حقیقت دور

حقیقت دور

تمام خستگی هایت به کنار...درگیر آدم ها می شوی می بینی که به وضوح فاصله می گیرند یا حرف هایشان را می خورند از خودت می پرسی چرا 

آیا بیش از حد خشک و جدی هستم؟ یا خیلی مودبانه رفتار می کنم؟

نگاهشان که می کنی و می پرسی می گویند خیلی شبیه "خانوم معلم "ها هستی وقتی توضیح می دهی که آنها تنها کسی نیستند که آن کلیپ را دیده اند و تو هم دیده ای قبول می کنند که شاید پوشاندن حرف هایشان جلوی تو خیلی عاقلانه نباشد 

اما هردو می دانید که دلیل مواجهه با کلیپ نیست دلیل استفاده از لغت است از وقتی که شرایط تغییر کرده حتا آن عادت های همیشگی هم کنار رفته اند و دیگر واژه ها خیلی صحیح و مودبانه اند مثل دوران دبیرستان که دوستان صمیمی با تمام قوا تلاش می کردند که یک واژه خاص از تو بشنوند و موفق نمی شدند بازگشت به آن روزها چیز عجیبی نیست اگر از من بپرسی کم کم صبح مسواک زدن هم جزیی از عادت هایت می شود شاید خاطرات روزانه هم نوشتی 

این اولین بار نیست که بازگشت به عقب برایت اتفاق می افتد من همه آن روزها را بوده ام این اتفاقی نیست

دیگر نه خیلی خوشحال می شوی و نه خیلی ناراحت می شوی و نه خیلی عصبانی می شوی هیجان های شدید محو شده اند و احوال پرسی و خنده هایت واقعی نیستند گرچه در نظر بقیه تو خوشحال و عادی و کمی خشک و جدی و خانوم معلم هستی

از روزی که برگشتی فقط یک شب بود که با تصور خاطره ای که مهناز تعریف می کرد از ته دل خندیدی پس از آن نه خیلی خوشحال بودی نه خیلی...ونه خیلی...بی دلیل نبود که از رفتن مهنازی که تنها چند روز می شناختی دلگیر و ناراحت شدی

می ترسی که این اندک آدم های باقی مانده را هم براثر قضاوت هایشان از دست بدهی دلت نمی خواهد چون دوستشان داری ولی باید قبول کنی کنار کسی می ایستند که خوشحال ترشان کند و شاید حتا پشیمان باشند و بخواهند فاصله خود را حفظ کنند

در این میان فقط بدان که ارزش هایت چیست و برای نگه داشتنشان ناراحت نباش فراموش نکن اگر کمی از ارزش هایت فاصله گرفتی به این معنی نیست که دیگر برگشت پذیر نیستند و یادت باشد ما به تغییرپذیری انسان ها باور داشتیم

پایان همه اینها بازهم زنده خواهی ماند 

نگران نباش

شاید از پس همه چیز برنیایی ولی نهایت داستان

زنده خواهی ماند

مثل ساییده شدن شانه هایش روی تشک و نگاه خیره اش به سقف سالن

آدم ها پس از نابودی همه آرمان هایشان هم زنده خواهند ماند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۵ساعت 15:30 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ