقت دور

 

بین یک فکر تا عمل فاصله زیادی است به این فکر می کنم که اگر رگ دست چپم را ببرم چقدر طول می کشد تا همه چیز تمام شود حتا محاسبه می کنم که چه وقتی مناسب تر است تا کسی متوجه نشود باید ساعت یازده شب باشد صبح هم پیدایم نمی کنند نهایت این که چندباری سعی می کنند با من تماس بگیرند و در نهایت با فکر اینکه خواب مانده ام حرکت می کنند وقتی سرکلاس حاضر نباشم تعجب می کنند اما کسی به خودش زحمت سه طبقه بالا آمدن را نمی دهد اگر خیلی زود پیدایم کنند ساعت شش عصر فردایش خواهد بود و همه چیز تمام شده حتما جسدم را خیلی سریع به بیمارستان منتقل می کنند یک ساعت با دست های ناشی دانشجویان عمل احیا را انجام می دهند و بعد جسد را به سردخانه منتقل می کنند اگر همان زمان به خانواده ام اطلاع دهند حدود پنج ساعت زمان لازم است تا به بیمارستان برسند یعنی یک روز پس از بریدن رگ دست چپم مرا خواهند دید می توانم اشک هایشان را تصور کنم مدتی زمان می برد تا بتوانند گوشی ام را باز کنند به دنبال پسری می گردند که فکر می کنند مقصر اصلی ماجرا است او را پیدا می کنند اما مقصر نمی یابند و او...

تنها همین قسمت تصورم با مشکل رو به رو است انگیزه ها را یک به یک از دست می دهم اینکه دلت بخواهد همه چیز تمام شود تا از فشار محیط خلاص شوی تفکر جدیدی نیست برای من بسیار قدیمی است اما این بار به روش های دیگری هم فکر کرده ام اینبار از اینکه پیدایم نمی کنند اطمینان دارم 

اگر از آنها بپرسند می گویند از نزدیک نمی شناختیم اما دختر خونگرمی بود البته چند ماهی بود که اینطور خونگرم می دیدیمش صبح ها دستمان را به گرمی می فشرد و خوشحال به نظر می رسید

در نهایت کسی مقصر به نظر نخواهد رسید 

در حالی که

همه 

مقصرند

می دانی دلم از فکر این که کسی زیر این سقف ها همین تفکر را داشته باشد سخت می گیرد دلم نمی خواهد مقصر داستان دیگری باشم اما مگر همین طور نیست؟ ما همه در برابر هم مقصریم

دیگر آن آدم گذشته نیستم چیزهایی تغییر کرده است چیز هایی که باعث می شود نگران بستن شیر آب نباشم نگران نسل های پس از خودم نباشم وقتی همه برای سرود ملی می ایستند بی اعتنا به جمعیت اطرافم بنشینم آنقدر کسی همدلی نکرده که دیگر همدلی نمی کنم  انگار همه جا اضافه هستم گاهی هم ناپدید می شوم من بی رحمانه میان انسان های خوبی احاطه شده ام که به خاطر خوب بودنشان مرا کنارشان می پذیرند و تو متوجه نمی شوی اینکه تو را به خاطر خودت نخواهند یعنی چه.

به دوستی نیاز دارم که دوستم بدارد و دوستش بدارم به هیجان بزرگی نیاز دارم به یک مسافرت خوب نیاز دارم به یک خواهر نیاز دارم دیده شدن درک شدن خواسته شدن تحسین شدن

                                                                                                                                                       my country is dying-

                                                                                                                                          my country s already dead-

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 16:9 توسط mahsa|

تا حالا ب خودکشی فکر کردی؟

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 23:59 توسط mahsa

تازگی ها نمی نویسد  

حبس می کند

سرکوب می کند

منحرف می کند

اما

نمی نویسد

نکته مهم انجام نشدن همزمان تمام موارد فوق است

یعنی

اگر هرکدام را انجام داده باشد دیگری را انجام نداد

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 1:37 توسط mahsa|

-من به تو اعتماد ندارم امروز میگی کار میخوام پیگیر می شم نمیای

-من به شوهرم اعتماد ندارم

 

 فقط لازمه به خودت اعتماد داشته باشی

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 22:0 توسط mahsa

به جلو نگاه می کنم کاسه چشمانم پر می شود می خواهم بلند شوم و بروم 

پلک می زنم تمامش می کنم

هیچکس ندیده هیچ شخص آشنایی در تصویر نیست

مدادم را می تراشم

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:41 توسط mahsa

انگار چیزی هست که تا لحظه مواجهه با بحران و از سر گذراندنش سرپا نگهت می دارد و پس از آن دیگر نیست ناگهان در می یابی که چقدر ضعیف شده ای بدنت روی زانوانت سنگینی می کند و این یکی از همان لحظه هایی است که می گویی:"چقدر سخت بود"

این را در چهره خسته او و صدای بیش از حد محکم من می شد شنید

نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 17:14 توسط mahsa

تنها چیزی که می خواستم این بود که یک نفر برایم آرزوی موفقیت کند آرامم کند کمی تسکینم دهد چیزی را تغییر دهد و کسی نبود اندک تبریک ها هم برایم زهر شد چون کسی نمی دانست یکی از سخت ترین روزهای زندگیم را می گذرانم و هیچ چیز به دست نیاورده ام القاب مختلفی که می دهند را نمی خواهم فقط یک روز آرام می خواستم فقط می خواستم کسی بداند خسته ام

تمام شب را با صدای سرفه هایش بیدار بودم می دانستم دست خودش نیست اما نمی دانستم که چرا سعی نمی کند بخوابد خوابم نمی برد چیزی گلویم را می فشرد و اوجش هنگامی بود که دستم را دور شانه های نیوشا حلقه کردم و به او روحیه دادم 

پیش از شروع می خواستم گریه کنم در حالی که بازهم چیزی گلویم را می فشرد سعی می کردم نفس های عمیق بکشم

سوال اول را که خواندم فهمیدم پاسخش را نمی دانم ب گزینه ها نگاه کردم صبر کردم دوباره خواندم و اولین جرقه شکل گرفت دیگر چیزی گلویم را نمی فشرد فقط اواسط آزمون حس می کردم قفسه سینه ام به شدت درد می کند

برای اولین بار وقت کم نیاوردم دلیل اصلی اش این بود که می دانستم برای سوالاتی که پاسخش را نمی دانم هیچ راه حلی وجود ندارد

نتیجه مهم نیست اما از نظر روحی نابود شدم باری که مدت هاست به تنهایی به دوش می کشم و هنوز زمین نگذاشته ام

و در پایان میان حلقه دوستی کسانی که ماه ها زندگیم را جهنم کردند گیر افتادم 

من تنها بودم و آنها همدیگر را داشتند 

حس کردم هیچکس واقعا دوستم ندارد که تنها هستم و چاره ای هم نیست

شاید من هم کسی را دوست ندارم شاید واقعا برای کسی آنقدر مرام نگذاشته ام که برایم بایستد

خسته ام

آنقدر وحشتناک خسته ام و آنقدر کاری ضربه خورده ام که پس از بحران هم توان ایستادنم نیست

پس از بیست و یک سال 

و تجربه دو سال و نیم زندگی میان آنها

یک بار دیگر هیچکس را ندارم

نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 21:34 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ