حقیقت دور

حقیقت دور

نه گفتن به تو سخت بود می خواستم راهی باشد که نه نگویم اما نشد

تو خودت آنقدر دلیل برای نه گفتن به من داده بودی که چاره ای نبود

از یک جایی به.بعد ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 23:0 توسط mahsa|

مثل همه اشتباه می کنی اما مثل همه تاوان پس نمی دهی

دروغ هایشان را بخور

و از دنیا متنفر باش

فرقی ندارد

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 3:14 توسط mahsa|

کسی جز تو چون تو از درد های درون من آگاه نیست

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 2:31 توسط mahsa|

می بینم که چشم هایش خیس است

دلم تنگ می شود برای گریه کردن

برایش کلی چرت و پرت می گویم

از این ک چقدر خوب است 

ک ب تصویر بزرگتر نگاه کند

که مهم نیست حتا اگر این واحد را هم بیفتد

نمی دانم با خودم حرف می زنم یا او

در آغوش گرفتن

نمی شناسمش

نمی شناسد مرا

دو دنیای متفاوت با یک زبان مشترک

گریه همه جا یک معنی است

این ک نخواهی گریه کنی و بگریی هم همه جا یک معنی است

پشیمان می شوم از مداخله

کاش هیچ چیز نمی گفتم

کاش هیچوقت به روی خودم نمی آوردم

آخر من چ کمکی کردم

فقط بغضش را شکستم

از خودم متنفرتر می شوم

خسته از حرف زدن

خسته از روحیه دادن

خسته از تنهایی

می گویم همه ما همینیم اما حقیقت این نیست

اگر همه مثل هم بودیم...

ما مثل هم نیستیم

بریده ام

چندساعتی است ک بریده ام

من تمام می شوم همین روزها

من خیلی وقت است ک تمام شده ام

کسی ک نمی اندیشد و روزهایش پر از مرور گذشته هاست

اگر مزخرفی هم می گویم اگر خط قرمز و جهت دارم

همه مربوط به گذشته هاست

کاش هیچوقت حرف نمی زدم

کاش ب حال خودش می گذاشتمش

کاش مثل هم بودیم

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۹۴ساعت 0:34 توسط mahsa|

ذهنم آشفته است داغونم هیچ چیز به نظر خوب نمیاد از این همه وسواس فکری خسته ام از این همه احتمال ناموفق خسته ام از این همه درد بی ظهور خسته ام

از عادی نبودن

از این ذهن کنترلگر خسته ام

امگار دچار یک بقماری روانی ام انگتر بیمارم انگار هیچوقت هیچ چیز درست نمی شود

از نتیجه بد می ترسم ب نتیجه بد عادت ندارم

توان اعتماد هم ندارم

لذت هم نمی برم

حرف زدن هم آرامم نمی کند 

نوشتن فقط چند لحظه ای التیامم می دهد 

و...

چه فایده من همه زخمم

اگر این ذهن ٱرام نگیرد 

اگر نگیرد

خسته ام

دلم گرفته

تنها شدم

باز توان اعتماد ندارم

نوشته شده در جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ساعت 22:53 توسط mahsa|

وقتی که از تحمل یک نفر خسته می شوی

وقتی که همانی هستی که هستی و این همان تند و زننده است وقتی که به راحتی زمین می زنی و کنار می کشی 

تمام زندگیت یک چیز بودی و امروز هم قصد عوض شدن نداری امروز و دیروز و فردا فرقی ندارد از تحمل لوس بازی های دخترانه و ظریفت خسته ام و قرار نیست من آنی باشم که ...

با این که خیلی خسته ام با این که شاید همه حق را به تو بدهند مشکلی ندارم

بنا به یک دلایلی حق را به خودم می دهم که دلایلم برایت و برایم روشن نیست

اما می دانم که رفتارت هرچه که باشد من اینطور بزرگ نشده ام

حداقل من برای خواب نیاز به چراغ روشن ندارم 

نیاز ندارم شب ها در اتاق را قفل کنم

نیاز ندارم هر روز با مادرم صحبت کنم

با اتوبوس هم مشکلی ندارم

با راه پر پیچ و خم هم

هر روز هم به خاطر موهایم شکایت نمی کنم

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 10:11 توسط mahsa|

خب من ک نمیدونم بقیه نوشته هام کجاست

بلاگفا هم که...

کاش یکی به جای من نوشته ها را سیو می کرد

از بلاگفا متنفرم

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:50 توسط mahsa

نگاهم می کنی نمیدانم چرا

آشوبم آرامشم تویی...

من غرق در صدا و تو صامت به من نگاه می کنی 

مرا به دوستانت نشان می دهی

سه دختر تک تک به من نگاه می کنند

بگو با من چه می بینی...دریغا از عشق...

به کنج غم محکوم...

غذا را کنار میزنم 

می روم

که دیگر نگاهم نکنید

که دیگر صدایم نکنند

هر بار که صدایم می کنند میان اسمم و فضای خالی مکث قبل از سکوت می مانم

کم کم 

از اسمم فاصله می گیرم

کم کم

نمی شناسم که آن دیگری اتاق کیست

به اتاق باز می گردم

گوشه خیس چشمت دلم را می لرزاند

من به یاد گریه های شبانه ات

خودم را در سکون نتوانستن شناور می کنم

بین سایه و روشنایی 

قرار نیست دیده شوم

و

به راحتی دیده می شوم

نگاهش گره در نگاهم

نمیبینمش

نمیخواهمش

نمیبیند مرا

نمی خواهد مرا

طلوع نگاه...شروع شراب...

ایمان من در حلقه...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:39 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ