حقیقت دور

حقیقت دور

نگاهم می کنی نمیدانم چرا

آشوبم آرامشم تویی...

من غرق در صدا و تو صامت به من نگاه می کنی 

مرا به دوستانت نشان می دهی

سه دختر تک تک به من نگاه می کنند

بگو با من چه می بینی...دریغا از عشق...

به کنج غم محکوم...

غذا را کنار میزنم 

می روم

که دیگر نگاهم نکنید

که دیگر صدایم نکنند

هر بار که صدایم می کنند میان اسمم و فضای خالی مکث قبل از سکوت می مانم

کم کم 

از اسمم فاصله می گیرم

کم کم

نمی شناسم که آن دیگری اتاق کیست

به اتاق باز می گردم

گوشه خیس چشمت دلم را می لرزاند

من به یاد گریه های شبانه ات

خودم را در سکون نتوانستن شناور می کنم

بین سایه و روشنایی 

قرار نیست دیده شوم

و

به راحتی دیده می شوم

نگاهش گره در نگاهم

نمیبینمش

نمیخواهمش

نمیبیند مرا

نمی خواهد مرا

طلوع نگاه...شروع شراب...

ایمان من در حلقه...

نوشته شده در شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ساعت 13:39 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ