حقیقت دور
حقیقت دور
بگذار آن کسی باشم که به قلبش حمله کرده ای بگذار... بدون هیچگونه فکری فقط برای این که فکر نکند به او بی توجهی کرده ام در حالی که کنارش می نشینم از او می پرسم:چی میخواستی بگی که بعد نوشتی هیچی -حالا بشین بهت میگم مینشینم و حرف هایش را شروع می کند من خیره به او نگاه می کنم نمی دانم متوجه است یا نه اما او هرگز به من نگاه نمی کند سکوت می کنم تا حرف هایش تمام شود می خندم رویم را برمی گردانم و دوباره به او خیره می شوم من از آن دختر هایی نیستم که از این مزخرفات می نویسند اصلا نیستم! و حرف هایش تمام می شوند در حالی که من ((نه))را آماده کرده ام اما به جایش -من الان اصلا تو مودش نیستم یادم نیست چه می گوید ولی یادم هست که عکس هایش را نشانم داد 4عکس از پسر جوانی که چهره ای ... لاغر اندام است چون پیش از آن که عکسها را نشانم بدهد پرسیده بود :از این آدمای... یادم نیست چه پرسیده بود فقط یادم هست که جواب دادم :آدم باید در مجموع خوب باشه سرش را تکان داده بود برایم توضیح داده بود که من با توجه به گفته های گذشته ام نمی توانم با یکی از همکلاسی هایم دوست شوم و نمی توانم با یکی از افراد ساکن در آنجا دوست شوم و خیلی کم اینجا خواهم بود بین حرف هایش از من تعریف می کند پیاده به سمت خانه میرویم دوباره درباره او حرف می زند که از بهترین دوست های دوست پسرش است چند بار او را دیده و در گروه تلگرام چه گذشته و بین حرف هایش می پرسد: ولی قیافش خوب بود نه؟ برای اولین بار قدم برداشتن کنارش دشوار می شود برای اولین بار همراهی اش دردآور می شود در همان حالی که برایم از مکالمه خودش و دوستش می گوید- من درباره وضعیت خانوادگیشون پرسیدم پدرش... دراین لحظه ها است که از خودم میپرسم:چرا گفتی نه؟ بازهم توضیح می دهد تا پیشنهاد می دهد جایی چیزی بخوریم تا کار ....تمام شود و بیاید سیب زمینی سفارش می دهیم می نشینیم درباره چیزهای دیگر صحبت می کنیم بین حرف هایمان کار او تمام می شود -بگم بیاد اینجا پیش ما بشینه؟ -نه منتظرش است خداحافظی سریع و بعد به سمت کوچه رو به رویی می رود باقی راه را تنها هستم و به دنبال دلیل حتا منو ندیده احمقانه است حتما عکس هایی به او هم نشان داده اند فکر می کنم پسری که عرضه داشته باشد حتما خودش یکی را پیدا می کند سعی می کنم در ذهنم تحقیرش کنم و خیلی خوب موفق می شوم همه چیز به نظرم خیلی کثیف می رسد گرچه می دانم هیچکدام از آدم های ماجرا قصد ناراحت کردن من را نداشته اند گرچه می دانم به سختی کسی دوستی به خوبی دوستم در زندگی اش خواهد داشت اما فکرش ...گرچه کلی صفت خوب برایم بین جمله هایش قرار داده است نگاهم اینبار خیره به آینه است خریدارانه نگاهش می کنم و فقط یک جمله:تو لیاقتت بیشتر از ایناست چرا فکر میکنی لیاقتم بیشتر از اینهاست تو حتا به او فرصت ندادی من از معرفی شدن بیزارم سه جمله آخر و به خصوص جمله آخر من دختری هستم که این مزخرفات را می نویسد
| قالب برای بلاگ |