حقیقت دور
حقیقت دور
از او متنفرم "می خواهم او رابزنم می خوام حال اینو بگیرم می خوام همین الان از پنجره به بیرون نگاه کنم می دونی یه دایره دور منه این دایره امروز خیلی کوچیک شده احساس خفگی می کنم من فکر کنم مشکل روانی دارم میدونی نمی خوام" نگاهم می کنی می پرسی:"می خوای بری بیرون با مردم تو خیابون حرف بزنی؟" انگار صدایم از جایی دیگر می آید:"آره" -"منم میخوام"چشمانت متفاوت شده انگار پرده ای کنار رفته لبخند میزنم می پرسم:" چرا هر روز به خانه میرویم چرا جای دیگری نمیرویم؟" -"کاش جرئتش را داشتیم"
کلماتی که به سرعت رها میشوند
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند ۱۳۸۹ساعت
22:40 توسط mahsa|
| قالب برای بلاگ |