حقیقت دور
حقیقت دور
یک زمانی دلم می خواست سیگار را از دست پسری که حین پیاده روی رپ می خواند و گوش می کرد بگیرم که سیگار نکشد چون چون چون به نظرم حیف بود حیف بود زود بمیرد چند روزی پس از آن جنگ مقابل یک نخ سیگار که موفق هم بود پاکت پاکت کشیدم وکسی نمی خواست سیگار را از دستانم جدا کند به جایش برایم پاکت پاکت سیگار خریدند خلاصه این مطلب دارک اینجاست نه کار من که میخواستم سیگار نکشد درست بود نه بی تفاوتی در مقابل سیگارهای من در واقع من که از هر دری برای اصلاح می روم بزرگتر شکست میخورم ولی ای کاش اینطور نبود کاش دختری در پیاده رو دلش با دلم می رفت و آرزو می کرد حالا که نمی تواند و اعتماد به نفس جلو آمدن سیگار را از میان انگشتانم بیرون کشیدن ندارد حداقل یکجوری خودم ترک کنم امروز اگر دوباره آن پسری که می خواند و سیگار می کشید را ببینم جلو خواهم رفت و خواهم گفت: فازت خیلی خوبه بیا یه نخ با هم بکشیم پسر و سیگار تعارف می کنم که بیشتر کنارش باشم و آن استعداد برامده از شکست را ببینم که رنگ موهایش زیر نور آفتاب را یک دل سیر ببینم قبل از اینکه نابود شود که بخواند و گوش کنم اگر دلش خواست چند کلمه ای با هم حرف بزنیم و با دردش آشنا شوم چون آدمها اینطوری که ترک نمی کنند آنطوری هم همانطور ولی حداقل روی ماهت را ببینم برگرد بگذار یک دل سیر نگاهت کنم بگذار آنقدر ببینمت که دلم برایت تنگ شود
| قالب برای بلاگ |