حقیقت دور

حقیقت دور

به جلو نگاه می کنم کاسه چشمانم پر می شود می خواهم بلند شوم و بروم 

پلک می زنم تمامش می کنم

هیچکس ندیده هیچ شخص آشنایی در تصویر نیست

مدادم را می تراشم

نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:41 توسط mahsa


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ