حقیقت دور

حقیقت دور

فاجعه درست یک قدم با ما فاصله دارد

با زیارت عاشورای هرهفته شروع می شود

با چیزهای عادی که شاید حس بهتری نیز بدهند

با یک صبح عادی که منتظری قطارت به مقصد همیشگی برسد

ما همیشه منتظرش نیستیم

بار بعضی حوادث آنقدر بزرگ است که برای لحظه ای اندوه هایمان به هم گره می خورد

برای یک لحظه هم که شده "ما" می شویم

 

پ ن:کاش به این راحتی همدیگر را از دست نمی دادیم...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی ۱۳۹۵ساعت 16:29 توسط mahsa

عجب شب های امتحانی شده

حس ی ولگردو دارم ک پدیوکوزیس به پشمشم نیست

:)

دقیقا همین حس!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ساعت 1:47 توسط mahsa

تمام خستگی هایت به کنار...درگیر آدم ها می شوی می بینی که به وضوح فاصله می گیرند یا حرف هایشان را می خورند از خودت می پرسی چرا 

آیا بیش از حد خشک و جدی هستم؟ یا خیلی مودبانه رفتار می کنم؟

نگاهشان که می کنی و می پرسی می گویند خیلی شبیه "خانوم معلم "ها هستی وقتی توضیح می دهی که آنها تنها کسی نیستند که آن کلیپ را دیده اند و تو هم دیده ای قبول می کنند که شاید پوشاندن حرف هایشان جلوی تو خیلی عاقلانه نباشد 

اما هردو می دانید که دلیل مواجهه با کلیپ نیست دلیل استفاده از لغت است از وقتی که شرایط تغییر کرده حتا آن عادت های همیشگی هم کنار رفته اند و دیگر واژه ها خیلی صحیح و مودبانه اند مثل دوران دبیرستان که دوستان صمیمی با تمام قوا تلاش می کردند که یک واژه خاص از تو بشنوند و موفق نمی شدند بازگشت به آن روزها چیز عجیبی نیست اگر از من بپرسی کم کم صبح مسواک زدن هم جزیی از عادت هایت می شود شاید خاطرات روزانه هم نوشتی 

این اولین بار نیست که بازگشت به عقب برایت اتفاق می افتد من همه آن روزها را بوده ام این اتفاقی نیست

دیگر نه خیلی خوشحال می شوی و نه خیلی ناراحت می شوی و نه خیلی عصبانی می شوی هیجان های شدید محو شده اند و احوال پرسی و خنده هایت واقعی نیستند گرچه در نظر بقیه تو خوشحال و عادی و کمی خشک و جدی و خانوم معلم هستی

از روزی که برگشتی فقط یک شب بود که با تصور خاطره ای که مهناز تعریف می کرد از ته دل خندیدی پس از آن نه خیلی خوشحال بودی نه خیلی...ونه خیلی...بی دلیل نبود که از رفتن مهنازی که تنها چند روز می شناختی دلگیر و ناراحت شدی

می ترسی که این اندک آدم های باقی مانده را هم براثر قضاوت هایشان از دست بدهی دلت نمی خواهد چون دوستشان داری ولی باید قبول کنی کنار کسی می ایستند که خوشحال ترشان کند و شاید حتا پشیمان باشند و بخواهند فاصله خود را حفظ کنند

در این میان فقط بدان که ارزش هایت چیست و برای نگه داشتنشان ناراحت نباش فراموش نکن اگر کمی از ارزش هایت فاصله گرفتی به این معنی نیست که دیگر برگشت پذیر نیستند و یادت باشد ما به تغییرپذیری انسان ها باور داشتیم

پایان همه اینها بازهم زنده خواهی ماند 

نگران نباش

شاید از پس همه چیز برنیایی ولی نهایت داستان

زنده خواهی ماند

مثل ساییده شدن شانه هایش روی تشک و نگاه خیره اش به سقف سالن

آدم ها پس از نابودی همه آرمان هایشان هم زنده خواهند ماند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 15:30 توسط mahsa|

فراموش نکنیم که هر اتفاق بدی روزی خواهد گذشت و کمرنگ خواهد شد آنچه که در این میان اهمیت دارد چگونه عبور کردن است طوری عبور کنید انگار امروز همان روزی است که آن اتفاق کمرنگ شده 

به خاطر بیاور(!remember)

روز های سختی بود که فکر می کردی هیچوقت تمام نمی شوند اما تمام شدند این هم تمام می شود و یادت نرود

تو همه چیز داری

آسمان آبی

ذهنی پویا

چشمانی بینا

سقفی که پر از آرامش است

دوستانی که دوستت دارند

جایگاهی که خودت به دست آوردی

پدر و مادری که دوستت دارند

خواهری که دوستت دارد

و عشقی که...

:)

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۵ساعت 15:34 توسط mahsa

نیلوفر به من نگاه کرد و وسط یک مکالمه معمولی گفت: به نظرم رفتارت این اواخر خیلی تغییر کرده انگار خیلی تو دل برو تر شدی:)

-نه تو تا قبل این خوب نمیشناخیتیش

-راست میگی

پاسخ خاصی نمی دهم لبخند میزنم حالت که خوب تر باشد همه چیز تغییر می کند چیزی ک تغییر کرده حال و هوای کسی است ک پس از یک تصمیم همه درها برایش باز شدند

وقتی همراه شیوا و فاطمه بیرون رفتم و فقط سبک مکالماتمان را با سبک مکالماتم با آنها مقایسه کردم همه چیز فرق داشت 

اینبار خیلی سریع تصمیم نمی گیرم و عالی را کنار اسمشان نمی گذارم اما هرچه که هستند و هر اتفاقی که هست حالم را خوب کرده 

انگار همه درها یکی پس از دیگری باز می شوند و همه چیزهایی که ایستاده بودند دوباره جریان می گیرند دیروز پر از اتفاقات خوب بود 

آدم های خوب 

و بعد های جدیدتر

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵ساعت 13:54 توسط mahsa|

بین دانه های انار

میان مرور صفحات 7و8

قبل از خواب ظهر

کنار چای کمرنگ

پیش از اتمام آخرین جمله

هنگام عبور از حیاط سرد

همه و همه

فقط یک نقطه مشترک دارند.

نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۹۵ساعت 1:42 توسط mahsa


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ