حقیقت دور
حقیقت دور
بازوی همدیگر را می گیریم که نیافتیم همه نگاهمان می کنند همه! بلند می گویم :"نه نه خواهش می کنم"و بعد دیگر چیزی نمی گویم چون می خندم و دیگر نمی توانم حرف بزنم گوشیم زنگ می زند دوستم نگاهم می کند :"کیه؟" می خندم "معلمته؟" _"نمی دونم من معلم دارم؟"دیگر کلافه شده ام "بله ؟بله؟" از او متنفرم "می خواهم او رابزنم می خوام حال اینو بگیرم می خوام همین الان از پنجره به بیرون نگاه کنم می دونی یه دایره دور منه این دایره امروز خیلی کوچیک شده احساس خفگی می کنم من فکر کنم مشکل روانی دارم میدونی نمی خوام" نگاهم می کنی می پرسی:"می خوای بری بیرون با مردم تو خیابون حرف بزنی؟" انگار صدایم از جایی دیگر می آید:"آره" -"منم میخوام"چشمانت متفاوت شده انگار پرده ای کنار رفته لبخند میزنم می پرسم:" چرا هر روز به خانه میرویم چرا جای دیگری نمیرویم؟" -"کاش جرئتش را داشتیم"
| قالب برای بلاگ |