حقیقت دور

حقیقت دور

وقتی مادر نیست

انگار پدر

بیشتر هست

پدری که دروغ می گوید یک بار دیگر دروغ می گوید این بار هم به خودش دروغ می گوید هم به ما.و وقتی دوباره از او می پرسم پاسخ سربسته ای می دهد که دروغ نیست اما اگر بیشتر بپرسم دروغ قبلی اش دیگر پنهان نخواهد بود نمی پرسم انگار نمی دانم فکر نمی کنم ،انگار نمی دانم .

فقط نگاهش می کنم وقتی مرا نمی بیند انگار قرار است از ظاهرش بگذرم شاید به خاطر تلقین است که ناراحت می بینمش

از میان تمام صحنه های آن واقعه شفاف تر از همه لحظه ای را به یاد دارم که مرا عقب کشیدند تا نبینم عمه ام سرم را به سینه اش چسبانده بود و نوازشم می کرد ولی همه چیز مشخص بود از میان قدبلندترها دیدم که جسدش را ...

مراسم خاکسپاری به خاطر مرگ و مرده وحشتناک نیست به خاطر دیدن چهره های نا آشنا از آشنایان بسیار ناراحت کننده است در هر حال تو حداقل تا یک سال باور نمی کنی که نیست و حقیقت این است که برای این باور نکردن رابطه عمیق عاطفی لازم نیست

از میان همه خاطرات گذشته این جمله را به یاد می آورم"میخوام بمیره همه ببینن من یک قطره اشکم نمیریزم" ولی چه کسی این حرف ها را به میان می آورد چه کسی به یاد می آورد وقتی که، واقعا پای مرگ در میان باشد

پدرم، در مورد بیماری پدرش دروغ می گوید دروغ بگوید یا دروغ نگوید داستان مادربزرگی که زود مرد اولین داستان پس از حقیقت ناقص پدر است

اول مادربزرگ مادری بود

این بار پدربزرگ پدری

سرطان بار دیگر در خانه ما را زد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 23:44 توسط mahsa|


آخرين مطالب
» داستان
» ای غریبه تو برام آشناترینی
» اینجاست
» دختری که کنار ساحل دراز کشیده بود
» ت
» دختری که سرش را روی شانه ی تو گذاشته بود
» کمی ساکت تر کمی آرام تر
» ت
» عقبتر
» مادر
قالب برای بلاگ