حقیقت دور

حقیقت دور

انگار چیزی هست که تا لحظه مواجهه با بحران و از سر گذراندنش سرپا نگهت می دارد و پس از آن دیگر نیست ناگهان در می یابی که چقدر ضعیف شده ای بدنت روی زانوانت سنگینی می کند و این یکی از همان لحظه هایی است که می گویی:"چقدر سخت بود"

این را در چهره خسته او و صدای بیش از حد محکم من می شد شنید

نوشته شده در جمعه سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 17:14 توسط mahsa


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ