حقیقت دور
حقیقت دور
وقتی نمی فهمه و نمی فهمه و نمی فهمه وقتی براش مهم نیست که رو اعصابم بره حقیقت رو می کوبم تو صورتش و اصلا برام مهم نیست فقط مشکل اینجاست که اونقدر بچه هست و اونقدر نفهم که بازم ادامه میده...جدا دیگه طاقت درگیری و داستان ندارم رعایت بهداشت واقعا اینقدر سخته؟؟ درس زیاد بی خوابی زیاد و... بذار این و رو مفصل بعدا بگم یک سطح پایه چطور داستان را بشکافیم؟ فرض کن سطح پایه ای از اپی نفرین در خونت باشد و همیشه باشد کم کم عادی می شود یعنی همیشه یک سطح پایه استرس همراه توست قلبت کمی تند تر می زند نسبت به محرک ها کمی واکنش پذیر تری خوابت کمی کمتر می شود و همین کمی ها همیشگی می شود شخصیتت می شود دیگر حتا نمی فهمی که مضطرب هستی بعد از چند سال یک سکته قلبی ناگهانی... این چیزی است که باید با آن مبارزه کرد. دردی هست که پایان نمی یابد و جدال بین من و درد های ضربان دار فرسایشی است چرا که هربار پس از رکود درد ،ذهنم مرا به سمت آرامشی ابدی سوق می دهد و کمی بعد موج تازه ای از تحولات ذهن و جسمم را در می نوردد و ما از آن قومی بودیم که ما را نه هراسی از درد بود و نه از افیون ...ولی نیک دانیم که افیون چون از حد بگذرد آنگاه فضیلتش رو به کاستی گذارد و انسان را بسیار متضرر کند چراکه پیشینیانمان بدان وابسته شده و هرگز موفق به ترک مفسده نشدند و اینچنین بود که همچون مرد ژله ای در شیراز مفسد فی الارض شناخته شده و با طناب دار سخنان مردم نفس بریدند همچنین پاره ای از شایعات میان اهل بیت جاری شد مبنی بر آنکه اگر لعبک های پدربزرگ و افیون نبود درد خود را آشکار کرده و به مرض لاعلاج مبتلا نمی گشت پس ما بر آن شدیم که از استعمال ژلوفن سوم دوری ورزیده و این درد طاقت فرسا را متحمل شویم باشد که فرزندانمان ما را الگو قرار دهند به سمت لعبک های کوچک و بزرگ نروند که همانا این ضلالتی آشکار است آیا نمی بینید و عبرت نمی گیرید و بدانید که برای شما هیزم ها آماده کرده ایم که آتشی از آن فروزان است هر آینه که شما با اعمالتان آن را فروزان تر می کنید پیوست:و بدانید که درد جسمی درد روحی را تسکین دهد به راستی که پاداشی بزرگ برای صبرکنندگان است یادتان هست؟ پیش از حذف کوهی از مطالب توسط بلاگفا ،بلاگفا پر شده بود از نامه های وبلاگ نویسان به دختر و پسر آینده شان من چون حتا وجود فرزند را یک احتمال می دانستم و حاضر نبودم به فشار های اجتماع پاسخ مثبت بدهم با این نامه نویسی ها مخالفت می کردم اما امروز به سرم زد برای نوه هایم بنویسم گرچه ننوشتم اما وجود این فکر را انکار نمی کنم گاهی باید رفت تا غرورت خدشه دار نشود اما بازهم می مانی و خراش های کوچک را می پذیری و این درست آغاز زنجیره اشتباه هایی است که پس از مدتی ذهنم را پر می کند و جنگ شروع می شود این که از یک جنگ ذهنی به یک جنگ تمام عیار برسی نیازمند زمان است اما برای من اینجا هم تفاوت بزرگی هست یعنی شروع جنگ ذهنی بدون شک شروع یک جنگ تمام عیار خواهد بود و آنچه که آن را زمان بر می کند جنگیدن من با خودم برای صبر و فراموشی است من هیچوقت فراموش نمی کنم مگر اینکه انتقام بگیرم و این درست ترین دلیل برای بریدن از من است وقتی از آدم ها می پرسی که من منطقی هستم یا احساساسی با مجموعه ای از پاسخ های متفاوت رو به رو می شوی آنهایی که خوب می شناسند می گویند که حساس هستم و آنهایی که نمی شناسند و از دریچه خودشان به من نگاه می کنند ناگهان جملاتی را می گویند که تمام ذهنشان را در یک لحظه نشان می دهد ((خیلی دلم میخواد یه بار گریه تو رو ببینم)) هیچوقت نمی شود از اینها انتظار فهمیدن داشت حتما فکر می کنی واکنش تندی نشان می دهم اما اینطور نیست من فقط لبخند می زنم و برای ذهن ساده لوح و هوش اندکش افسوس می خورم
خلاصه مطلب اینکه آدم ها سخت نگران من می شوند چون من همیشه از پس همه چیز برمی آیم و وای به روزی که آنها دشمنم باشند کسی بود که چیزهای جالبی در موردم می گفت ((تو چندین شخصیت داری و من اینا رو دوست دارم نشون میده تو آدم باهوشی هستی همه آدما نمیتونن اینجوری باشن)) در مورد صحت حرف هایش شک عمیقی وجود دارد ولی مشکلی نیست اصل کلام این است که اگر در زمان درست آسیب پذیر نشوی و ببری دیگر جنگی رخ نخواهد داد چون پیش از اینکه زمان آسیب زدن داشته باشند رهایشان کردی هیچکس مجبور نیست دیگری را تحمل کند وشاید من غیر قابل تحمل ترین فرد دنیا باشم مغرور ترین باشم ظاهرا جایی در گوشه ذهنت مرا پیدا کردی اینبار هم نگرانم نباش و فکر کن من از پس همه چیز بر می آیم
سمت آسیب پذیرها برو آنها بهتر از من دروغ می گویند . پیوست:احمقانه نیست که میان نوشته ها دنبال منطق می گردی؟! یعنی حتا یک خط هم نخوانده ای؟!
یکی برای بار دوم پرسید چرا حتا را با الف می نویسم و با اینکه می دانستم بازهم فراموش می کند دوباره برایش توضیح دادم و برای یاد آوری ارزش هایت دیگران را زیر ذره بین هزار تکه کنی و با قدرتی که داری هر روز به حال و روزشان بخندی این بهترین تصویر بود تو با تمام اطرافیانت در برابر من تنها مثل تک سربازی روبه روی یک لشکر هستی من از هر جا که بخواهم و پس از هر اشتباهی که بخواهم می ایستم. و من خسته از تلاش برای گرفتن سیگار از دست شما هستم چرا که به همان اندازه ولع شدید تری پیدا می کنم تو فقط یک جمله ساده می شنوی "سیگار نکش!" اما ذهن من پر شده حتا معتاد شده به تصویر دختری که غرق دود سیگارش است می دانم اگر خودت بودی می گفتی برو یک پاکت سیگار بخر هیچ اتفاقی نخواهد افتاد... تو هیچ وقت نمیکشی... این فقط یک تصویر ساده است اما به این فکر کن که پس از اولین ،آخرینش آخرین نفسم باشد به اضافه کردن سرطان ریه به آرشیو سرطان های خانوادگی ام فکر کن اگر ... کاش... سیگاری بودم. چشمانی که دیگر هیچ اعتمادی میانشان نیست برایت کافی نبود دوستی را بازیافتی که بزرگترین دشمنت بود هست. من نگران نیستم جهنمی که می توانم بهشت تصورش کنم اصلا شبیه جهنم هایی که از آنها می ترسیدم نیست حتا به راحتی می توانم میان این جهنم منتظر جهنمی باشم که از آن می ترسیدم قعرش را می گویم هفتمین درجه،کنار شیطان،که ما هم دنیا را باختیم و هم آخرت را. و بازهم همان حرف های همیشگی با کلماتی جدید... خودم باعث همه چیز شدم می شوم گرچه هیچ نشانه ای نیست به جز پایان نویسی هایش که هنوز عاشقانه است و پایان نویسی هایم که هنوز منطق را درست بر فرق سرت سرش سرم می کوبد. پ ن :برسم یا برسی یا برسد آخر راه...
| قالب برای بلاگ |