حقیقت دور
حقیقت دور
بازوی همدیگر را می گیریم که نیافتیم همه نگاهمان می کنند همه! بلند می گویم :"نه نه خواهش می کنم"و بعد دیگر چیزی نمی گویم چون می خندم و دیگر نمی توانم حرف بزنم گوشیم زنگ می زند دوستم نگاهم می کند :"کیه؟" می خندم "معلمته؟" _"نمی دونم من معلم دارم؟"دیگر کلافه شده ام "بله ؟بله؟"
می خندیم فکر کنم خوشحالیم هر کاری که احمقانه تر است را انتخاب می کنیم و بعد آنقدر می خندیم که عضلات شکممان درد را حس می کنند چشمانمان سیاهی می رود می خندیم
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۸۹ساعت
19:40 توسط mahsa|
| قالب برای بلاگ |